لطفا کمي صبر کنيد...

به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست -- عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
بازدید از شهر باستانی شادیاخ
جمعه 17/7/1388
مانند هفته های پیش پادگان از سرباز خالی شده بود .اکثر بچه ها به مرخصی رفته بودند .من هم از مرخصی استفاده کردم. صبح جمعه بعد از نماز صبح خیلی خواب آلود بودم تا ساعت 8:30 خوابیدم. قصد کرده بودم به نماز بروم از آنجا به زیارتگاه عطارو خیام.
چند نفر از بچه ها هم می خواستند بشهر بروند قرار شد ساعت 10:15 با احمد از پادگان خارج بشویم. بعد از نظافت شخصی ، آماده حرکت شدیم با چند نفر از دوستان قرار گذاشتم که ساعت 12:30 در مسجد جامع. با احمد حرکت کردیم بعد از گذشتن از دژبانی منتظر ماشین شدیم .چون جمعه بود، مردم برای گذراندن جمعه بسمت باغرود میآمدند .اکثر ماشین ها خانوادگی بود. چیز جالبی که در نیشابور وجود داره این است که مردم اعم از پیر و جوان – دختر وپسر به سرباز حساس بودند وبه او متلک می انداختند. بالاخره یک اتوبوس آمد تا میدان امام رفتیم ، تا مسجد جامع راهی نبود .نزدیک مسجد تعدادی از درجه داران نیروی انتظامی بخاطر هفته نیروی انتظامی مشغول انجام وظیفه بودند ، برایشان احترام نظامی گذاشتم ، کفشان بریده بود!؟موضوع سخنرانی نیروی انتظامی بود هوای خنکی می وزید در بین صفوف بروشورهایی مرتبط با احتیاطات حفاظتی پخش می شد. بعد از پایان مراسم چون احتیاج به پول بیشتر داشتم بسمت عابر بانک رفتم در بین راه، محسن و مهدی و حسن را دیدم ، گفتم شما نمازبخوانید وبر می گردم با احمد بسمت بانک حرکت کردم بعد از گرفتن پول بسمت با زار میوه حرکت کردم .مقداری میوه خریدم .موقع ناهار بود با پیشنهاد من بچه ها بسمت رستورانی که در همان نزدیکی بود رفتیم .جای همه شما خالی؟!بعد از خوردن غذا بسمت آرامگاه عطار و خیام راه افتادیم.
چون فاصلۀ تقریبا زیادی بود با شخصی رفتیم .موقع کرایه دادن راننده توصیه کرد که موقع بازگشت کرایه زیادی ندهیم. اول بسمت آرامگاه عطار رفتیم ، چشم انداز قشنگی داشت . 13-14 سال پیش با مدرسه آمده بودم. از سرباز ها ورودی نمی گرفتند که نشانه احترام بود . اولین مقبره ای که نظرمان را جلب کرد ، آرامگاه کمال الملک بود ، نقاشی از دورۀ قاجار .
محیط بیرونی و داخلی آرامگاه بسیار آرامبخش و چشم نواز بود. داخل آرامگاه همه تیپ ادم آمده بودند ، اشعار و نوشته هایی به دیوار، همه را بخود مشغول کرده بود. بالای مقبره ستون سنگی بود که بدورش حفاظ شیشه ای کشیده بودند چرا؟ متاسفانه روی آن یادگاری نوشته شده بود. البته شارح برجسته دیوان عطار هلموت ریتر هم در آن محیط معنوی قرار داشت . موقع خروج جمعیت قابل توجهی آمده بودند . می خواستیم بسمت آرامگاه خیام برویم که مقبره ای نظرمان را جلب کرد قبر مرحوم مشکاتیان استاد سنتور ایران هم در چند قدمی آرامگاه عطار قرار داشت. بعد از نثار فاتحه ، بچه ها از مکانی غیر از آرامگاه خیام صحبت می کردند . در 300 متری آرامگاه عطار ، مکشوفه ای بود که به محوطۀ باستانی شادیاخ معروف شده بود . کنجکاو شدیم ، با بچه ها بسمت محوطه رفتیم . ماشین های تقریبا زیادی برای دیدن آمده بودند. ورودی محوطه، نمایشگاهی از آثار مکشوفه برپا شده بود. با کنجکاوی بداخل نمایشگاه رفتم . اولین چیزی که بذهنم خطور کرد سال اکتشاف بود که زود به جواب رسیدم . در تابلویی سال اکتشاف از سال 79 شروع شده بود وبه سرپرستی آقای لباف در 6 فصل ادامه داشت. اطلاعات خوبی در اختیار باز دیدکنندگان و اهل علم قرار می داد. مشغول یادداشت کردن شدم که این اطلاعات را در اختیار شما قرار می دهم :
مجسمه ای استخوانی نظرم را بخودش جلب کرده بود قد وسن استخوان بظاهر خیلی کم بود و بنابر تحقیقات بدست آمده بر اثر زلزله از بین رفته بود. البته آثار دیگری مانند پایه شمعدان ، تشت برنزی ، ظروف فلزی ، سکه مسی طغانشاه پسر موبد آی بد خوارزمشاهی به نمایش گذاشته شده بود.
شادیاخ از دو واژۀ ( شادی ) و ( اخ) تشکیل شده که بمعنی ( شادی آفرین ) می باشد. در برخی متون تاریخی و ادبی هم با عنوانهای شادکاخ ، شاد جهان ، شاد مهر نام برده شده است . شادیاخ تا اوایل قرن سوم هجری باغی در سمت جنوبغربی شهر کهن نیشابور بوده که همواره شاه نشین و امیر نشین آن منطقه بوده است. این کاوش باستانی توانسته نکات جالب و ناگفته ای را از گذشتۀ نیشابور بیان کند. شادیاخ حداقل از سال 205 ه. ق دارالحکومه نیشابور بوده است . اکتشافات شادیاخ ( 6و7 ه. ق) در بردارنده دوران سلجوقی و خوارزمشاهی و ایلخانی است . از سال 205 ه. ق که نخستین زیستگاه ها ساخته شده تا سال 669ه.ق همواره دستخوش فراز و نشیب فراوان بوده است . در این سال این شهر بر اثر زلزله بکلی ویران گردید. بعد از دیدن این اثر تاریخی بسمت آرامگاه خیام حرکت کردیم..
عمرت تا کی بخود پرستی گذرد/ یا در پی نیستی و هستی گذرد؟
می نوش که عمری که اجل در پی اوست /آن به که بخواب یا بمستی گذرد
سرود رهایی : برای پرویز مشکاتیان
مرخصی ساعتی گرفتم ورفتم شهر. به چهار راه امام رسیدم بدنبال میوه فروشی می گشتم که بعدا فهمیدم میدان میوه وتره بار مقداری بالاتر از مسجد جامع قرار داشت. با دو نفر از بچه ها آمده بودم یکی از بچه ها برای دستش می خواست عکس بندازه و دوست دیگر می خواست برود مشهد . با امیر خداحافظی کردم .مجتبی دستش شکسته بود دنبال درمانگاه سپاه می گشت قرار شد یکجا قرار بذاریم چون نزدیک اذان بود برای نماز به مسجد جامع رفتم بعد از نماز بسمت مغازه میوه فروشی با پرسان حرکت کردم.. مدتی بود که روزنامه نخوانده بودم البته بیژن موقعی که به شهر میرفت روزنامه می گرفت ولی از مسائل و اخبار فرهنگی بی خبر بودم .پشت شیشه هر مغازه ای عکس استاد مشکاتیان زده شده بود .پشت برخی اتومبیل ها عکس ایشان هم خورده بود برای من خیلی اول جالب بود ولی وقتی که به دکه مطبوعات رسیدم و خبر فوت ایشان را شنیدم تازه متوجه آن عکس ها شدم. موقعی که برگشتم روزنامه ای از بیژن گرفتم ، تورق می کردم مطالبی که بابت اندیشه وهنر بود را نیم نگاهی می کردم. به قصیده ای ازاستاد محمد رضا شفیعی برخوردم که بسیار متاثر شدم از بابت فقدان یک موسیقیدان اصیل ایرانی که اهل نیشابور بود این قصیده را زمزمه کردم:
ای دوست وقت خفتن و خاموشی ات نبود
وز این دیار دور فراموشی ات نبود
تو روشنا سرود وطن بودی چو آب
با خاک تیره ، روز همآغوشی ات نبود
میخانه ها زنعرۀ تو مست می شدند
رندی، حریف مستی و می نوشی ات نبود
دود چراغ موشی دزدان ترا چنین
مدهوش کرد وموسم خاموشی ات نبود
سهراب اضطراب وطن بودی و کسی
زینان به فکر داروی بیهوشی ات نبود
در پرده ماند نغمۀ آزادی وطن
کاندیشه جز به رفتن و چاووشی ات نبود
در چنگ تو سرود رهایی نهفته است
زین نغمه هیچگاه فراموشی ات نبود
ای سوگوار صبح نشابور سرمه گون
عصری چنین سزای سیه پوشی ات نبود.
؟/7/1388
تاریخ: 8/7/1388
سیاسی – عقیدتی – تمرین رژه
سیاسی:
بیدار باش مقارن شده بود با اذان صبح .بچه ها کم کم از خواب بیدار می شدند ، باید تا 5 دقیقۀ همه بصف می شدیم برای جماعت صبح. ( چند چیز برای سپاه مهم است یکی ازآن موارد نماز جماعت است ). حوصله به پا کردن پوتین را نداشتم بهمین خاطر یواشکی دنپایی پوشیدم؟! بعد از نماز، بسمت سلف رفتم .صبحانه، نان و کره و مربا بود البته با یک موز. هنوز سرماخوردگی از تعطیلات میان دوره همراهم بود. پس از صبحانه بچه ها بسمت موقعیت های نظافتی رفتند . نظافت تفکیک بعهده چهارنفر بود، چون توافق کرده بودیم که یک روز در میان، نظافت کنیم بنابر این، روز ما نبود ، توانستم تمام وکمال ، سر وقت با ملکه صحبت کنم؟! بعد از مدتی همگی بسمت میدان صبحگاه حرکت کردیم .بچه ها هنوز جای خودشان را بعد از یکماه پیدا نکرده بودند. بعد از یک نرمش مختصر و سبک که همراه خنده و مسخره بازی بود، بسمت کلاس سیاسی که در حسینیه برگزار میشد رفتیم . بچه ها همه منتظر این کلاس بودند حتما می پرسید چرا ؟ برای اینکه بخوابند . سخنران مراسم ، جانشین نمایندگی ولی فقیه در سپاه ، آقای ذوالنوری بود.
شوخ طبعی بچه ها گل کرده بود؟ انواع اشعار مجاز و غیر مجاز؟ بعد از قرائت قرآن که با سکوت خاصی برگزار شد نماینده ولی فقیه در آموزشگاه ، آقای انصاری مقدم، با خیر مقدم به مهمانان و اعلام برنامه سین برنامه را به سه بخش تقسیم کرد:
1 – سخنرانی
2-پرسش و پاسخ
3- تریبون آزاد
بعد از صحبت ایشان، آقای ذوالنوری پشت تریبون رفت و سخنرانی خود را با تبریک بمناسبت هفته دفاع مقدس آغاز کرد. در ادامه سخنرانی ، موضوع هسته ای را پیش کشید . البته برخی بچه ها بگوش بودند ولی برخی دیگر خواب بودند که فرماندهان به بچه ها تذکر می دادند. مشغول نوشتن خاطرات بودم که یکدفعه سخنران جلسه گفت دوربین فیلمبرداری جلسه خاموش شود ، یکدفعه سرهای خواب آلود متوجه بالا شد. ایشان نکته ای محرمانه ای را عنوان کرد که در دیدار خصوصی پوتین و رهبری نظام چه گذشت؟ ایشان بطور کامل آن حرفهای ناگفته را بیان کردند.البته سخنان ایشان با واکنش های گوناگون بچه ها همراه بود چون این دوره تعداد تحصیلکرده ها لیسانس به بالا بود همین موضوع حساسیت زیادی را ایجاد کرده بود.دربین سخنان ایشان کاغذهایی برای طرح سوال پخش شد. من هم دو سوال مطرح کردم . سوالات کاملا یادم نیست ولی یک سوال به رابطه باج دهی ایران به روسیه و رابطه با آمریکا بود.ساعت 8:50 بخش اول سخنرانی تمام شد. حسینه بعد از انمام سخنرانی تبدیل به خوابگاه شده بود . بخش دوم ساعت 9:25 آغاز شد. اکثر سوال و جوابها پیرامون مسائل هسته ای بود. یکبار دیگر ایشان تقاضای خاموش کردن دوربین را کردند که با اعتراض جمعی مواجه شد. البته این موضوع را من اولین بار شنیده بودم که پسر یکی از مسئولین ارشد نظام، تیم ترور دارد( البته ایشان اسم آن مسئول ارشد را ذکر کردند) مثلا ایشان از دخالت بهزاد نبوی در ترور آقای رجایی نام بردند که باز با واکنش وسوالات بچه ها روبرو شد. و بسیاری از موارد دیگر. سوال و جواب ساعت 11:15 تمام شد . بخش سوم تریبون آزاد بود، که بعد از نماز ساعت 2 قرار شد. در کل جلسه ای جنجالی بودولی بچه ها سیر خوابیدند. با پایان جلسه ، کلاس ها ادامه پیدا کرد . البته ترکش های سخنرانی ایشان ادامه داشت. گروهان ما هم تمرین رژه داشت ولی چون تیر اندازی شبانه داشتیم تمرین رژه منتفی شد. آقای کوهستانی که فرماندهی با تجربه و مجرب بودند مطالبی را در مورد این برنامه مطرح کردند.قبل از اذان مغرب حرکت کردیم موقع نماز مغرب رسیدیم همانجا نماز را خواندیم . کم کم آماده تیر اندازی شدم بچه ها بترتیب برای تیر اندازی بصف می شدند .شام مرغ بود وبسیار گرسنه بودم. علی رضا با خدا که یکی از دوستانم بود نیمی ازغذایش را به من داد. برای تیر اندازی، 10 فشنگ رسام تحویل گرفتم مثل همه بچه ها ، فشنگ ها به کوه می خورد و صحنه قشنگی را بوجود می آورد. امشب هم گذشت...
اندر حکایات آموزشگاه نظامی (پادگان) هاشمی نژاد نیشابورکدآموزشگاه123
در بهترین موقعیت جغرافیایی قرار دارد . منطقه ای خوش آب وهوا با چشم اندازی زیبا. می گفتند که بهترین آموزشگاه ( پادگان ) سپاه است.دوران آموزشی ام را در این آموزشگاه گذراندم. دو ماه آموزشی پر از خاطره . قصد دارم مقداری از خاطراتم را با شما در میان بگذارم. بچه هایی که در یک یگان افتاده ایم باهم خاطرات دوران آموزشی را مرور می کنیم و لذت می بریم .در ابتدا اشعاری را که در همین حال وهوا سرودم، در اختیار شما قرار می دهم و ان شاء الله در روزهای آینده خاطرات را نقل می کنم.......