لطفا کمي صبر کنيد...

به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست -- عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
«محك تجربه»
هميشه استناد به تجربه و سخن بزرگان وپيران، مايه كامروايي و آسايش بوده است. خردمندي اقتضا مي كند كه هميشه به سخن بزرگان خرد و اولياي دين توجه كنيم چراكه :
مرد خردمند هنرپیشه را
عمر دو بایست درین روزگار
تا بیکی تجربه آموختن
با دگری تجربه بردن بکار. "سعدي"
بي شك ميوه تجربه اندوزي ، دانايي ودانايي منشاء قدرت و توانايي است. در زمانه اي كه به نام قدرت مطلقه مردم ذبح مي شوند بايد الگويي از قدرت ارائه داد تا دربرگيرنده احترام و عزت براي همه انسانها باشد و بسيار اندكند كساني كه حرفهاي خردمندانه را هزل بنامندو بدانند.
...تا چنانکه خواص مردمان، برای شناختن تجارب بدان مایل باشندوعوام بسبب هزل هم بخوانند (کلیله و دمنه )
تجربه اي از پيامبر اعظم (صلي الله عليه وآله)
هر اندازه ميتوانيد خود را از غم هاي دنيا برهانيد، بدرستي كه هر كس با دلش به خداي متعال روي مي آورد، دلهاي بندگان را با محبت ورحمت مطيع او سازد وهر خيري را با شتاب بسويش روانه مي سازد.
تجربه اي از امام صادق (عليه السلام)
هركس بزرگت داشت، بزرگش دارو هركس تورا سبك شمرد ، از خود بزرگواري نشان ده.
خوش بود گر محک تجربه آید بمیان
تا سیه روی شود هر که دراو غش باشد " حافظ "

وزیر کشور گفت:"عبدالمالک ریگی را در خارج از کشور دستگیر شد و به داخل کشور منتقل شده است." وی این اقدام را نشاندهنده اشراف امنیتی و اطلاعاتی نیروهای اطلاعاتی و امنیتی جمهوری اسلامی ایران دانست.
دستگیری ریگی با همکاری دستگاه اطلاعاتی پاکستان صورت گرفته است. پاکستانیها برای خود راهبردی را تعریف کردهاند که بر اساس آن تعاملی را با امریکاییان آغاز کردهاند و در حقیقت به دنبال کاستن از هزینههایشان هستند. مشابه این اقدام را امریکاییان با ایران کرده اند.
در اخبار آمده است که ریگی به هنگام دستگیری در بیمارستانی بوده است و این نشان میدهد که با اطلاع پاکستانیها شرایط دستگیری ریگی برای ایران فراهم شده است.
معنی این وقایع این است که اتفاقاتی در جریان است که هنوز مابه ازای آن مشخص نیست؛ در واقع نوعی همکاری میان دستگاه های اطلاعاتی ایران و پاکستان در سایه حمایت امریکا برای دستگیری ریگی در جریان بوده است اما هنوز مشخص نیست که در قبال این همکاری چه انتظاراتی برای طرفهای مقابل از ایران وجود دارد.
نمیتوان شرایط و اتفاقات فعلی را چندان خوشایند دانست چراکه مجموعه کسانی که ریگی را حمایت می کردند در حقیقت با تحویل دادن او به ایران تلاش دارند افکار عمومی را خلع سلاح کنند و بعد هدفی بالاتر را محقق سازند.
ریگی به طور قطع مورد حمایت سرویس اطلاعاتی پاکستان بوده، با امریکاییان کار میکرده و برخی کشورهای عربی نیز با او همکاری داشته اند؛ او حتی برای حج سفری به عربستان داشته است.
کلیه این طرفها از ریگی به عنوان یک مهره استفاده میکردند اما اکنون مشخص نیست که چه اتفاقاتی رخ داده که تصمیم به تحویل این مهره به ایران گرفتهاند.
به نظر میرسد که این مهره کارایی خود را از دست داده بود. این در حالی است که از مدتها قبل شنیده میشد که فردی به نام مولوی عبد الجلیل به عنوان جایگزین ریگی معرفی شده و به دو طرف مرز رفت و آمد دارد.
اصولا پاکستانیها همواره به خوبی، تاکتیکی عمل میکنند اما بازنده استراتژیک هستند؛ این احتمال وجود دارد که آنها برنامه های دیگری داشته و اتفاقات دیگری در راه باشد و تحویل ریگی به عنوان دادن یک آدرس غلط به کار گرفته شده باشد.
هفته گذشته اخبار منتشر شده پیرامون مولوی و عبدالغنی بسیار مهم بود. همچنین در اخباری تایید نشده اعلام شد که مولوی عبدالکبیر نیز دستگیر شده است. در عین حال دو استاندار سابق طالبان نیز دستگیر شدهاند. اینها اتفاقات مهمی است و در این میان تحویل ریگی را نیز به عنوان یک شکلات تقدیم ایران کردهاند.
باید پرسید که پس از این وقایع چه خواهد شد؟ آیا یک ضربه مغزی به دستگاه اطلاعاتی پاکستان وارد شده است تا پس از این، اقداماتی از این دست را نسبت به ایران انجام ندهند یا آیا امریکاییان خواب نما شده اند؟ بعید است.
بنقل از سايت " ديپلماسي ايراني"

دانشنامه کلام اسلامی، نخستین دانشنامه تخصصی در علم کلام اسلامی است که به تبيین و تحقیق مفاهیم و مسایل کلامی به صورت تحلیلی ـ توصیفی و با استناد به منابع معتبر و متعدد ميپردازد.
آیتالله جعفر سبحانی از استادان بهنام حوزه علمیه قماند كه از سال 1323هجري شمسي تاکنون به تحقیق، تالیف و تدریس پرداختهاند.
حاصل بیش از 50 سال تلاش ايشان تربیت شاگردان و تأليف کتابهاي گوناگوني در زمینههای تفسیر، تاریخ اسلام، عقاید، مذاهب، کلام، فقه، فلسفه و تراجم است كه از آن ميان ميتوان به آثاري نظير
المحاضرات فی اللهیات، بحوث فی الملل و النحل، الشفاعة و مفهومها، التوسل، منشور جاوید، مفاهیم القرآن، مرزهای اعجاز، فروغ ابدیت و تاریخ حدیث، اشاره كرد.
اين مرجع تقليد شيعه همچنين پایهگذار مرکز تحقیقاتی امام صادق(عليه السلام) هستند و گروه تخصصی کلام در حوزه علمیه قم با نظارت ایشان به تحصیل و پژوهش مشغولند.
اين مرجع تقليد شيعه گفت: انگيزه اصلي نگارش دانشنامه كلام اسلامي طرح مسايل داراي شبهه از سوي متكلمان مسيحي در علم كلام است.
وي اظهار داشت: متكلمان مسيحي بيش از يكصد سال است كه به علم كلام پرداخته و مسايلي منتشر ميكنند كه بيشتر آن شبهات و سئوالاتي است كه در حقيقت، باعث تزلزل زير بناي اين علم ميشود.
وي اظهار داشت: ما نميتوانيم به آن كلام قديمي اكتفا كنيم؟ ناچاريم با اين مسائل جديد هم آشنا شويم و طبق آموزههاي خودمان مسائل را مطرح كنيم سبحاني در رابطه با نگارش دانشنامه كلام اسلامي گفت: در ابتداي كار جلسات متعددي در خصوص نحوه نگارش دانشنامه كلام اسلامي برگزار شد زيرا نوشتن دانشنامه بسيار متفاوت از نگارش كتاب است.
اين مرجع شيعه ادامه داد: با كمال احتياطي كه حجتالاسلام و المسلمين رباني مدير علمي دانشنامه داشت، اين مقالات چندين بار بازنويسي شده است.
حتي بخشي از مقالات سه تا چهار بار بازنويسي شده تا به اين صورت مستحكم و محكم در آمده است.
ايشان در مورد سوابق كار بر روي كلام اسلامي نيز گفت: متكلمان شيعه به پيروي از امير مومنان علي ابن ابيطالب (عليه السلام)، اهميت زيادي براي مسائل كلامي قايل بودند و از خطبههاي امير المومنين در نهج البلاغه در مورد كلام، بهره هاي فراواني برده اند.
رئيس موسسه امام صادق(عليه السلام) ادامه داد: در طول ۱۴قرن، كتابهاي زيبايي در مورد كلام نوشته شده است. ما اين كتابها را فهرست بندي كرديم و دريافتيم حدود ۱۲هزار كتاب كلامي و عقيدتي توسط علماء و نويسندگان شيعه به نگارش درآمده كه ما اين فهرست را به عنوان اسامي كتب كلامي شيعه چاپ كرده ايم.
وي در مورد فعاليتهاي پيشين خود در كلام اسامي نيز گفت: قبل از شروع به كار بر روي اين دانشنامه مجلهاي به نام مجله كلام اسلامي داشتيم و علاوه بر اين بنده سه جلد كتاب با عنوان مسائل جديد كلامي و كتابي هم به نام مسائل جديد كلام اسلامي نوشته ام.
ايشان در ادامه، بر انتشار سريع تر مجلدات بعدي دانشنامه كلام اسلامي تاكيد كرد و افزود: با وجود اينكه كار بسيار مشكلي است اما در صدد هستيم جلد دوم اين دانشنامه را به زودي منتشر كنيم.
اين استاد حوزه در مورد همكاريهاي پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامي با موسسه امام صادق(عليه السلام) نيز گفت: حجتالاسلام و المسمين رشاد قول دادهاند تا اين دانشنامه را به عربي ترجمه كنند.
وي در مورد اهميت اين كار نيز بيان داشت: امروز بلاد عربي و دانشگاههاي عرب، نياز مبرمي به كلام اسلامي و فلسفه اسلامي دارند. چون مدتها سلفي گرايي بر آنها حاكم بوده و مسائل عقلي را كنار گذاشتهاند اما اكنون كم و بيش آمادهاند به سمت مسائل عقلي و كلامي بروند.
وي ادامه داد: هم اكنون براي مقابله با تهاجمي كه از غرب نسبت به اسلام وجود دارد، بايد منطق عقل را تقويت كرد.
اين مرجع شيعه در پايان صحبتهاي خود گفتند: البته كار بشر چه كار فردي باشد چه جمعي، بينقص و بدون كاستي نخواهد بود. اميدواريم كاستيهاي آن نقد شود و ما در تجديد چاپ اين كاستيها را بر طرف كنيم.
پي نوشت: البته كلام، حيات و ماندگاري خود را مديون فلسفه وفلاسفه است.

فروغي در دونگاه
فروغی شخصیتی است که همزمان فکری و سیاسی است. در عین حال، به نوعی در پرده ابهام است. شاید در عرصه علم، کتاب سیر حکمت در اروپای او و در عرصه سیاست، نخست وزیری و به خصوص موقعیتی که در زمان روی کار آمدن رضاشاه و رفتن او داشت، برای وی نقطه اوج باشد. اما دیگر نوشته ها و فعالیت های او نیز مهم است که مهم ترین آنها ریاست فرهنگستان است.
در جریان روشنفکری در تاریخ معاصر ما، در کنار تقی زاده و قزوینی و برخی دیگر از شاخصهاست و در عین حال، از دید پژوهشی کمتر در باره وی سخن گفته شده است. برادرش ابوالحسن فروغی نیز از زبدگان است و مؤثر بر بسیاری از شخصت های معاصر ما از جمله مهدی بازرگان. او هم آثاری دارد که باید بازخوانی شود. فروغی در عین حال که روشنفکر است بی توجه به نگره سنتی نیست ودر حوزه ادب فارسی نیز قوی است.
کتاب یادداشت های روزانه او مربوط به دو سال پیش از مشروطه است. زمانی که اساسا او یک دانش آموخته ای است که هم درس می دهد و هم درس می خواند. هنوز در مدارس طلبگی رفت و آمد دارد. با بسیاری از علمای وقت تهران محشور است و در عین حال با قزوینی و دیگران نیز مربوط.
این کتاب از دوره ای از زندگی فروغی است که او صرفا به کار علم و تحصیل مشغول است و هنوز آثار جدی از روشنفکری بعدی در او دیده نمی شود چه رسد به سیاست. در عین حال به دلیل این که شخصیت فکری او در این دوره ساخته شده است اهمیت دارد.
یادداشتها از روی دستنوشته خود فروغی و با تلاش یک ساله آقای افشار به چاپ می رسد و هر کس بخواند در می یابد که فروغی به نوعی متفاوت یادداشت های روزانه را می نوشته است. برخی از اطلاعاتی که او از حال و احوال شخصی خود مثلا مزاجش نقل می کند، هرچند ممکن است به نظر برخی بی فایده برسد اما تفاوت نگارش او را با دیگران نشان می دهد. حتی ثبت آب و هوای هر روزه هم در آن سالها تازگی دارد.
بر اساس این کتاب دست کم می توان محیط علمی تهران را درک کرد و شواهد زیادی برای فعالیت های فکری و فرهنگی و مدرسی یافت.
یادداشت های موجود به صورت یک جزوه دستنوشته از طرف آقای ره آورد در اختیار کتابخانه مجلس شورای اسلامی قرار گرفت. ابتدا در شماره نخست مجله پیام بهارستان (سری جدید) مقاله ای در باره آن نوشته شد و اکنون نیز در هزار نسخه به چاپ رسیده است.
بوي ياس
دلم دلتنگ بوي ياس
خودكاري به رنگ گل ياس در جيبم
موقعي كه مي نويسم تمام صفحهْ سفيد، بوي يار مي دهد
با هر كشيدن ، قلمم تغيير مي كند
به رنگ سپيد
با طعم ياس
قلم آفرينش سپيد بود
كشيدم بر لوح خلقت
بنام ياس ، بنام سپيد
بوي خوشش ، اصول آفرينش را ترسيم مي كند
آرزوي ياس ،
چيدني نيست
بوئيدني نيست
كشيدني است.
پنج شنبه آبان ماه 1388
گريه هاي عاشقانه (بمناسبت رحلت پيامبر اعظم صلي الله عليه و آله)
بشوي اوراق اگر همدرس مايي
كه درس عشق در دفتر نباشد
در حديثي از معصوم آمده است: بكائين ( گريه كنندگان بسيار) 5 نفرند:1- حضرت آدم (عليه السلام) 2- حضرت يعقوب(عليه السلام) 3- حضرت يوسف(عليه السلام) 4- حضرت زين العابدين(عليه السلام) 5- حضرت صديقه طاهره( سلام الله عليها)
وجه مشترك تمام گريه كنندگان عشق است.با مروري در تاريخ در مي يابيم كه هر يك از اين پنج نفر بعلت عشق و دغدغه اي كه ميتواند باعث پاكي روح و برتري دادن فضيلت وپاكي بر رذالت وپلشتي باشد در زمرهْ اولياي الهي قرار گرفته اند. گريه وعشق دوسر يك خط هستند كه وقتي بهم متصل مي شوند ، مبدل به سرزميني مي شود كه محل نزول ارواح و ملائكه قرار مي گيرد. اگر گريه را نتيجه احساس و شور و عشق را ثمره شعور و معرفت بدانيم، دايره مصاديق آن بسيار محدود خواهد شد كه اين پنج نفر را مي توان داخل ذر اين دايره دانست.
وجود مبارك رسول اكرم(صلي الله عليه و آله) وقتي حال مطهرش دگرگون شد ، تنها كسي كه بربالين آن حضرت بود، وجود مبارك اميرالمومنين بود. حضرت امير مي فرمايد: سر مطهر پيغمبرروي سينهْ من بود، اسرار الهي نبوت ورسالت را به من گفت. كم كم بدن مطهرش سرد شد، آنگاه در چهارچوب احساس ، روشني مرد!
ستاره در آسمان فروشد بسان چشمه اي كه خشك شد، حتي يك قطره پرتو در آن نماند تا به ماننده فريب سراب چشمها را بسوي خود كشاند.
آواي زهرا درهر فرياد وهرآه ، با هرشيون وغوغا ، فضا را ميشكافت. زهرا خبر رحلت پدرش را بگوش آسمان ميرسانيد:
«وا پدرم!.... واپدرم!»
گويي كه اين پيام مرگ از آن گاه كه از لبان زهرا بيرون تراويده، در هر قلب ، آتشي زبانه كشان برافروخته كه تاكنون و تا روز رستاخيز برپهنهْ زمين مي خزد.... وچگونه چنين نباشد در حالي كه زهرا با آن، سوگ انسانيت را پيام مي دهد.
حضرت زهرا (سلام الله عليها) در خطبهْ فدكيه ميفرمايد: خداوند بواسطه لطف ومحبتي كه به رسولش داشت اورا قبض روح كرد تا از مشكلات اين عالم نجات يافته وبه جوار رحمت خداوندي نايل شود.
فاطمه، سرور آدميان را بدرود مي گويد....
بر مهرباني ومدارايي مي گريد كه در نهاد آن ستوده مرد به نمايش در آمده بود.
او آواز فرشتگاني را مي شنيد كه براي پذيرا شدن پدرش با شادماني مي سرايند:
در زمين اشك ها بود وناله ها.....
در آسمان سرودها وترانه ها......

عقل و انقلاب
دکتر عبد الکریم سروش
انقلاب، انفجار داغ عاطفه نفرت است. رها شدن انرژي عاطفي ويرانگر است و اين با سردي عقل تحليلگر هيچ قرابتي ندارد. نفرتي كه به دنبال ويران كردن سنّـت و سلطنت و مالكيّت و ... است چه شباهتي دارد با عقلي كه به دنبال شناختن و معرفت است؟
در انقلابها نوعاً، سهم عشق و سهم عاطفه به خوبي ادا ميشود امّا سهم عقل به خوبي ادا نميشود. چندي ميگذرد تا رهبران انقلاب به عقلانيت رو آورند و سازندگي پيشه كنند و بر ويرانيها ضبط و مهار بنهند.
انصاف بايد داد، انقلاب بدون عقلانيّت نيست، امّا اين عقلانيت بيشتر در نفي عقلانيّت پيشين جلوه ميكند. انقلابيون بهتر ميدانند كه چه چيز را نميخواهند و تا پيدا كنند كه چه چيز ميخواهند راه بلندي در پيش دارند. انقلابيون آرمانگرايان آتشيني هستند كه در برآورد توانايي خود دچار توهّم ميشوند، گمان ميكنند به سرعت ميتوانند سنّتها و انسانها را عوض كنند و سنن و آدميان تازه به جاي آنها بنشانند. هر انقلابي، به درجات، آنارشيست است و اگر از اين عنصر آنارشيسم هيچ نشاني در ميان نباشد، انقلابي در كار نيست.
طيف رنگارنگ واقعيت، در انقلابها رنگ ميبازد و به دو رنگ سياه و سپيد تقليل مييايد: گذشته بد، آينده خوب، ضدانقلاب بد، انقلابي خوب و ... بدين شيوه راه را بر داوري عقل تحليلگر كه به دنبال تقسيمبنديهاي ظريف واقعنماست بسته ميشود.
در انقلابها تنها يك معيار براي نيك و بد وجود دارد و آن خودِ انقلاب است، و اين عين بيمعياري است. نه تنها انقلاب خوب است، بلكه اصلاً خوب، انقلابي است! وقتي چيزي خود ترازو و معيار خود شد، سرآغاز بيعقلي (irrationelity) است.
كار عاقلان در عرصه انقلابها، برگرداندن موج انقلاب نيست. چنين تواناييهايي را ندارند. كارشان كم كردن ويرانيها و راندن انرژيها از پريشاني و ويراني به سوي ساماندهي است. و من خود كه در دل يك انقلاب زيسته و مسؤوليتهايي را به عهده داشتهام، اين حقيقت را با دل و جان آزمودهام.
كسانيكه انقلابي را ديدهاند، با تمام وجود ميفهمند كه چه گناهكارند كسانيكه راهي به جز انقلاب به روي مردم باز نميگذارند. اولين سرمايهاي كه در انقلاب قرباني ميشود عقلانيّت است و آخرين چيزي كه به خانه خويش بازميگردد عقلانيت است، اگر بازگشتي در كار باشد.
از ميان رقباي سهگانه عقل: وحي و عشق و انقلاب، اين سوّمي از همه بيرحمتر و عقل ستيزتر است.
وحي، كم و بيش داد و ستد تاريخي معقولي را با عقل سامان داده است، كه ميتواند به سود هر دو طرف باشد. عشق هم همواره كالايي نادر نزد اقليّتي كوچك بوده است و در عين شورآفريني شرّآفرين نبوده است.
از انقلابهاي همهگير، كه نه زيبايي عشق را دارند و نه قداست وحي را، بايد به خدا پناه برد. كه هم جانها را ميستانند هم خردها را. عاقلان قوم، مسؤوليت دارند كه در تدبيرهاي سياسي و اجتماعي و اقتصادي، راه را به سوي نظمي عاقلانه و عادلانه بگشايند تا حاجت به ويرانگري و خردستيزي انقلابي نيفتد. حافظ، شاعر ايراني قرن چهاردهم ميگفت:
ساقي به جام عدل بده باده تا گدا غيرت نياورد كه چنان پربلا كند
يعني: عدالت را بگستريد تا حاجت به انقلاب نيفتد.
ارائه شده به سمينار «لغتنامه فلسفي» در رم، ايتاليا، نوامبر 2006
| ||
|
محمدعلي سپانلو -شاعر- اظهار داشت: مسلما از آنجايي كه حوادث اجتماعي بر ادبيات تأثير بسياري ميگذارند، انقلاب اسلامي بهمن 57 نيز بر ادبيات معاصر فارسي تأثيراتي داشته است. زيرا او اصلا شعري سياسي ندارد. من در «هزار و يك شعر» تا حدودي سعي كردهام شعرهايي را جمعآوري كنم كه مقايسه شعر قبل و بعد از انقلاب براي پژوهشگران تا حدودي ساده شود. |
سراینده :خانم زهرا لبافی دانش آموخته فلسفه از دانشگاه امام صادق (علیه السلام)
چو ما را چشم عبرت بین تباه است
کجا دانیم کاین گل یا گیاه است .نظامی
وزير امور خارجه آمريکا گفت ما طرفدار اينترنتي هستيم که همه انسانها به طور يکسان به اطلاعات و نظرات در ان دسترسي داشته باشند
هيلاري کلينتون در کنفرانس ازادي اينترنت در واشنگتن گفت گسترش شبکه هاي اطلاعاتي سيستم عصبي جديدي را براي سياره زمين ايجاد کرده است و از طريق آن ميتوان بلافاصله از حوادثي که در جهان رخ ميدهد مطلع شد.
وي افزود تا کنون جريان اطلاعات تا اين حد آزاد و سريع نبوده است؛ جريان آزاد اطلاعات و شبکههاي اينترنتي به مردم کمک ميکند تا حقايق جديدي را کشف کنند و دولتها را هم مسئوليت پذير و پاسخگوتر ميکنند؛ در واقع هرچه جريان اطلاعات ازادتر باشد جوامع قويتر ميشوند.
وزير خارجه امريکا تاکيد کرد با وجود همه منافع و خوبيهايي که اين مسئله دارد، چنين ابزاري ممکن است مورد سوء استفاده قرار گيرد و مانع پيشرفت انسانها و توسعه حقوق سياسي انها شود.
همانطوريکه از فولاد ميتوان هم بيمارستان ساخت هم اسلحه، از انرژي اتمي ميتوان بمب اتم توليد کرد و شهري را خراب کرد يا از ان برق توليد و شهر را روشن کرد.
چنين فن اوريهايي هم کاربرد خوب دارد هم کاربرد بد. چنين شبکههاي اينترنتي و اطلاعاتي که باعث تشکيل جنبشهاي ازاديخواهانه ميشود ميتواند به عنوان ابزاري در دست القاعده براي پاشيدن بذر تنفر و خشونت باشد.
چنين فن اوري که مي تواند باعث پاسخگويي دولتها شود همچنين ميتواند توسط دولتها براي سرکوب مخالفان و نقض حقوق بشر استفاده شود.
سال گذشته ما شاهد افزايش تهديد عليه جريان ازاد اطلاعات بوديم. چين، تونس، ازبکستان سانسور اينترنت را افزايش دادهاند. در ويتنام دسترسي مردم به سايتهاي اجتماعي حذف شده است. جمعه گذشته در مصر سي وبلاگ نويس و فعال اينترنتي بازداشت شدند. در حالي که گسترش چنين فناوريهايي باعث تغيير جهان ما ميشود، روشن نيست که اين تغييرات چه تاثيري بر حقوق بشر و رفاه انسانها دارد.
وي تاکيد کرد هم اکنون ضرورت دارد که از ازاديهاي انسان در جبهه ديجيتالي در قرن بيست و يکم محافظت کنيم.
بنقل از واحد مرکزی خبر

مرگ چنین خواجه نه کاریست خرد
صد دریغ وافسوس
دکتر مهدی محقق: کوتاهی دانشگاه تهران نسبت به زنده یاد فرشید ورد نا بخشودنی است
در این جا غزلی از او را می خوانیم که بسیاری از فارسی زبانان دیار غربت آن را زمزمه می کنند بی آن که بدانند سراینده آن زنده یاد فرشیدورد است.غزلی برای ایران
این خانه قشنگ است ولی خانه من نیستاین خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست
آن کشور نو، آن وطن دانش و صنعت
هرگز به دل انگیزی ایران کهن نیست
در مشهد و یزد و قم و سمنان و لرستان
لطفی ست که در کلگری و نیس و پکن نیست
در دامن بحر خزر و ساحل گیلان
موجی ست که در ساحل دریای عدن نیست
در پیکر گلهای دلاویز شمیران
عطری ست که در نافه آهوی ختن نیست
آواره ام و خسته و سرگشته و حیران
هرجا که روم هیچ کجا خانه من نیست
آوارگی و خانه به دوشی چه بلایی ست
دردی ست که همتاش در این دیر کهن نیست
من بهر که خوانم غزل سعدی و حافظ
در شهر غریبی که در او فهم سخن نیست
هر کس که زند طعنه به ایرانی و ایران
بی شبهه که مغزش به سر و روح به تن نیست
پاریس قشنگ است ولی نیست چو تهران
لندن به دلاویزی شیراز کهن نیست
هر چند که سرسبز بود دامنه آلپ
چون دامن البرز پر از چین و شکن نیست
این کوه بلند است ولی نیست دماوند
این رود چه زیباست ولی رود تجن نیست
این شهر عظیم است ولی شهر غریب است
این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست
درگذشت این استاد استادان زبان و ادبیات فارسی را تسلیت عرض می کنیم.
بنقل از سایت خراسان

طرح تحول اقتصادی( هدفمند کردن یارانه ها) چه تاثیراتی بر فرهنگ و تحولات فرهنگی بر جای می گذارد؟
منتظر نظرات دوستان و کارشناسان و روشنفکران برای روشن شدن همه جواتب این طرح هستم.
تنها دعا
تو را بین دعاهایی که می خواندم صدا کردم نفس هایم که بارانی است در راهت فدا کردم
تورا می جویم واز فرط این کام عطش باران گوارا نهر چشمم را میان جان رها کردم
زجامت باده نوشیدم ، شدم فرهاد چشمانت وزآن جرعه ، دلم را عاشقانه دواکردم
تورا دیدم شبی رویا دعا کردم ظهورت را ندای استجابت را از آن رویا جدا کردم
تورا در بین این تعبیر، شور انگیز می یابم شدم پیدا از آن روزی ، که دل را آشنا کردم
هنوزم هست زان غربت خبر ای ماه کنعانی ظهورت را تمام نیمه شب هایم دعا کردم
مرا رازی است با مویت وگر رویت بگردانی در این تردید می مانم کجا در دل خطا کردم؟!
ببین ای یوسف زهراکه تنها است این «حسنی» وآن پیمان یزدان را چه تنهایی وفا کردم
سراینده :سرکار خانم زهرا لبافی متخلص به«حسنی»
دانش آموخته فلسفه از دانشگاه امام صادق (علیه السلام) که از ایشان متشکروسپاسگزارم.
|
دانشنامه امام حسين عليه السلام (14 مجلد) |
|
محمد محمدي ري شهري , ترجمه: عبدالهادي مسعودي |
در آستانه محرم سال 1431 ق دانشنامه امام حسین علیه السلام در چهارده مجلد منتشر شد. حجت الاسلام و المسلمین ری شهری که پیشتر دانشنامه امام علی علیه السلام را منتشر کرده بود، پس از چند سال کار مداوم به همراه جمعی از پژوهشگران دارالحدیث اثر تازه را منتشر کردند.
این متن که عربی – فارسی است، در یک طرف متن عربی و در صفحه مقابل متن فارسی را ارائه کرده است. دانشنامه در این تعبیر به معنای گردآوری همه آن مطالبی است که در باره امام حسین وجود دارد.
مجلد نخست آن فضائل امام حسین است که از مصادر معتبر گردآوری شده است.
مجلد دوم همچنان در باره خصائص حضرت، دلایل امامت و تاریخ زندگی وی تا روزگار عثمان است.
مجلد سوم در باره خلافت یزید، پیشگویی در باره شهادت امام حسین و داستان بیعت نکردن امام با یزید است
مجلد چهارم در باره مسلم و شهادت جمعی دیگراز شیعیان امام حسین پیش از کربلاست
مجلد پنجم در باره رخدادهای از مکه تا کربلا و تحلیلی در باره علت سفر امام حسین به عراق است و بخش نهایی آن محاصره امام حسین توسط دشمنان است.
مجلد ششم شروع نبرد در کربلا و ماجرای شهادت یاران امام حسین است.
مجلد هفتم شهادت اهل بیت از جمله شهادت خود امام حسین است.
مجلد هشتم رخدادهای از کربلا تا کوفه و از کوفه تا شام و از آنجا تا مدینه است.
مجلد نهم بازتاب قیام کربلا و سرنوشت برخی از قاتلان امام حسین و اصحاب اوست.
مجلد دهم در باره گریه بر امام حسین، سیر تاریخ عزاداری برخی از مراثی مشهور و تاکید بر زیارت امام حسین است.
مجلد یازدهم و دوازدهم در باره آداب زیارت امام حسین و زیارات وارده است.
مجلد سیزدهم و چهاردهم حکمت ها و احادیث رسیده از امام حسین است
مسیح در اسلام(1)(بمناسبت آغاز سال نومیلادی)
عبدالکریم سروش
از نظر مسلمانان، حضرت عيسي(علیه السلام)يكي از پيامبران الهي است و به همين مناسبت براي او حرمت فوقالعاده قايليم؛ به او احترام ميگذاريم و او را يكي از اعضاي بزرگ سلسله جليله پيامبران ميدانيم و براي او جايگاهي بلند و مرتبهاي رفيع نزد خداوند قايليم و پيروان راستين او را مهتدي و بر جاده هدايت دانسته، او را يكي از اولياي بزرگ خداوند ميشماريم كه اگر كسي در كنف عنايت و هدايت و ولايت او قرار بگيرد، قطعاً به خدا و به بهشت راه پيدا خواهد كرد. اما ميان مسلمانان و مسيحيان در شناخت اين ولي بزرگ الهي اختلافاتي هست. اين اختلافات مهم از جهت دينشناسي و هم از جهت اسلامشناسي بسيار آموزنده است. من پيرامون هر دو مقوله اندكي سخن خواهم گفت.
اختلاف ما با اعتقادي كه مسيحيان دربارۀ پيامبر يا خداي خود دارند امري است كه تقريباً در نمازهاي هر روزۀ ما جاري است. سوره»توحيد»، كه شايد ما هميشه و همواره در ركعات نمازمان آن را قرائت ميكنيم، متضمن نوع موضعگيري مشخص و صريح در مقابل اعتقاد مسيحيان است. سوره»توحيد»، ابتدا خداوند را به وحدانيت ياد ميكند: « قل هو الله احد، الله الصمد» و در ادامه ميفرمايد: «لم يلد و لم يولد و لم يكن له كفواً احد » اين دو آيه موضعگيري روشني در مقابل اعتقاد مسيحيان است. خداوند نه فرزندي دارد و نه خود فرزند كسي است؛ نه ميزايد و نه زاده شده است و هيچكس هم شريك و همسر او، و همرديف و همنشين او نيست. خداوند در اين آيات كسي است در موقعيتي ممتاز و يگانه در هستي، كه نه تنها همپايهاي ندارد، بلكه فرزندي هم ندارد؛ و بالاتر از آن، تعلق نسبي با هيچكس ندارد. خداوند در اين آيات نه پدر است، نه فرزند، نه همسر، نه زن و نه شوهر.
اين توضيح صريح كه در سوره توحيد آمده است، همچنانكه ذكر شد، واكنشي نسبت به اعتقاد مسيحيان است كه دست كم- بدون آنكه به تفسيرهاي مختلف آن مراجعه كنيم- به زبان عيسي(ع)را « Son of god» يا پسر خدا ميدانند و براي خداوند تعبير father يا «پدر» را به كار ميبرند و نسبت پدري و پسري را ميان خداوند و عيسي (ع) برقرار ميكنند. اين تعبير در انجيل فراوان به كار رفته است. در مواردي عيسي (ع)ميگويد: « من به نزد پدر خواهم رفت.» يا اينكه «خداوند پسر خود را به زمين فرستاد تا كشته شود و به خاطر آمرزيدهشدن گناهان آدميان رنج ببرد.»
يكي از جملات بسيار مهم و مشهور انجيل كه به حدود 1100 زبان ترجمه شده است همان است كه ميگويد: « خداوند جهان را آنقدر دوست داشت كه فرزند خود را فرستاد تا شهيد شود و كساني كه به او راه پيدا ميكنند و اين فرزند را ميشناسند، مشمول هدايت شوند و به هلاكت مبتلا نگردند.» تعبير پسر خدا، فرزند خدا يا پدر اين پسر- چنانكه ميدانيم- در ادبيات مسيحي بسيار رايج است، به هيچ وجه مورد قبول قرآن و پيامبر اسلام نبوده است؛ به همين سبب در قرآن تعبيرات بسيار روشن و عتابآميزي نسبت به اين اعتقاد مسيحيان وجود دارد: لن يستنكف المسيح(ع) ان يكون عبدالله، خود عيسي (ع) كه ابا ندارد از اينكه بنده خداوند باشد. او، و هركس ديگري، وقتيكه در رابطه با خدا تعريف ميشوند، هيچ نسبتي جز نسبت بندگي با خداوند پيدا نميكند. هيچ كس، ولو بزرگترين پيامبران الهي، نسبتي نزديكتر و خصوصيتر از« بندگي » با خداوند ندارند و بالاخص، به تصريح قرآن،نسبت نسبي، سببي فرزندي، پدري و چنين نسبتهايي به نحو مطلق منتفي است. بنابراين، ما در واقع حتي در نمازهاي هر روزهمان اين موضوع را با خودمان باز ميگوييم كه گويي يك انحراف عقيدتي جدي و حاد در مسيحيت جريان داشته است و پيامبر اسلام از همان ابتداي دعوت خود، كه خود را با اين قوم روبرو ميديد، كمر همت به تصحيح اين اعتقاد انحرافي بست تا پيروان خود را از در افتادن در ورطه اين اعتقاد انحرافي مصون بدارد.
بسياري از آنچه در اسلام و قرآن آمده است، نوعي موضعگيري و عكسالعمل است؛ به طوريكه اگر اطرافيان و مخاطبان پيامبر كسان ديگري بودند و اعتقادات ديگري داشتند، عكسالعملهاي پيامبر(صلی الله علیه وآله) و قرآن هم متفاوت ميشد؛ به اين معنا كه اگر سخنان و اعتقادات ديگري مطرح ميشد نسبت به آنها موضعگيري ميكرد. اعتقاد رايج مسيحياني كه در جزيرهالعرب بودند، پيامبر و قرآن را به اين نحو از موضعگيري سوق داد. در قرآن سخناني به مسيحيان نسبت داده شده است كه مربوط به همه مسيحيان نيست. گروههاي كوچكي از مسيحيان كه در آن روزگار در جزيرهالعرب و حجاز زندگي ميكردند، اعتقاداتي بسيار خاص و استثنايي و مخصوص به خودشان داشتهاند. آن اعتقادات در قرآن مورد توجه و تفكر قرار گرفتهاند. جمع قليلي از آن مسيحيان حتي حضرت مريم(سلام الله علیها)را هم دخيل در الوهيت ميشمردند و معتقد بودند كه او هم يكي از اعضاي «God head» و به اصطلاح «مجموعۀ الوهيت» است. اين اعتقاد، اعتقاد رايج و متداولي در ميان مسيحيان نيست، بلكه جمع قليلي اين اعتقاد را داشتند؛ ولي با اين حال خداوند در قرآن جهت نقض اعتقاد اين گروه قليل از مسيحيان چنين تذكر ميدهد كه روزي ميرسد كه خدا به مسيح (علیه السلام)بگويد:
«.....ءانت قلت للناس اتخذوني و امي الهين من دون الله»؛
تو بودي كه به مردم آموختي كه تو را و مادرت را به منزله خداوند برگيرند؟
ومسيح(ع) به خداوند پاسخ ميدهد: «اگر گفته بودم تو خود ميدانستي. من چنين سخني نگفتهام و چنين آموزشي ندادهام !»
لذا حتي دامنه عكسالعملها، موضعگيريها و نقل قولها تا اين حد باريك ميشود كه حتي پارهاي از گروههاي اقليت نادر هم مورد توجه قرار ميگيرند. اين مطلب بايد درسي براي مفسران ما باشد كه گمان نكنند هر اشارتي كه در قرآن به مسحيت رفته است، به جميع مسيحيان برميگردد و تمامي آنها را در برميگيرد. گاهي آن نقل قولها به گروه معين و محدودي كه در آن روزگار و آن نقطهجغرافيايي وجود خارجي داشتهاند برميگردد.
باري، داستان حضرت مسيح(ع) و تولد و وفات او، هر دو، مورد توجه پيامبر اسلام و قرآن بوده است. ما با هر استاندارد و هر معياري كه بسنجيم، مسيح(ع) يك شخص استثنايي بوده است. هم تولد مسيح تولد غريب و غير متعارف و عجيبي بوده است؛ هم وفات و از دنيا رفتن او عجيب و غير متعارف بوده است؛ هم زندگاني و پيامبر شدن او. مسيح(ع) از هر جهت فردي استثنايي بوده است و هيچ شباهتي به پيامبران ديگر الهي نداشته است. او نه تنها در ميان عامه مردم، بلكه در ميان سلسله انبياء هم يك شخصيت بسيار متفاوت و استثنايي بوده است: كسي كه بيپدر به دنيا آمده است و وقت مرگ- آنچنان كه همه مسيحيان معتقدند و هم مسلمانان- نوعي عروج به سمت بالا كرده است. كسي كه براي پيامبر شدن هيچ مقدمهاي را طي و سپري نكرده است، بلكه از كودكي، در گهواره پيامبر بوده است.
اگر حضرت عيسي (ع) را با حضرت موسي(ع) يا با پيامبر اسلام(ص) مقايسه كنيم، اوج تفاوت را مشاهده خواهيم كرد. موسي(ع) كسي بود كه قبل از پيامبر شدن، دوران بلند مبارزات را گذراند و به شكل و شيوهاي خاص از دست مأموران فرعون نجات پيدا كرد و بعد، وقتيكه بزرگتر شد، با يكي از قبطيهاي شهر نزاعي كرد و به دليل آنكه كسي را كشته بود و او را جستجو ميكردند، از آن شهر فراري شد. آنگاه به ديدار شعيب(ع) رفت، با يكي از دختران او ازدواج كرد و پس از هشت يا ده سال كه نزد او بود و به پاكي و توانايي شناخته شده بود، همراه با همسر و فرزند خود از نزد شعيب (ع) بيرون آمد و به نقطهاي نامعلومي روان شد. در بياباني دچار سرما و تاريكي شد و همانجا كوكب اقبال او طالع گشت؛ خود او نميدانست كه مقام نبوت در راه است. به تعبير مولانا:
همچو موسي بود آن مسعود بخت
كاتشي ديد او به سوي آن درخت
چون عنـايتها بـرو مـوفـور بـود
نار ميپنداشت و خود آن نور بود

بهترین امت من، حاملان قرآن و شبزندهداران هستند.
آیت الله العظمی وحید خراسانی
ــ در اين ايام، سه مهم پيش رو داريم: اول، نسبت به خودمان، دوم نسبت به مردم و سوم، نسبت به صاحب اين ايام. هرسه، بحثش مفصل است، اما اجمال مطلب اين است كه فرصتي براي شما پيش آمده و اين فرصت برقآسا ميگذرد و حسرت كبرايش براي فرد فرد ما ميماند. در حاليكه هريك از شما ميتوانيد امر هدايت نفوس را متصدي بشويد.
ــ اول، نسبت به خودمان: این حديث را خوب بفهميد که: «اشراف امتي حمله القرآن و اصحاب الليل ـ بهترین امت من، حاملان قرآن و شبزندهداران هستند». اولاً امت او چه امتي است؟ «وَ كَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النَّاسِ.» اين ارزش امت اوست. شهدا بر عموم بشر امت اويند. حال بايد ديد اشراف اين امت كياناند؟ آن هم اشرافي كه حضرت خاتم(ص) سكه شرف به سينه آنها نصب كند. «اشراف امتي حملةالقرآن و اصحابالليل»
ــ از امروز شروع كنيد بدون استثنا، هيچ شب و روزي بر شما نگذرد، مگر با اين عمل. اما روز، حملةالقران؛ «فاقروا ماتيسر من القرآن.» آن اندازه كه ميسر است قرآن بخوانيد، ولي راه بايد طوري رفت كه سريع به مقصد رسيد. تمام دقائق كمال در روايات متشتت است. بايد اينها را جمع كرد. اين جا اين جمله را فرموده و جاي ديگر باز فرموده چطور حامل قرآن شو. «قرآن بخوانيد، اما آن قرآن را هديه كنيد به صاحب عصر ولي زمان (عج)». عمل را از خود منقطع و به او متصل كنيد. چه ميكند اين فرموده؟ بحث فني عظيمي دارد. خود انقطاع عمل از نفس و ربط عمل به مبدأ فيض وجود. حكم اكسيري پيدا ميكند كه فلز را منقلب ميكند.
ــ اما كلمه دوم، به اصحاب الليل مربوط است. به هر وضعي كه هست، آخر شب بيدار شويد و روي اين مطالب فكر كنيد. بالاترين مقام چه مقامي است؟ مقامي كه خدا براي شخص اول عالم معين كرده است. ديگر از نظر عقل و نقل غير از اين غيرمعقول است. چنين مقامي را خدا به همچو كسي وعده داد، اما به يك خصوصيت فرمود: «وَ مِنَ اللَّيْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نافِلَةً لَكَ عَسى أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقاماً مَحْمُوداً» از اين جا بايد فهميد چطور عمر ما گذشت و راه را طي نكرديم. به اين شرف نرسيديم.
ــ اشراف امتي حملةالقرآن و اصحاب الليل. اگر اين طور شديم، نفس ما به مبدأ نور وصل ميشود. از آن جا مدد ميشود. آن وقت است كه بشر خواهد فهميد اثر تربيت اين دين چيست؟ اين كاري است كه بايد با خودمان كنيم.
ــ دوم، نسبت به مردم: اما كاري كه با مردم است اینكه اين فرصتها از دست نرود. سعي كنيد در اين دهه كه بهار حيات دلهاست به هر قيمتي كه هست اين دو كار را انجام دهيد؛ چرا كه بالاتر از اين دو پيش خدا هيچ عملي نيست: يك گمراه از خدا را به خدا برگردانيد؛ عبد آبق از اين مولا را برگردانيد به عبوديت او ؛ و يك كسي كه امام زمانش را گم كرده با ولي عصر (عج) آشنايش كنيد.
ــ مجالستان را منحصراً در اين دو كلمه صرف كنيد. ارزش اين دو مقوله به حدي است كه نبايد وقت را ببازيد و از دست بدهيد. اول، آن قرآن و شبزندهداري را عملي كنيد. بعد متصدي هدايت مردم شويد. آن وقت، اثرش اين است اگر يك گنهكار را از گناه توبه دهيد و بيگانه از امام زمان (عج) را با او آشنا كنيد. اجرش، ثواب صد سال است كه همه روزها را روزه بگيريد و شبها تا به صبح عبادت كنيد. «اغتنموا الفرص ـ فرصتها را از دست ندهيد»
ــ سوم، نسبت به صاحب اين ايام: بايد وظيفهمان را نسبت به صاحب اين ايام بدانيم و بفهميم كه چه خوني ريخته شده است؟ هيچ دانستيم كه چه كسي كشته شد؟ «شيخ طوسي»، «شيخ صدوق» و «ابن قولويه» اين روايت را نقل كردهاند. مختصري از اين روايت بس است. اين نص حديث صحيحي است كه مثل «شيخ انصاري» در موارد احتياط در نفوس طبق سند اين حديث فتوا ميدهد. در اين حديث مسأله اين است: «اشهد انّ دمك سكن فيالخلد ـ شهادت ميدهم خون تو در خلد مسكن كرده است». كيست كه بفهمد حسين بن علي كيست؟ خلد كجاست؟ در آن ملأ اعلي كه مركز قديسين عالم است، خون او زينت آن عالم است. كسي كه جسمش آنجاست، روحش كجاست؟ كيست كه بفهمد چه كسي كشته شد؟ چطور كشته شد؟ براي چه كشته شد؟
ــ ما در آن حد نيستيم كه خود او را بشناسيم. بايد نگاه كنيم ببينيم آن آخرين مرحلهاي كه شعاع وجود او تابيده به كجا رسيده، بعد كشف كنيم كه آن آفتاب چيست وكجاست؟ وقتي شعاعش به زائر قبرش ميخورد، اثرش معلوم ميشود. فرمود: «پياده اگر بروي به هر قدمي يك حسنه برايت مينويسند و يك سيئه محو ميكنند. سواره بروي به هرجا كه سُم اسبت برسد به هر قدمي يك حسنه ثبت و يك سيئه محو ميشود». يعني از آنجا تصفيهات ميكنند تا لياقت پيدا كني. فرمود: «وقتي رسيدي به در حرم، خدا تو را از رستگاران قرار ميدهد». خود من هنوز متحيرم چه خبر است. وقتي رسيدي به در حرمش ميشوي از رستگاران و مفلحين. يعني چه از مفلحين؟ به قرآن رجوع كنيد و ببينيد به فلاح رسيدن چه شرايطي دارد؟ بعد بفهميد اين دستگاه چه دستگاهي است.
ــ در سوره مؤمنون ميخوانيم: «قد افلح المومنون الذين هم في صلاتهم خاشعون.» تا برسد به اينجا كه «والذين هم عن اللغو معرضون.» وقتي به اين جا رسيد، ميشود «المفلحون.» اين مقام به قدري عظيم است كه «ذلك الكتاب لاريب فيه هدي للمتقين الذين يومنون بالغيب و يقيمون الصلاة و مما رزقناهم ينفقون والذين يومنون بما انزل اليك و ما انزل من قبلك و بالاخرة هم يوقنون اولئك علي هدي من ربهم و اولئك هم المفلحون.» اين چه اكسيري است كه اين طور منقلب ميكند؟ آهني را به طلاي احمر مبدل ميكند كه در راه قبر او قدم زده است.
ــ فرمود: «وقتي از مناسكت فارغ شدي خدا تو را از فائزين مينويسد». اينجا حج خود خداست. حج قصد است و مقصد در آنجا عبارت است از كعبه، اما مقصد در اين زيارت، خود خداست؛ چون به نص صحيح: «من زار الحسين بكربلا كان كمن زارالله في عرشه». پس از حج خدا كه فارغ شدي، فرمود:«وقتي فرغت من مناسكك، خدا مينويسد تو را از فائزين». ديگر از مقام مفلحين از در قبر او، متقلب ميشود به مقام فائزين به بالا سر او. متن كلام خدا را بايد ديد تا حديث را فهميد: «الذين آمنوا وهاجروا و جاهدوا في سبيلالله باموالهم و انفسهم اعظم درجه عندالله والئك هم الفائزون». مقام فائزون اين مقام است: «يبشرهم ربهم برحمة منه و رضوان و جنات لهم فيها نعيم مقيم خالدين فيها ابدا ان الله عنده اجر عظيم.»
ــ اين مرحله كه مرحله كمال سعادت بشري است، در گرو بالاسر قبر حسين بن علي (ع) است. كسي كه اين طور زيارت قبرش او را منقلب ميكند، آيا روز قيامت وقتي مادرش با آن پهلوي شكسته با آن بازوي ورم كرده، آن پيراهني كه به همچو خوني آغشته بر سر بيندازد، چه خواهد شد و چه خواهد كرد؟
ــ اين است كه مملكت بايد يكپارچه «يا حسين» بشود. بايد سراسر اين مملكت شيون و صيحه در عزاي يك همچو كسي باشد ... واقعه، واقعهاي است كه نص صحيح اين است: «جميعالخلائق بكت السموات السبع.» هفت آسمان بر او گريه كرد. «بكتالسموات السبع والارضون السبع و ما فيهن و ما بينهن و ما يري و ما لايري.» مردم بايد بيدار شوند. ابن حجر هيثمي كتابي در رد شيعه نوشته و در اين كتاب تصريح كرده كه تمام رجال عامه ـ آنها كه اهل حديث و نظرند ـ ضبط كردند كه وقتي سر او بالاي نيزه رفت، در تمام كره زمين هرجا سنگ از روی زمین برداشتند، خون جوشيد. وظيفه مردم در ايام عاشورا چيست؟ ... اگر دستتان از دامن او كوتاه شد، خسرالدنيا و الاخرهايد.
ــ اين دين، اين توحيد و اين قرآن فقط زنده به خون اوست. اوست كه با اين قدم و با اين عمل، كاري كرد كه تا روز قيامت اين دين آسيب نبيند. او پرده از چهره قرآن برداشت و ايمان و دين خدا را او زنده كرد. چرا يكصد و بيست و چهار هزار پيامبر مثل پروانه دور قبرش ميگردند؛ چون اگر عاشوراي او نبود، آنچه انبيا و مرسلين آورده بودند به باد فنا رفته بود.
متن پیام رهبری نظام بمناسبت درگذشت مرجع تقلید جهان اسلام آیت الله منتظری (رحمه الله علیه)
بسم الله الرحمن الرحيم
اطلاع يافتيم كه فقيه بزرگوار آيتالله آقاي حاج شيخ حسينعلي منتظري رحمة الله عليه دارفاني را وداع گفته و به سراي باقي شتافته اند. ايشان فقيهي متبحّر و استادي برجسته بودند و شاگردان زيادي از ايشان بهره بردند. دوراني طولاني از زندگي آن مرحوم در خدمت نهضت امام راحل عظيم الشأن گذشت و ايشان مجاهدات زيادي انجام داده و سختي هاي زيادي در اين راه تحمل كردند. در اواخر دوران حيات مبارك امام راحل امتحاني دشوار و خطير، پيش آمد كه از خداوند متعال ميخواهم آن را با پوشش مغفرت و رحمت خويش بپوشاند و ابتلائات دنيوي را كفاره آن قرار دهد. اينجانب درگذشت ايشان را به همه بازماندگان بويژه همسر مكرّمه و فرزندان محترم آن مرحوم تسليت ميگويم و رحمت و مغفرت الهي را براي وي مسألت ميكنم.
سيد علي خامنه اي
29/ آذر/ 1388
«آیینۀ وحدت»
وحدت حوزه ودانشگاه به سود کیست؟
« جامعه آرمانی در پرتو وحدت حوزه ودانشگاه » عنوان مقاله ای بود که بصورت گذرا تورقی کردم . کلیدواژه های این عبارت عبارتست: جامعه آرمانی، وحدت ، حوزه، دانشگاه.
مرا آیینه ٔ وحدت نماید صورت عنقا
مرا پروانه ٔ عزلت دهد ملک سلیمانی . خاقانی
جامعه آرمانی شعاریست که در طول تاریخ تمام مصلحان دینی و فیلسوفان و حتی شاعران داد سخن داده اند وبرای تحققش تلاش کرده اند. بحث بر سر تحقق و یا عدم تحقق جامعه آرمانی نیست چراکه این مفهوم هم مانند خیلی از مفاهیم، گنگ و چند منظوره است و نیازمند بررسی و نقادی . بحث بر سر مفهومی ابتکاری از بنیانگذار جمهوری اسلامی است که در تقویم بنام «وحدت حوزه ودانشگاه » شهرت دارد. برای درک بهتر این مفهوم ابتکاری باید به سراغ مبتکر آن رفت وبا کنکاش در هندسۀ فکری و آثاری ایشان، نیت این ابتکار را فهمید اگر بسراغ دیگران برویم ره به «نا کجاآباد» رفته ایم.
یكی از اركان محوری اندیشه و خط مشی عملی امام خمینی(ره) علیرغم برخورداری ایشان از ابعاد وجودی سترگ و منحصر به فرد، تأكید بر «وحدت» و حضور و تداوم آن بود. برخلاف تصور دشمنان، در مكتب نظری و عملی امام(ره) وحدت یك تاكتیك یا ابزار مصلحتی و مقطعی برای پیشبرد اهداف و مقاصد سیاسی انقلاب اسلامی نبود. بلكه جوهره درك وی از عزّت و اقتدار مسلمین و ماهیت اجتماعی و سیاسی بودن مكتب اسلام و تعبد معرفت شناسانه ایشان از اصول و كلمات تعالم قرآنی و دینی، به مسئله وحدت آنچنان جایگاهی بخشیده بود كه پایههای نهضت مبارزاتی خود را بر اساس آن بنا نمود. تأكید ایشان بر مسئله وحدت و نفی نگرش تاكتیكی یا مصلحتی به آن را میتوان از این موضوع استنباط كرد كه در تاریخیترین سند به جای مانده از ایشان مخالفت صریح خود را با تفرقه علما در مقاصد اسلامی اعلام نمودند. این مسئله كه حدود 44 سال قبل از موضوعیت رهبری سیاسی ایشان نگاشته شده است به وضوح حاكی از عمق اعتقادی ایشان به عظمت و اهمیت مسئله وحدت است.
وحدت حوزه و دانشگاه ،آزادی و استقلال جامعه اسلامی
برخلاف دیدگاه برخی مغرضان، وحدت حوزه و دانشگاه نه تنها امری غیرممكن نیست كه اساساً ریشه در سنت علمی و پیشینه تاریخی در دین اسلام دارد. اگر امروزه برخی حوزویان علاقمند به حضور در دانشگاهها و فراگیری علوم دانشگاهی جدید میباشند به آن دلیل است كه پیش از این نیز بسیاری از علوم دانشگاهی امروزی بخشهای مهمیاز درسها و بحثهای گذشته حوزههای علوم دینی را در برمیگرفته است، بسیاری از طلایهداران و بنیانگذاران علوم به اصطلاح جدید كه تا به امروز نیز اندیشههای آنان در دانشگاههای مطرح دنیا مورد تدریس و بحث و نظر قرار دارد از میان همین حوزههای علوم دینی برخاستهاند. وحدت حوزه و دانشگاه هیچ گاه به مفهوم سلب استقلال فكری یا نفی هویت مستقل یكی از این دو نهاد و یا سلطه یكی بر دیگری نیست بلكه مفهوم اصلی این وحدت در جامعیت دین اسلام است كه در تأمین نیازهای بشری بر هر دو بعد مادی و معنوی آن تأكید داشته است كه بدون آن حقاً آزادی و پیشرفت جامعه اسلامی تحقق نمییابد. حضرت امام در سال 1346 شمسی اختلاف حوزه و دانشگاه را به غفلت و خواب گرانی تشبیه نمودند كه بر اثر نغمههای خوابآور عمال استعمار بر ملتهای مسلمان تحمیل گردید و در مقابل پیوستگی این دو قشر را اولین گام در راه آزادی ملتهای مظلوم و زیردست و زیربنای رهایی از دست چپاولگران و عمال آن میدانستند. ایشان ضمن آن كه روحانی و دانشگاهی را مكمل یكدیگر توصیف مینمودند ، بر هویت مستقل هر یك تأكید داشته و آن را زیربنای استقلال جامعه میدانستند: «استقلال كشور ما منوط به استقلال همین دانشگاهها و فیضیههاست.»
بنابراین وحدت حوزه و دانشگاه به مفهوم آزادی و استقلال جامعه اسلامی است كه تأمین نیازهای دینی و دنیوی و نیل به توسعه و پیشرفت به آن وابسته است.
***فرقی بین دانشگاه و حوزه های علمیه نیست در اینکه اگر همراه با علم، تعهد باشد تزکیه باشد، با این دو بال علم و اخلاق و عمل مملکت خودشان را، کشور خودشان را نجات می دهند. صحیفه نور، ج 13، ص 207
***منشا همه گرفتاریهای یک کشور از دانشگاه است و حوزه های علمیه، و منشا همه سعادتهای، مادی و معنوی، از دانشگاه هست و حوزه های علمیه. صحیفه نور، ج 13، ص 207
***حالا که می بینید یک تحولی پیدا شده است، دانشگاهی متمایل شده است به روحانی، روحانی متمایل شده است به دانشگاهی، با هم هستند و می خواهند با هم کشور خودشان را به پیش ببرند، حالا شیاطین بیشتر در فکر هستند که روحانی را از یک طرف بکوبند و دانشگاهی را از یک طرف، و فساد کنند بین این دو تا، به آنها بگویند که اینها چطورند، به اینها بگویند آنها چطورند. چشمهایتان را باید خیلی باز کنید، در این زمان چشم و گوشها باید خیلی باز باشد که یک وقت می بینید از داخل خود دانشگاه و از داخل خود فیضیه شما را به فساد می کشانند، شما را به تفرقه می کشانند. اینها نمی توانند ببینند، اینهایی که نمی خواهند این کشور یک کشور صحیح و سالم باشد و اربابهای آنها که از اول هم نمی خواستند، نمی توانند ببینند که شما با هم مجتمع شده اید و می خواهید با هم کار کنید. آنها عواقب این امر را برای خودشان می دانند که اگر حقیقتا دانشگاهی و حوزه های علمی وهمه دانشگاهها در هرجا که هستند اینها با هم بشوند و با هم نقشه داشته باشند برای پیروز کردن انقلاب، این برای آنها عواقبی دارد. صحیفه نور، ج 13، ص 212
خدایا چنان سر انجام کار
تو خشنود باشی ما رستگار
|
سکوت پر رمز و راز حوزه نجف در برابر تحولات اخير ايران نویسنده:علی موسوی خلخالی پسر آیت الله العظمی شیخ بشیر نجفی میگوید: «ما در امور داخلی همسایه عزیزمان ایران دخالت نمیکنیم چرا که اتفاقاتی که در آنجا این روزها میافتد یک موضوع داخلی است.» برگرفته شده از دیپلماسی ایرانی انتخابات ریاست جمهوری ایران باعث شده، روابط حوزه و سیاست بیش از گذشته مطرح شود. در ایران مراجع قم رسما نسبت به تحولات پس از انتخابات موضع گرفتند و با صدور بیانیههای متفاوت له یا علیه جریان پس از انتخابات موضعگیری کردند. بیانیههایی که از سوی مراجع عظام چون صانعی، نوری همدانی، سبحانی، مکارم شیرازی، صافی گلپایگانی، بیات زنجانی، منتظری، اردبیلی و غیره صادر میشدند با وجود این که در برخی مواقع خلاف مواضع یکدیگر بودند اما نشان داد که مراجع، علما و اهالی حوزه فارغ از جهتگیری سیاسی شان نسبت به تحولات سیاسی کشور بیاعتنا نیستند و در جایی که لازم میدانند دخالت میکنند. در این میان حوزه نجف همچنان سکوت اختیار کرده است. بسیاری توقع داشتند که مراجع عالی نجف که اکنون به چهار مراجع اصلی مشهور هستند، بیانیه دهند و نسبت به وقایع ایران به خصوص پس از انتخابات بیتفاوت نباشند. بنا به اطلاعاتی که سایت دیپلماسی ایرانی در این زمینه کسب کرده فشار به دفتر مراجع نجف بسیار زیاد است اما مراجع شیعه ترجیح میدهند در برابر این فشارها سکوت اختیار کنند. حتی شایع بود زمانی که آقای هاشمی رفسنجانی در هفته نخست پس از انتخابات در قم به سر میبرد، با نماینده تام الاختیار آقای سیستانی در قم نزدیک به دو ساعت و نیم دیدار داشت و تلاش میکرد آقای سیستانی را وارد مسائل انتخاباتی ایران کند. از مشروح آن دیدار چیزی به بیرون درز نکرده اما از قراین و سکوتی که دفتر آقای سیستانی از آن موقع تا کنون اتخاذ کرده، نشان میدهد که ایشان و اطرافیان شان تمایلی ندارند در مسائل مربوط به ایران وارد عمل شوند. به ویژه این که در ایران نیز به هر صورت روحانیت جایگاه عالی دارد و ممکن است هر گونه دخالت و موضعگیری حساب نشدهای به موقعیت و جایگاه روحانیت ضربه وارد کند. به خصوص این که در زمان کنونی نمیتوان عواقب هرگونه موضعگیری یا ورود و خروج به تحولات کنونی کشور را پیشبینی کرد. از دفاتر دیگر مراجع نیز بر اساس اطلاعاتی که ما به دست آورده ایم خبر میرسد که آنان نیز چندان از اوضاع کنونی جامعه ایران به ویژه پس از اتفاقات انتخابات ریاست جمهوری خشنود نیستند و از آن بیم دارند که این موضوع در آینده هزینههای سنگینی در پی داشته باشد. با این حال حوزه نجف ترجیح میدهد جانب احتیاط را در پیش بگیرد و با توجه به تجربههای تاریخی که داشته، گمان میکند با حفظ حس ناراحتی و نگرانی خود سکوت بهترین گزینه در زمان فعلی باشد. در این میان روزنامه الشرق الاوسط که پیش از این نیز گزارشی تحلیلی درباره دلایل سکوت حوزه نجف نسبت به تحولات پس از انتخابات ایران تهیه کرده بود مجددا، در گزارشی مفصلتر از گذشته به تحلیل سکوت حوزه نجف پرداخته و در این میان به مقایسه جایگاه سیاسی حوزه نجف و حوزه قم نیز دست زده است. در شماره قبلی این روزنامه آمده بود، پسر آیت الله العظمی شیخ بشیر نجفی میگوید: «ما در امور داخلی همسایه عزیزمان ایران دخالت نمیکنیم چرا که اتفاقاتی که در آنجا این روزها میافتد یک موضوع داخلی است.» اما در گزارش تازه روزنامه الشرق الاوسط، این روزنامه در مقایسه حوزه نجف با حوزه قم نوشته بود، علمای حوزه نجف معتقدند که با وجود این که نزدیک به 30 سال است که حوزه در ایران نقش مستقیم دارد و این نقش در عراق تنها 6 سال یعنی پس از سقوط صدام حسین به وجود آمده، اما شاهدیم که رابطه بین دین و دولت در عراق قویتر از ایران است. شیخ غیث شبر یکی از علمای نجف و یکی از کسانی که یکی از موسسات آیت الله العظمی سیستانی را اداره میکند در این باره میگوید: «به نظر میرسد نفوذ معنوی روحانیت در عراق امروز قوی تر از آن چیزی است که در ایران شاهدیم. یعنی این که نفوذ مرجعیت در عرصه حکومتی و اجتماعی نسبت به ایران بسیار بیشتر است.» اما با این وجود همه معتقدند میزان حضور و نفوذ مرجعیت و روحانیت و به طور کل دین و متولیان آن در امور سیاسی کشور چه در ایران و چه در عراق در کل خاورمیانه بیبدیل است و ما کشوری را در منطقه سراغ نداریم که دین این چنین در امور سیاسی و حکومتی کشور نفوذ داشته باشد و نقشآفرینی کند. اما روزنامه الشرق الاوسط پس از ارائه این تحلیل مینویسد نوع حکومت در ایران و عراق با یکدیگر تفاوت فاحش دارند. در ایران ولایت فقیه که امام خمینی (ره) برای نخستین بار آن را مطرح کردند، در قانون اساسی کشور گنجانده شده و نقشی اساسی و محوری در تمام ارکان سیاسی کشور اعم از ایدئولوژی، اجرایی و قضایی ایفا میکند. در حالی که در قانون اساسی عراق نه تنها چنین چیزی نیست بلکه اصلا جایگاهی برای روحانیت و حوزه در نظر گرفته نشده است. نفوذ روحانیت در حقیقت معنوی است. این شیوه نفوذ باعث شده با وجود این که آقای سیستانی ایرانی محسوب میشود، مرجعیت او در عراق عام است و همه او را به عنوان رهبر معنوی خود میشناسند. روزنامه الشرق الاوسط در ادامه این تفاوت فاحش در نوع حکومت ایران و عراق را دلیل اصلی سکوت مرجعیت در برابر تحولات سیاسی ایران میداند و مینویسد، ثابت شده سکوت در بسیاری مواقع اثراتی به مراتب بیشتر از عمل و دخالت خواهد داشت. به هر صورت این سکوت حداقل باعث میشود که بهانه به دست مخالفان داخلی به خصوص سنیان که دائما شیعیان را به خط گرفتن از خارج به خصوص ایران متهم میکنند، ندهد و حداقل جایگاه آن را در درون حاکمیت عراق تقویت کند. این تحلیل روزنامه الشرق الاوسط را تا حدودی میتوان پذیرفت. چرا که شیعیان بیش از آن چیزی که فکر میکنیم از سوی اقلیت سنیان که از حمایت خارجی به ویژه کشورهای عربی برخوردارند، تحت فشار هستند. علاوه بر این هر گونه تضیعف جایگاه شیعه در جهان به خصوص در عراق که به قیمت ریخته شدن خون صدها تن شیعه به دست آمده باعث تضعیف کل جامعه تشیع در جهان میشود. به علاوه، نوع دخالت و موضعگیری حوزه نجف نیز مطرح است. در صورتی که آنها بخواهند موضعی موافق جریان اجتماعی ایران اتخاذ کنند هزینههای سنگینی متوجهشان خواهد شد و اگر بخواهند خلاف آن را نیز اتخاذ کنند رسما خود را وارد گود سیاست ایران کردهاند و آن گاه باید بیشتر و بیشتر وارد میدان شوند و این هم میتواند عواقب پیشبینی نشدهای در پیش داشته باشد. به ویژه این که در عراق، اشغالگر خارجی هنوز لانه کرده و میتواند از نزدیکی دو حوزه دینی سوء تعبیر کند و مشکلات بسیاری را برای ملت عراق که در نهایت به ضرر ایران و جامعه تشیع نیز خواهد بود، به وجود آورد. |
حقوق بشر از حرف تا عمل(بمناسبت روز جهانی حقوق بشر)
دولت حقوق من بتمامی ادا کند
هرگه که پیش شاه مدیحی ادا کنم. مسعودسعد
منشاء قانون درباره حقوق بشر چیست؟
سابقه قانون درباره حقوق بشر به جنگ جهانی دوم برمی گردد. بعد از جنگ، کنوانسیون اروپا درباره حقوق بشر (که اغلب به آن فقط "کنوانسیون" می گویند) تدوین شد و حقوق مهم پایه ای بشر را تعریف کرد. در سال ۲۰۰۰ قانون درباره حقوق بشر (Human Rights Act) این کنوانسیون را تبدیل به بخشی از قوانین بریتانیا کرد.
حقوقی که در کنوانسیون تعریف شده هر کدام بصورت "مواد" مشخص طرح شده اند. بعد از تدوین کنوانسیون مقاوله نامه هایی به آن اضافه شده است. بسیاری از این مقاوله نامه ها درباره روال کار هستند ولی برخی از آنها حقوق جدیدی را نیز به کنوانسیون اضافه کرده اند.
دادگاه حقوق بشر اروپا در استراسبورگ برای رسیدگی به دعاوی تشکیل شده که در آن افراد مدعی اند حقوقی که آنها بر اساس این کنوانسیون از آن برخوردارند تخطی (یا به زبان قانونی "نقض") شده است. در موارد زیادی این دادگاه تشخیص داده است که دولت بریتانیا معاهده را نقض کرده است. در اثر این موارد تغییرات مهمی در قوانین این کشور رخ داده است.
ارجاع یک دعوای حقوقی به استراسبورگ مدت زیادی طول می کشد. تقریبا در همه موارد درابتدا و قبل از اینکه موضوع به دادگاه استراسبورگ برسد لازم است که شاکی اقامه حقوقی خود را در همین کشور و بر اساس قانون درباره حقوق بشر(Human Rights Act) شروع کند. تنها زمانی می توانید اقامه حقوقی تان را به استراسبورگ ببرید که موفق نشده باشید آن را بر اساس قانون درباره حقوق بشر رفع کرده باشید.
حقوق بشر اسلامی
متن اعلاميه حقوق بشر اسلامي
« يا ايها الناس انا خلقناکم من ذکر و انثي و جعلناکم شعوبا و قبايل لتعارفوا ان اکرمکم عندالله اتقاکم»(قرآن کريم)
دولت هاي عضو سازمان کنفرانس اسلامي با ايمان به الله پروردگار جهانيان و آفريدگار کائنات و بخشنده نعمتها ، خداوندي که انسان را به بهترين وجه آفريده و به او حيثيت داده و وي را خليفه خود در زمين گرداند ، خداوندي که آباداني و اصلاح زمين را بر عهده بشر گذارده و امانت تکاليف الهي را بر گردن او نهاده و آنچه در آسمانها و زمين است همگي را تحت تصرف وي قرار داد ، و با تصديق رسالت محمد صلي الله عليه و آله که خداوند ايشان را به هدايت و آيين راستين فرستاده و وي را رحمتي براي جهانيان ، و آزادگري براي بردگان و شکننده اي براي طاغوت ها و مستکبران گردانيده است ، پيامبري که برابري را ميان همه بشريت اعلام نموده و هيچ اولويتي براي کسي بر ديگري جز در تقوا قائل نشده ، و فاصله ها و اکراه را از ميان مردم برچيد ، مردمي که خداوند آنان را از روح واحد آفريده است .
و با در نظر گرفتن عقيده توحيد ناب که ساختار اسلام بر پايه آن استوار شده است ، عقيده اي که بشريت را فرا خواند تا جز خدا کسي را پرستش نکرده و شريکي براي او قائل نشوند واحدي را به عنوان خدا به جاي الله نگيرند ، عقيده اي که پايه راستين آزادي مسئولانه بشريت و حيثيت آنان را پي ريزي کرده و رهايي انسان از بردگي را اعلان نموده است .
و براي تحقق اموري که در شريعت جاودان اسلامي آمده است از جمله پاسداري از دين و جان و خرد و ناموس و مال و نسل ، و ديگر امتيازات چون جامعيت و ميانه روي در کليه مواضع و احکام ، اين شريعت معنويات و ماده را با هم در آميخت و عقل و قلب را هماهنگ ساخت و ميان حقوق و وظائف موازنه به وجود آورد و بين حرمت فرد و مصلحت عمومي تلفيقاتي به وجود آورد و معيارهاي قسط را ميان طرفهاي ذيربط برقرار کرد تا اين که نه طغياني باشد و نه زياني .
ضمن تأکيد بر نقش تمدني و تاريخي امت اسلامي که خداوند آن را بهترين امت برگزيد تا اين امت يک تمدن جهاني همگون را به بشريت تقديم نمايد ، تمدني که مي تواند دنيا را به آخرت ربط داده و علم و ايمان را بهم بپيوندند . لذا از چنين امتي امروزه انتظار مي رود که به هدايت بشريت گمراه در امواج و مسلک هايي که در حال رقابت متضاد هستند اقدام نموده و راه حلهايي براي مشکلات مزمن تمدن مادي ارائه دهد .
و به جهت ايفاي سهم خود در تلاشهاي بشري که مربوط به حقوق بشر است - حقوقي - که هدفش حمايت بشر در مقابل بهره کشي و ظلم بوده و تأکيد بر آزادي و حقوق او در حيات شرافتمندانه اي دارد که با شريعت اسلامي هماهنگ است .
با اعتقاد به اين که بشريتي که در بالاترين درجات علم مادي رسيده است ، پيوسته و در هر زمان نيازمند تکيه گاهي ايماني جهت پاسداري از تمدن خودو عامل حمايت کننده از حقوق خويش مي باشد .
و با ايمان به اين که حقوق اساسي و آزاديهاي عمومي در اسلام جزيي از دين مسلمانان است ، پس هيچ احدي به طور اصولي حق متوقف کردن کلي يا جزيي يا زير پا نهادن يا چشم پوشي کردن از احکام الهي تکليفي که خداوند از راه کتابهاي خود نازل نموده و خاتم پيامبرانش را فرستاده و به وسيله ي او پايان و اختتامي براي رسالت آسماني بعمل آورده است ، ندارد . بنابراين مراعات آنها ، عبادت است و کوتاهي از آنها يا تجاوز بر آنها منکر است و هر انساني به طور منفرد ، مسؤول پاسداري و اجراي آن است و امت به گونه اي هماهنگ در تضمين (مشترک) در قبال آنها ، مسؤوليت دارد . بدين جهت ، دولت هاي عضو سازمان کنفرانس اسلامي بر اين اساس ، مواد زير را اعلام مي نمايند :
ماده يک : الف ) بشر به طور کلي ، يک خانواده مي باشند که بندگي نسبت به خداوند و فرزندي نسبت به آدم آنها را گرد آورده و همه مردم دراصل شرافت انساني و تکليف و مسؤوليت برابرند بدون هر گونه تبعيضي از لحاظ نژاد ، يا رنگ يا زبان يا جنس يا اعتقاد ديني يا وابستگي سياسي يا وضع اجتماعي و غيره .
ضمنا عقيده صحيح ، تنها تضمين براي رشد اين شرافت از راه تکامل انسان مي باشد .
ب) همه مخلوقات به منزله عائله خداوندي هستند و محبوبترين آنان نزد خدا سودمندترين آنان به همنوع خود است . و هيچ احدي بر ديگري برتري ندارد مگر در تقوا و کار نيکو .
ماده دوم : الف ) زندگي موهبتي است الهي و حقي است که براي هر انساني تضمين شده است ، و بر همه افراد و جوامع و حکومتها واجب است که از اين حق حمايت نموده و در مقابل هر تجاوزي عليه آن ايستادگي کنند وجايز نيست کشتن هيچ کس بدون مجوز شرعي .
ب ) استفاده از وسيله اي که منجر به از بين بردن سرچشمه بشريت به طور کلي يا جزيي گردد ، ممنوع است .
ج) پاسداري از ادامه زندگي بشريت تا هر جائيکه خداوند مشيت نمايد ، وظيفه اي شرعي مي باشد .
د) حرمت جنازه انسان بايد حفظ شود و بي احترامي به آن جايز نيست کما اين که جايز نيست لمس کردن آن مگر با مجوز شرعي . و بر دولت است حمايت از اين امر .
ماده سوم : الف ) در صورت بکارگيري زور يا کشمکش هاي مسلحانه ، نبايد آناني را که در آن مشارکتي نداشته اند همچون پيرمردان و زنان و کودکان ، را کشت وهر مجروح و بيماري حق مداوا، و اسرا حق خوراک و پناهگاه و لباس دارند . و مثله کردن مقتولين ممنوع است و بايد اسرا را مبادله و فيمابين خانواده هايي که اوضاع جنگ باعث جدايي آنان شده است ، ديدارهايي بعمل آيد .
ب) قطع درختان يا از بين بردن زراعت و دامها يا تخريب ساختمانها و مؤسسات کشور دشمن به وسيله ي بمباران يا موشک باران و غيره ؛ جايز نمي باشد .
ماده چهارم : هر انساني ، حرمتي دارد و مي تواند از آوازه خود در زندگي يا پس از مرگ پاسداري نمايد و دولت و جامعه موظف است که از پيکر و مدفن او پاسداري کند .
ماده پنجم : الف) خانواده ، پايه ساختار جامعه است و زناشويي اساس ايجاد آن مي باشد ، بنابراين مردان و زنان حق ازدواج دارند و هيچ قيد و بندي که بر پايه نژاد يا رنگ يا قوميت باشد ، نمي توان از اين حق آنان ، جلوگيري کند .
ب) جامعه و دولت موظف است موانع را از فرا راه ازدواج برداشته و راههاي آن را آسان و از خانواده حمايت به عمل آورد .
ماده ششم : الف) در حيثيت انساني ، زن با مرد برابر است و به همان اندازه که زن وظايفي دارد ، از حقوق نيز برخوردار است و داراي شخصيت مدني و ذمه مالي مستقل و حق حفظ نام و نسبت خويش را دارد .
ب) بار نفقه خانواده و مسؤوليت نگهداري آن ، از وظائف مرد مي باشد .
ماده هفتم : الف ) هر کودکي از زمان تولد ، حقي بر گردن والدين خويش و جامعه و دولت در محفاظت دوران طفوليت و تربيت نمودن و تأمين مادي و بهداشتي و ادبي دارد . در ضمن بايد از جنين و مادر نگهداري شود و مراقبت هاي ويژه نسبت به آنها مبذول شود .
ب) پدران و کساني که از نظر قانون شرع به منزله پدرانند ، حق انتخاب نوع تربيتي را که براي فرزندان خود مي خواهند با مراعات منافع و آينده آنان در پرتو ارزشهاي اخلاقي و احکام شرعي دارند .
ج) بر طبق احکام شرع ، فرزندان نسبت به والدين خود واقوام نسبت به اقوام خود حقوقي بر گردن دارند .
ماده هشتم : هر انساني از لحاظ الزام والتزام ، از يک شخصيت شرعي برخوردار است و اگر اين شخصيت از بين رفت يا مخدوش گرديد، قيم جاي اور ا مي گيرد .
ماده نهم : الف ) طلب علم يک فريضه است و آموزش يک امر واجب است بر جامعه و دولت ، و بر دولت لازم است که راهها و وسائل آن را فراهم نموده و متنوع بودن آن را به گونه اي که مصلحت جامعه را بر آورد ، تأمين نمايد و به انسان فرصت دهد که نسبت به دين اسلام و حقايق هستي معرفت حاصل کند و آن را براي خير بشريت بکار گيرد .
ب) حق هر انساني است که مؤسسات تربيتي و توجيهي مختلف از خانواده و مدرسه و دانشگاه گرفته تا دستگاههاي تبليغاتي و غيره که کوشش در جهت پرورش ديني و دنيوي انسان مي نمايد ، براي تربيت کامل و متوازن او تلاش کنند و شخصيتش را پرورش دهند به گونه اي که ايمانش به خدا و احترامش به حقوق و وظايف و حمايت از آن فراهم شود .
ماده دهم : اسلام دين فطرت است ، و بکار گرفتن هر گونه اکراه نسبت به انسان يا بهره برداري از فقر يا جهل انسان جهت تغيير اين دين به ديني ديگر يا به الحاد ، جايز نمي باشد .
ماده يازدهم : الف ) انسان آزاد متولد مي شود و هيچ احدي حق به بردگي کشيدن يا ذليل کردن يا مقهور کردن يا بهره کشيدن يا به بندگي کشيدن او را ندارد ، مگر خداي تعالي .
ب) استعمار به انواع گوناگونش و به اعتبار اين که بدترين نوع بردگي است ، شديدا تحريم مي شود و ملتهايي که از آن رنج مي کشند حق دارند از آن رهايي يافته و سرنوشت خويش را تعيين کنند . همه دول و ملل نيز موظف اند از اين گروه در مبارزه عليه نابودي هر استعمار و اشغال ياري نمايند . همه ملتها نيز حق حفظ شخصيت مستقل و سلطه خود بر منابع و ثروتهاي طبيعي را دارند .
ماده دوازدهم : هر انساني بر طبق شريعت حق انتقال و انتخاب مکان براي اقامت در داخل يا خارج کشورش را دارد و در صورت تحت ظلم قرار گرفتن مي تواند به کشور ديگري پناهنده شود . و بر آن کشور پناه دهنده واجب است که با او مدارا کند ، تا اين که پناهگاهي برايش فراهم شود . با اين شرط که علت پناهندگي به خاطر ارتکاب جرم طبق نظر شرع نباشد .
ماده سيزدهم : کار ، حقي است که بايد دولت و جامعه براي هر کسي که قادر به انجام آن است ، تضمين کند . و هر انساني آزادي انتخاب کار شايسته را دارد به گونه اي که هم مصلحت خود وهم مصلحت جامعه بر آورده شود . هر کارگري حق دارد از امنيت و سلامت و ديگر تأمين هاي اجتماعي برخوردار باشد و نبايد او را به کاري که توانش را ندارد واداشت يا او را به کاري اکراه نمود يا از او بهره کشي کرد يا به او زيان رساند ؛ و هر کارگري بدون فرق ميان مرد و زن ، حق دارد که مزد عادلانه در مقابل کاري که ارائه مي کند سريعا دريافت نمايد و نيز حق استفاده از مرخصي ها و پاداشها وترفيعات استحقاقي را دارد ودر عين حال موظف است که در کار خود اخلاص و درستکاري داشته باشد و اگر کارگران با کارفرمايان اختلاف پيدا کردند دولت موظف است براي حل اين اختلاف و از بين بردن ظلم و اعاده حق و پايبندي به عدل بدون اين که به نفع طرفي عدول کند ، دخالت نمايد .
ماده چهاردهم ، انسان ، حق دارد کسب مشروع بکند ، بدون احتکار و فريب يا زيان رساندن به خود يا ديگران . و ربا شديدا ممنوع مي باشد .
ماده پانزدهم : الف ) هر انساني حق مالک شدن از راههاي شرعي را دارد و مي تواند از حقوق مالکيت به گونه اي که به خود و يا ديگران و يا جامعه ضرر نرساند ، برخوردار باشد و نمي توان مالکيت را از کسي سلب کرد مگر بنابر ضرورت حفظ منافع عمومي و در مقابل پرداخت غرامت فوري و عادلانه .
ب) مصادره اموال و ضبط آنها ممنوع است مگر بر طبق شرع .
ماده شانزدهم : هر انساني حق دارد از ثمره دست آوردهاي علمي يا ادبي يا هنري يا تکنولوژيکي خود سود ببرد ، و حق دارد از منافع ادبي و مالي حاصله از آن حمايت نمايد ، مشروط بر ا ين که آن دست آورد (اثر) مغاير با احکام شريعت نباشد .
ماده هفدهم : الف) هرانساني حق دارد که در يک محيط پاک از مفاسد و بيماري هاي اخلاقي به گونه اي که بتواند در آن خود را از لحاظ معنوي بسازد ، زندگي کند ، جامعه و دولت موظفند اين حق را براي او فراهم کنند .
ب) دولت و جامعه موظف اند که براي هر انساني تأمين بهداشتي و اجتماعي را از طريق ايجاد مراکز عمومي مورد نياز بر حسب امکانات موجود ، فراهم نمايند .
ج) دولت مکلف است حق هر انساني را در زندگي شرافتمندانه اي که بتواند از طريق آن مايحتاج خود و خانواده اش را بر آورده سازد و شامل خوراک و پوشاک و مسکن و آموزش و درمان و ساير نيازهاي اساسي مي شود تضمين نمايد .
ماده هجدهم : الف) هر انساني حق دارد که نسبت به جان و دين و خانواده و ناموس و مال خويش ، در آسودگي زندگي کند .
ب) هر انساني حق دارد که در امور زندگي خصوصي خود ( در مسکن و خانواده و مال و ارتباطات ) استقلال داشته باشد و جاسوسي يا نظارت بر او و مخدوش کردن حيثيت او جايز نيست و بايد از او در مقابل هر گونه دخالت زورگويانه در اين شؤون حمايت شود .
ج) مسکن در هر حالي حرمت دارد و نبايد بدون اجازه ساکنين آن يا به صورت غير مشروع وارد آن شد ، و نبايد آن را خراب يا مصادره کرد يا ساکنينش را آواره نمود .
ماده نوزدهم : الف ) مردم در برابر شرع مساوي هستند . در اين امر حاکم و محکوم نيز با هم برابرند .
ب) مراجعه و پناه بردن به دادگاه ، حقي است که براي همه تضمين شده است .
ج) مسؤوليت در اصل شخصي است .
د) هيچ جرمي يا مجازاتي نيست مگر به موجب احکام شريعت .
ه) متهم ، بي گناه است تا اين که محکوميتش از راه محاکمه عادلانه اي که همه تضمينها براي دفاع از او فراهم باشد ثابت گردد .
ماده بيستم : دستگيري يا محدود ساختن آزادي يا تبعيد ، يا مجازات هر انساني جايز نيست مگر به مقتضاي شرع . و نبايد او را شکنجه بدني يا روحي کرد يا با او به گونه اي حقارت آميز يا سخت ، يا منافي حيثيت انساني ، رفتار کرد . همچنين اجبار هر فردي براي آزمايشات پزشکي يا علمي جايز نيست مگر با رضايت وي و مشروط بر اين که سلامتي و زندگي او به مخاطره نيفتد . همچنين ، تدوين قوانين استثنايي که به قوه اجرائيه چنين اجازه اي را بدهد ، نيز جايز نمي باشد .
ماده بيست و يکم : گروگانگيري به هر شکل و به خاطر هر هدفي ، ممنوع است .
ماده بيست و دوم : الف ) هر انساني حق دارد نظر خود را به هر شکلي که مغاير با اصول شرعي نباشد آزادانه بيان دارد .
ب) هر انساني حق دارد براي خير و نهي از منکر بر طبق ضوابط شريعت اسلامي دعوت کند .
ج) تبليغات يک ضرورت حياتي براي جامعه است و سوء استفاده و سوء استعمال آن و حمله به مقدسات و کرامت انبيا يا به کارگيري هر چيزي که منجر به ايجاد اختلال در ارزشها يا متشتت شدن جامعه يا زيان يا متلاشي شدن اعتقاد شود ، ممنوع است .
د) برانگيختن احساسات قومي يا مذهبي و يا هر چيزي که منجر به برانگيختن هر نوع حس تبعيض نژادي گردد ، جايز نيست .
ماده بيست و سوم : الف ) ولايت ، امانتي است که استبداد يا سوء استفاده از آن شديدا ممنوع است ، زيرا حقوق اساسي از اين راه تضمين مي شود .
ب) هر انساني حق دارد در اداره امور عمومي کشور خود به طور مستقيم يا غير مستقيم شرکت نمايد . همچنين او مي تواند پستهاي عمومي را بر طبق احکام شريعت متصدي شود .
ماده بيست و چهارم : کليه حقوق و آزاديهاي مذکور در اين سند ، مشروط به مطابقت با احکام شريعت اسلامي است .
ماده بيست و پنجم : شريعت اسلامي تنها مرجع براي تفسير يا توضيح هر ماده از مواد اين اعلاميه است .
منبع: کتاب فلسفه حقوق
« هنر خوار شد، جادویی ارجمند
نهان راستی ، آشکارا گزند»
شاهنامه
حال دوران ما، مصداق با رز این بیت از شاهنامه است. هنر در این جا مقابل جادویی آمده است. البته میتوان نیت حکیم طوس را از لابلای اشعار شاهنامه ودیگر شعرا فهمید:
سخن رفت چندی ز افسون و بند
ز جادو و اهریمن پرگزند. فردوسی
چپ و راست گفتن که جادو شده ست
به آوردتا زنده آهو شده است. فردوسی
همه نره دیوان و افسونگران
برفتند جادو سپاهی گران .فردوسی
چه کند کار جادوی ِ فرعون
کاژدهائی شد این عصای کلیم .
ابوحنیفه ٔ اسکافی (از تاریخ بیهقی چ ادیب ص 487).
چه جادوئی است نگوئی مرا تو اندر تیر
که هر دو مه شود ازآفتاب خاکستر. مسعودسعد.
آری بنای جادوی فرعون از جهان
ثعبان اسود و ید بیضا برافکند. خاقانی .
سحر بابل گرت پسند نشد
سوی جادوی بی نماز فرست . خاقانی
از دلت ترسم بگاه صلح از آنک
سر بشکر می برد جادوی تو. خاقانی
البته درباره هنر هم ابیات تفسیری متعددی وجود داردمثلا:
عیب یاران و دوستان هنر است
سخن دشمنان نه معتبراست . سعدی
تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافری است
راهرو گر صد هنر دارد، توکل بایدش. حافظ
عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگو
نفی حکمت مکن از بهر دل عامی چند. حافظ
در دو جهان عیب هنر بسته اند
هر دو به فتراک تو بربسته اند. نظامی
در همه چیزی هنر و عیب هست
عیب مبین تا هنر آری به دست . نظامی
گر هنری داری و هفتاد عیب
دوست نبیند بجز آن یک هنر. سعدی
عیب یاران و دوستان هنر است
سخن دشمنان نه معتبراست . سعدی
برهان جادو دست پروردۀ دوران خاصی نیست اما در برخی از ازمنه ، پر رنگتر و بی رحمتر است. برهان جادویی خاصیتی دارد که هنر و راستی را بگوشه ای مینشاند و خود یکه تاز میدان عقل و اجتماع می شود. هنر ترکیبی از نعمتهای خدادادیست که هر انسان در نفس خود اگر خوب بنگرد میتواند بیابد واز آن بهترین استفاده را ببرد. جادو معجونی از صفات زشت وناپسند است که سبب جادویی اش تاثیر گذاری در خیل بیشماری از مردم استکه برخلاف هنر خلاف عادت طبع آدمیان است. ناصر خسرو می گوید:
نگه کن که با هر کس این پیر جادو
دگرگونه گفتار و کردار دارد
به بیانی دیگر هنر همان معروف و جادو همان منکر است که در آموزه های اسلامی از فربهی زیادی برخوردار است. در قرآن آیات زیادی درباره امر به معروف و نهی از منکر آمده است. ولی در سورۀ توبه آیه 67 عکس این موضوع تبلور یافته است که همان سخن شاهنامه است یعنی امر به منکر و نهی از معروف.
درهفته بسیج قرار داریم . عملکرد بسیج بسان نامش باید برای دوستان باران رحمت و برای بدخواهان همچون صاعقه کوبنده باشد. بسیج اصیل ، تابلویی هنریست که تصویرش جز خدمت به مردم و رضای خدا چیز دیگری نقش نبسته است. نکند روزی برسد که عملکرد بسیج باعث خوار شدنش بشود و آن را در زمره ناهیان از معروف قرار دهد. بسیج معروف است ولی کسی با متولیان بسیج عقد اخوت نبسته است که اصالت بسیج پایدار خواهد ماند. مهترین خصیصه بسیج ، مردمی بودن و معنوی ماندن آن است. بسیج را نمی توان از مردم جدا کرد که اگر این اتفاق بیفتد ودردام جادوی اقلیتی خودکامه قرار گیرد همچون ارتش آلمان نازی می تواند فجیعانه و سبعانه عمل کند.
بسیج ، معنوی زاده شد با دم مسیحایی روح خدا تربیت یافت و با ارشادات رهبری نظام براه خود ادامه می دهد. قوام بسیج به معنویت است . بی رنگ یا کم رنگ شدن معنویت در بسیج ، شمشیر برانی است که اشتهای گمراهی بر هدایت را ترجیح می دهدوهمه را با شمشیر گمراهی مجروح و مهدور می کند.
جان گرفتن و فربه شدن بسیج از فرهنگ ایرانی – اسلامی عین هنرمندی است که باید هنرمندانه این فرهنگ را بیاموزد و به دیگران بیاموزانداگر خلاف این باشد سحر وجادویی است و اولین گام سقوط در ورطۀ جادوی بی هویتی .
آب ودریا ای خداوند آن توست
باد و آتش جمله در فرمان توست
توبزن یا ربنا آب طهور
تا شود این نار عالم جمله نور
اصلاح و اعتدال مذهبی در آغازین سالهای تشکیل دولت صفویه(قسمت پایانی)
از تشیع ـ تصوف غالیانه به تشیع فقیهانه
رسول جعفريان
3 . وضع تفکر در آذربایجان و جرجان و نقاط دیگر ایران، تا حدودی متأثر از فارس و هرات بود، و طالبان علم به این دو مرکز یعنی هرات و شیراز می رفتند. با این حال باید توجه داشت که سنت های فکری موجود در آذربایجان از یک سو و نحله های صوفیانه کهن در این ناحیه از سوی دیگر، در شکل دهی به فرهنگ مذهبی – فلسفی آذربایجان سخت مؤثر بود.
از طرف دیگر تأثیر اندیشه های شیعی شمال ایران به دلیل نزدیکی مناطقی چون لاهیجان به اردبیل و شهرهای دیگر آذربایجان روی این ناحیه وجود دارد. توجه داریم که شاه اسماعیل سنین کودکی را در لاهیجان سپری کرد). در همین زمینه باید به تأثیر اندیشههای حروفی – استرآبادی هم در آذربایجان اشاره کرد.
به هر روی وضعیت قبایلی این نواحی و عدم استقرار در زندگی طوایف برزگی که در آناطولی تا مرزهای ایران از یک سو و شمال سوریه از ناحیه دیگر بودند، اجازه رشد فکر فلسفی منظمی را در میان این گروه ها که بعدها مهم ترین پشتوانه نهضت صفوی بودند نداده بود. به عکس سنت های فکری کهن که برخی ریشه در قرون بسیار طولانی از یک سو و اندیشه های اسلامی – صوفیانه از برآمدن سلجوقیان روم از سوی دیگر بود، ملغمه ای از صورتی به نام دین - مذهب را در این نواحی ایجاد کرده بود که در سنت های کهن اسلامی، تفاوتهایی با روش ها و آیین های شناخته شده میان مسلمانان داشت. شاید این مهم ترین نکته برای این مسأله باشد که این منطقه آماده بود تا شکل تازهای به روش مذهبی و فلسفی خود بدهد، چرا که هیچ نوع تعصب مذهبی خاصی نداشت، به علاوه که به لحاظ فکری گرفتار نوعی خلاء بود.
4 : خاندان صفوی چه گرایش مذهبی داشت؟ در این باره اختلاف نظر وجود دارد. یک نظر این است که آنان از آغاز شیعه امامی بودهاند. اثبات این نظر دشوار است. نظر دیگر بر آن است که خاندان شیخ صفی در آغاز شافعی مذهب بودند و از زمان شیخ ابراهیم که به شیخ شاه شهرت داشت (رهبری خانقاه از 830 تا 851/1427 - 1447) یا بعد از آن به تشیع امامی گرویدند.
هر چه هست، آنان بین نیم قرن تا سه دهه پیش از روی کار آمدن، شیعه امامی شده بودند، اما سؤال مهم این است که تشیع آنان از کجا گرفته شده و منابع فکری آن چه بوده است؟
از لاهیجان یا از آناطولی؟ از طریق شیعیان امامی ساکن طبرستان یا از طریق علویان نزدیک به مذهب امامی در آناتولی؟
باید یکی از همین مناطق باشد هرچند ما به دقت این مطلب را نمیدانیم. اما می دانیم که هیچ کدام از این دو مکان تشیع امامی به سبک و سیاق تشیع امامی شهر حله و جبل عامل نداشتند. البته گفته می شود که تشیع لاهیجان نزدیک به مکتب تشیع حلّه بود اما تأثیرش روی این خاندان برای ما چندان روشن نیست..
اگر تشیع خاندان شیخ صفی از آناتولی گرفته شده و ناشی از تأثیر علویان باشد، در آن صورت باید گفت از دید تقسیم بندی فرقه شناسی شیعی، عقاید علویان، به عقاید غالیان شیعه نزدیک است.
این تشیع غالیانه، نوعی تشیع حاشیهای و دور مرکز تشیع بود که ویژگیهای تشیع غالی را داشت. تشیعی که مبنای تشکیل دولت صفوی و ریشه باورهای قزلباشان بود. یک فرض آن است که شماری از غالیان عصر نخست اسلامی از قرن سوم و چهارم که شرح حال آنان در کتابهایی فرق و مذاهب آمده است، در شمال سوریه و برخی از مناطق آناتولی سکونت داشتند و عقاید و باورهای همین افراد بود که به قبایل و طوایف ترک پس از استقرار در این نواحی منتقل گردید. هرچه هست، باورهای مذهبی این دوره متأثر از تشیع غالی بوده و در کنار دیگر مؤلفه هایی که باورهای ایلات و طوایف ترک را شکل داد، نقش قابل ملاحظهای ایراد کرده است. در این باورها دو چیز اهمیت دارد.
اوّل رشتههایی از افکار الوهیت گرایانه نسبت به امامان که به برخی از سران خاندان و خانقاه شیخ صفی نیز رسید
دوم: دشمنی بی اندازه با خلفای نخستین که در قالب تَبَرّی در دولت صفوی خود را نشان داد و تبرائیان از آن برآمدند.
5 . اکنون دولت صفوی ایجاد شده است، دولتی که با ادعای تشیع امامی آمده و با شعار اعتقاد به دوازده امام کارش را در تبریز آغاز کرد اما به لحاظ فکری نه با تشیع مکتب حله و جبل عامل بلکه متناسب با افکار غالیانه بود. اکنون باید مسیر خود را اصلاح می کرد. صفویه بسیار زود متوجه این نکته شدند و شاهدش آن که وقتی در سال 914 شاه اسماعیل به خوزستان تاخت، به رغم آن که مشعشیان شیعیان امامی اما غالی بودند، بهانه حمله را از بین بردن تفکر غالی آنان مطرح کرد. (در نقاوة الاثار ص 546 در باره مشعشیان آمده است: جماعتى از اعراب جزيره كه به الوهيت حضرت امير المؤمنين على بن ابى طالب عليه الصلوة و السلام قايلند و اين قوم را مشعشعه مي خوانند. در جای دیگری گفته شده است سلطان فیاض که شاه اسماعیل او را برانداخت، باور به الوهیت خود را هم در میان مردم رواج داده بود. بنگرید: ریاض الفردوس خانی: ص 393).
با این همه، دو مسأله در این دولت باید اصلاح می شد تا به مکتب اصیل تشیع حله و جبل عامل نزدیکی می گردید.
اول: از بین بردن تفکر غالیانه.
دوم: کاهش تأثیر تصوف.
شرح مطلب آن که تشیع صوفیانه، به خودی خود قادر به اداره حکومت نبود. به عبارت دیگر دولت صفوی، برابر تجربه دولت عثمانی بود که اداره امور دینی و نظارت آن بر عهده شیخ الاسلام و صدر بود. دولت صفوی نیز که در سایه آن دولت تشکیل شده بود، باید این مسیر را طی می کرد و این نیاز به حضور عالمانی داشت که با توجه به اعلان آشکاری که شاه اسماعیل برای رواج مذهب اثناعشری کرده بود، چاره جز آوردن این قبیل عالمان از مناطقی که تشیع خالص تر و فقیهانهتری داشتند نبود. تشیع غالیانه و صوفیانه فاقد متون فقهی و حقوقی بود و حکومت نیازمند داشتن چنین متونی بود. مشهور است که دولت سربداران نیز که همین مشکل را داشت، نامهای برای مرجع بزرگ وقت شیعه در جبل عامل، یعنی شمس الدین محمد مشهور به شهید اول نوشت و از او خواست تا به خراسان بیاید. او نیامد ولی گفتهاند که کتاب فقهی «اللمعة الدمشقیه» را برای آنان نوشت. وقتی این نیاز در دولت سربداران در قرن هشتم وجود دارد، طبعا در دولت صفویه هم که مشابه وضعیت آنان را درآغاز قرن دهم دارد، وجود دارد.
6 . فقر فقیه و متون فقهی در دولت تازه تأسیس دولت صفوی، سبب شد تا آنان به دنبال این قبیل آثار بگردند و گرچه اندکی یافتند اما در نهایت متوسل به مراکز اصلی شیعه یعنی حله و جبل عامل شدند. روملو در احسن التواریخ این عبارت مهم را دارد که: در آن اوان، مسائل مذهب حق جعفرى و قواعد و قوانين ملت ائمه اثنى عشرى اطلاعى نداشتند. زيرا كه از كتب فقه اماميه چيزى در ميان نبود و جلد اول از كتاب قواعد اسلام كه از جمله تصانيف سلطان العلماء المتبحّرين شيخ جمال الدين مطهر حلّى است كه شريعت پناه قاضى نصر اللّه زيتونى داشت، از روى آن تعليم و تعلّم مسائل دينى مىنمودند. تا آن كه روز به روز آفتاب حقيقت مذهب اثنى عشرى ارتفاع پذيرفت و اطراف و اكناف عالم از اشراق لوامع طريق تحقيق از مشارق منوّر گرديد. (احسن التواریخ: 2/977).
7 . این زمان ایران پر از دانشورانی بود که در کلام اسلامی تبحر داشته و در علوم ادبی و نیز ریاضی و نجوم سرآمد و از برکشیدگان مکتب فارس و هرات بودند، اما همان طور که گفته شد در این مقطع، فقیه کمتر یافت میشد. این مشکل مشترک میان شیعیان و سنیان ایران بود. این امر از آن روی بود که سنت علمی شناخته شده در ایران، طی دو سه قرن پیش از تشکیل دولت صفوی، یک سنت فقهی نبود. بنابرین دولت صفوی به خصوص شاه اسماعیل و سپس فرزنش طهماسب که 54 سال حکومت کرد، راه حل را در انتقال عالمان جبل عاملی به ایران دانست. هدف اصلی از آن تقویت و اصلاح تفکر شیعی، به ویژه بعد فقاهتی آن بود. محدود کردن تصوف و مقابله با اندیشه های غالیانه نیز در شمار وظایف آنان شمرده میشد. شاه طهماسب در مقابل کسانی که قصد داشتند او را به استفاده از دانشمندان ایرانی یعنی همان متکلمان سوق دهند می گفت: «انّی اُرید مجتهد جبل عامل» (ریاض العلماء، 3/87). من مجتهد جبل عاملی می خواهم نه ایرانی. یک قرن طول کشید تا علوم و معارف شیعی از دست علمای عرب به علمای تربیت یافته ایرانی منتقل گردید به طوری که اگر در نیمه نخست دولت صفوی بیشتر از علمای عرب جبل عاملی استفاده می شد در نیمه دوم علمای ایرانی، رهبری دینی را در اختیار داشتند.
اصلاح و اعتدال مذهبی در آغازین سالهای تشکیل دولت صفویه
از تشیع ـ تصوف غالیانه به تشیع فقیهانه
رسول جعفريان
خلاصه
تشیع در خانقاه صفوی از دو سوی تغذیه می شد. نخست از سوی آناطولی که به احتمال زیاد عقاید غالیان شیعی در آن ناحیه بود که بسا از قرون نخستین هجری در نواحی شام تا آناطولی در طول هزار سال باقی مانده بود. دوم از سوی ایران به خصوص لاهیجان که امامیان سربداری و مرعشیِ صوفی زده، قرنها بود در آن نواحی و در ارتباط با خراسان حضور داشتند.
هر دو منبع، به لحاظ گرایش مذهبی، انطباق با مکتب فقهی امامی در حله، جبل عامل و حتی استرآباد نداشت و این از نظر امامیان اصیل یک انحراف به شمار می آمد.
به دلیل وجود اندیشه های افراطی یاد شده است که باید گرایش مذهبی موجود در خانقاه صفوی را گرایشی تندروانه و به عبارتی غیر فقهی دانست.
البته در تشیع موجود در ایران گرایش کلامی وجود داشت که ریشه در مکتب شیراز و هرات داشت. این تشیع کلامی در قرن دهم به فکر مذهبی صفوی کمک شایسته ای کرد.
زمانی که صفویه در دهه اول قرن دهم هجری به قدرت رسیدند اصلاحی در افکار واندیشه های مذهبی آنان صورت گرفت.
حاصل این تغییر را که باید از زاویه دید تشیع امامی، رسیدن به نقطه اعتدال دانست، در توجه به فقه متمرکز می شود. ابزار آن نیز انتقال دانشمندان و کتابهای شیعی از مکتب حله و جبل عامل و بحرین به ایران بود.
این تغییر به سرعت رخ داد و در طول یک قرن یعنی قرن دهم در تفکر شیعی عمومی موجود در ایران مسلط شد. البته آثار آن در قرن یازدهم هجری ظهور یافت. در این مقاله ما روند این تغییرات را در قرن دهم دنبال خواهیم کرد.
1 . تشیع امامی در ایران طی قرن های هفتم تا نهم هجری، عمدتا به دلیل آشوبهای سیاسی و گریز عالمان و فقیهان که از زمان حمله مغولان به ایران آغاز شده بود، به صورت یک مرام صوفیانه درآمده بود. (سنیان ایرانی هم همین وضعیت را داشتند) و مهم ترین ویژگی آن در این دوره تاریخی، چنین بود که از داشتن بنیادهای علمی ـ تمدنی به ویژه در حوزه فقه تهی بود.
به عبارت سادهتر، فقیهان مبرّز در این دوره اندک اما شمار شاعران و نویسندگان آثار صوفیانه که به فارسی می نوشتند بسیار فراوان بود. تشیع موجود در ایران این دوره با این که به لحاظ سیاسی نیرومند بود، اما در بخش فقهی، فاقد متون علمی دقیق بود. در بخش سیاسی، رهبران دولت هایی چون سربداران (736 – 783/1335 - 1381)، مرعشیان (782 – 795/1380 - 1392) و مشعشعیان (845 – 914 /845 - 1508) و بیشتر علائق صوفیانه و غالیانه داشتند.
در این دوره عمده تفکر فقهی شیعه در دو نقطه متمرکز بود. نخست عراق و دوم جبل عامل. فقیهان شیعه از جمله محقق حلی (م 676/1277 ) علامه حلی (م 726/1326) که بزرگترین مجموعه های فقهی را در نیمه اول قرن هشتم هجری نوشت، و شمس الدین محمد مکی (م 786/1384) غالبا در حوزه های علمی عراق و جبل عامل زندگی میکردند نه ایران.
2 . تفکر علمی – فلسفی موجود در ایران طی قرنهای هفتم تا نهم متأثر از دو مکتب فکری بود:
الف - نخست مکتب فکری شیراز که در آن تسنن با کلام اشعری و بقایای فلسفه اسلامی تلفیق شده و مهم ترین ویژگی آن، دوری از فقه از یک سو و غرق شدن در استدلالهای متکلمانه از سوی دیگر بود. یکی از برجستهترین متفکران این جریان جلال الدین دوانی (م 908/3-1502) بود و از دیگر خاندان های معروف که مروج این اندیشه بودند خاندان دشتکی بودند که در دولت صفوی، به آن پیوستند. بیشتر آثار این قبیل دانشمندان، متون کلامی است که میراثی معتزلی – اشعری را در قالب اندیشه های کلامی پدید آمده در قرن هفتم توسط خواجه نصیرالدین طوسی و قاضی عضدالدین ایجی و شماری دیگر، در خود جای داده بود.
ب - دوم مکتب فکری هرات که عملگرا تر و از جهاتی هنری تر و و ادبی تر بود اما در مقایسه با فارس، چندان متکلمانه نبود. دانش ریاضی و نجوم و پزشکی جایگاه ویژه ای در این مکتب داشت که از نقاط دیگر ممتاز بود. اهمیت علوم اسلامی در دوره سلطان حسین بایقرا بیشتر شد و نمونه شاخص سنی آن ملای جامی و نمونه شیعی – سنی آن ملاحسین کاشفی با آثار بیشمار بود. مهم این است که در این نقطه از جهان اسلام نیز فقه و فقیه نیرومند نبود و حواشی شامل شعر و ادب و هنر قویتر از علوم اصیل اسلامی (آنچه که در قرن نخستین اهمیت داشت) بود.ادامه دارد...
بازدید از شهر باستانی شادیاخ
جمعه 17/7/1388
مانند هفته های پیش پادگان از سرباز خالی شده بود .اکثر بچه ها به مرخصی رفته بودند .من هم از مرخصی استفاده کردم. صبح جمعه بعد از نماز صبح خیلی خواب آلود بودم تا ساعت 8:30 خوابیدم. قصد کرده بودم به نماز بروم از آنجا به زیارتگاه عطارو خیام.
چند نفر از بچه ها هم می خواستند بشهر بروند قرار شد ساعت 10:15 با احمد از پادگان خارج بشویم. بعد از نظافت شخصی ، آماده حرکت شدیم با چند نفر از دوستان قرار گذاشتم که ساعت 12:30 در مسجد جامع. با احمد حرکت کردیم بعد از گذشتن از دژبانی منتظر ماشین شدیم .چون جمعه بود، مردم برای گذراندن جمعه بسمت باغرود میآمدند .اکثر ماشین ها خانوادگی بود. چیز جالبی که در نیشابور وجود داره این است که مردم اعم از پیر و جوان – دختر وپسر به سرباز حساس بودند وبه او متلک می انداختند. بالاخره یک اتوبوس آمد تا میدان امام رفتیم ، تا مسجد جامع راهی نبود .نزدیک مسجد تعدادی از درجه داران نیروی انتظامی بخاطر هفته نیروی انتظامی مشغول انجام وظیفه بودند ، برایشان احترام نظامی گذاشتم ، کفشان بریده بود!؟موضوع سخنرانی نیروی انتظامی بود هوای خنکی می وزید در بین صفوف بروشورهایی مرتبط با احتیاطات حفاظتی پخش می شد. بعد از پایان مراسم چون احتیاج به پول بیشتر داشتم بسمت عابر بانک رفتم در بین راه، محسن و مهدی و حسن را دیدم ، گفتم شما نمازبخوانید وبر می گردم با احمد بسمت بانک حرکت کردم بعد از گرفتن پول بسمت با زار میوه حرکت کردم .مقداری میوه خریدم .موقع ناهار بود با پیشنهاد من بچه ها بسمت رستورانی که در همان نزدیکی بود رفتیم .جای همه شما خالی؟!بعد از خوردن غذا بسمت آرامگاه عطار و خیام راه افتادیم.
چون فاصلۀ تقریبا زیادی بود با شخصی رفتیم .موقع کرایه دادن راننده توصیه کرد که موقع بازگشت کرایه زیادی ندهیم. اول بسمت آرامگاه عطار رفتیم ، چشم انداز قشنگی داشت . 13-14 سال پیش با مدرسه آمده بودم. از سرباز ها ورودی نمی گرفتند که نشانه احترام بود . اولین مقبره ای که نظرمان را جلب کرد ، آرامگاه کمال الملک بود ، نقاشی از دورۀ قاجار .
محیط بیرونی و داخلی آرامگاه بسیار آرامبخش و چشم نواز بود. داخل آرامگاه همه تیپ ادم آمده بودند ، اشعار و نوشته هایی به دیوار، همه را بخود مشغول کرده بود. بالای مقبره ستون سنگی بود که بدورش حفاظ شیشه ای کشیده بودند چرا؟ متاسفانه روی آن یادگاری نوشته شده بود. البته شارح برجسته دیوان عطار هلموت ریتر هم در آن محیط معنوی قرار داشت . موقع خروج جمعیت قابل توجهی آمده بودند . می خواستیم بسمت آرامگاه خیام برویم که مقبره ای نظرمان را جلب کرد قبر مرحوم مشکاتیان استاد سنتور ایران هم در چند قدمی آرامگاه عطار قرار داشت. بعد از نثار فاتحه ، بچه ها از مکانی غیر از آرامگاه خیام صحبت می کردند . در 300 متری آرامگاه عطار ، مکشوفه ای بود که به محوطۀ باستانی شادیاخ معروف شده بود . کنجکاو شدیم ، با بچه ها بسمت محوطه رفتیم . ماشین های تقریبا زیادی برای دیدن آمده بودند. ورودی محوطه، نمایشگاهی از آثار مکشوفه برپا شده بود. با کنجکاوی بداخل نمایشگاه رفتم . اولین چیزی که بذهنم خطور کرد سال اکتشاف بود که زود به جواب رسیدم . در تابلویی سال اکتشاف از سال 79 شروع شده بود وبه سرپرستی آقای لباف در 6 فصل ادامه داشت. اطلاعات خوبی در اختیار باز دیدکنندگان و اهل علم قرار می داد. مشغول یادداشت کردن شدم که این اطلاعات را در اختیار شما قرار می دهم :
مجسمه ای استخوانی نظرم را بخودش جلب کرده بود قد وسن استخوان بظاهر خیلی کم بود و بنابر تحقیقات بدست آمده بر اثر زلزله از بین رفته بود. البته آثار دیگری مانند پایه شمعدان ، تشت برنزی ، ظروف فلزی ، سکه مسی طغانشاه پسر موبد آی بد خوارزمشاهی به نمایش گذاشته شده بود.
شادیاخ از دو واژۀ ( شادی ) و ( اخ) تشکیل شده که بمعنی ( شادی آفرین ) می باشد. در برخی متون تاریخی و ادبی هم با عنوانهای شادکاخ ، شاد جهان ، شاد مهر نام برده شده است . شادیاخ تا اوایل قرن سوم هجری باغی در سمت جنوبغربی شهر کهن نیشابور بوده که همواره شاه نشین و امیر نشین آن منطقه بوده است. این کاوش باستانی توانسته نکات جالب و ناگفته ای را از گذشتۀ نیشابور بیان کند. شادیاخ حداقل از سال 205 ه. ق دارالحکومه نیشابور بوده است . اکتشافات شادیاخ ( 6و7 ه. ق) در بردارنده دوران سلجوقی و خوارزمشاهی و ایلخانی است . از سال 205 ه. ق که نخستین زیستگاه ها ساخته شده تا سال 669ه.ق همواره دستخوش فراز و نشیب فراوان بوده است . در این سال این شهر بر اثر زلزله بکلی ویران گردید. بعد از دیدن این اثر تاریخی بسمت آرامگاه خیام حرکت کردیم..
عمرت تا کی بخود پرستی گذرد/ یا در پی نیستی و هستی گذرد؟
می نوش که عمری که اجل در پی اوست /آن به که بخواب یا بمستی گذرد
سرود رهایی : برای پرویز مشکاتیان
مرخصی ساعتی گرفتم ورفتم شهر. به چهار راه امام رسیدم بدنبال میوه فروشی می گشتم که بعدا فهمیدم میدان میوه وتره بار مقداری بالاتر از مسجد جامع قرار داشت. با دو نفر از بچه ها آمده بودم یکی از بچه ها برای دستش می خواست عکس بندازه و دوست دیگر می خواست برود مشهد . با امیر خداحافظی کردم .مجتبی دستش شکسته بود دنبال درمانگاه سپاه می گشت قرار شد یکجا قرار بذاریم چون نزدیک اذان بود برای نماز به مسجد جامع رفتم بعد از نماز بسمت مغازه میوه فروشی با پرسان حرکت کردم.. مدتی بود که روزنامه نخوانده بودم البته بیژن موقعی که به شهر میرفت روزنامه می گرفت ولی از مسائل و اخبار فرهنگی بی خبر بودم .پشت شیشه هر مغازه ای عکس استاد مشکاتیان زده شده بود .پشت برخی اتومبیل ها عکس ایشان هم خورده بود برای من خیلی اول جالب بود ولی وقتی که به دکه مطبوعات رسیدم و خبر فوت ایشان را شنیدم تازه متوجه آن عکس ها شدم. موقعی که برگشتم روزنامه ای از بیژن گرفتم ، تورق می کردم مطالبی که بابت اندیشه وهنر بود را نیم نگاهی می کردم. به قصیده ای ازاستاد محمد رضا شفیعی برخوردم که بسیار متاثر شدم از بابت فقدان یک موسیقیدان اصیل ایرانی که اهل نیشابور بود این قصیده را زمزمه کردم:
ای دوست وقت خفتن و خاموشی ات نبود
وز این دیار دور فراموشی ات نبود
تو روشنا سرود وطن بودی چو آب
با خاک تیره ، روز همآغوشی ات نبود
میخانه ها زنعرۀ تو مست می شدند
رندی، حریف مستی و می نوشی ات نبود
دود چراغ موشی دزدان ترا چنین
مدهوش کرد وموسم خاموشی ات نبود
سهراب اضطراب وطن بودی و کسی
زینان به فکر داروی بیهوشی ات نبود
در پرده ماند نغمۀ آزادی وطن
کاندیشه جز به رفتن و چاووشی ات نبود
در چنگ تو سرود رهایی نهفته است
زین نغمه هیچگاه فراموشی ات نبود
ای سوگوار صبح نشابور سرمه گون
عصری چنین سزای سیه پوشی ات نبود.
؟/7/1388
تاریخ: 8/7/1388
سیاسی – عقیدتی – تمرین رژه
سیاسی:
بیدار باش مقارن شده بود با اذان صبح .بچه ها کم کم از خواب بیدار می شدند ، باید تا 5 دقیقۀ همه بصف می شدیم برای جماعت صبح. ( چند چیز برای سپاه مهم است یکی ازآن موارد نماز جماعت است ). حوصله به پا کردن پوتین را نداشتم بهمین خاطر یواشکی دنپایی پوشیدم؟! بعد از نماز، بسمت سلف رفتم .صبحانه، نان و کره و مربا بود البته با یک موز. هنوز سرماخوردگی از تعطیلات میان دوره همراهم بود. پس از صبحانه بچه ها بسمت موقعیت های نظافتی رفتند . نظافت تفکیک بعهده چهارنفر بود، چون توافق کرده بودیم که یک روز در میان، نظافت کنیم بنابر این، روز ما نبود ، توانستم تمام وکمال ، سر وقت با ملکه صحبت کنم؟! بعد از مدتی همگی بسمت میدان صبحگاه حرکت کردیم .بچه ها هنوز جای خودشان را بعد از یکماه پیدا نکرده بودند. بعد از یک نرمش مختصر و سبک که همراه خنده و مسخره بازی بود، بسمت کلاس سیاسی که در حسینیه برگزار میشد رفتیم . بچه ها همه منتظر این کلاس بودند حتما می پرسید چرا ؟ برای اینکه بخوابند . سخنران مراسم ، جانشین نمایندگی ولی فقیه در سپاه ، آقای ذوالنوری بود.
شوخ طبعی بچه ها گل کرده بود؟ انواع اشعار مجاز و غیر مجاز؟ بعد از قرائت قرآن که با سکوت خاصی برگزار شد نماینده ولی فقیه در آموزشگاه ، آقای انصاری مقدم، با خیر مقدم به مهمانان و اعلام برنامه سین برنامه را به سه بخش تقسیم کرد:
1 – سخنرانی
2-پرسش و پاسخ
3- تریبون آزاد
بعد از صحبت ایشان، آقای ذوالنوری پشت تریبون رفت و سخنرانی خود را با تبریک بمناسبت هفته دفاع مقدس آغاز کرد. در ادامه سخنرانی ، موضوع هسته ای را پیش کشید . البته برخی بچه ها بگوش بودند ولی برخی دیگر خواب بودند که فرماندهان به بچه ها تذکر می دادند. مشغول نوشتن خاطرات بودم که یکدفعه سخنران جلسه گفت دوربین فیلمبرداری جلسه خاموش شود ، یکدفعه سرهای خواب آلود متوجه بالا شد. ایشان نکته ای محرمانه ای را عنوان کرد که در دیدار خصوصی پوتین و رهبری نظام چه گذشت؟ ایشان بطور کامل آن حرفهای ناگفته را بیان کردند.البته سخنان ایشان با واکنش های گوناگون بچه ها همراه بود چون این دوره تعداد تحصیلکرده ها لیسانس به بالا بود همین موضوع حساسیت زیادی را ایجاد کرده بود.دربین سخنان ایشان کاغذهایی برای طرح سوال پخش شد. من هم دو سوال مطرح کردم . سوالات کاملا یادم نیست ولی یک سوال به رابطه باج دهی ایران به روسیه و رابطه با آمریکا بود.ساعت 8:50 بخش اول سخنرانی تمام شد. حسینه بعد از انمام سخنرانی تبدیل به خوابگاه شده بود . بخش دوم ساعت 9:25 آغاز شد. اکثر سوال و جوابها پیرامون مسائل هسته ای بود. یکبار دیگر ایشان تقاضای خاموش کردن دوربین را کردند که با اعتراض جمعی مواجه شد. البته این موضوع را من اولین بار شنیده بودم که پسر یکی از مسئولین ارشد نظام، تیم ترور دارد( البته ایشان اسم آن مسئول ارشد را ذکر کردند) مثلا ایشان از دخالت بهزاد نبوی در ترور آقای رجایی نام بردند که باز با واکنش وسوالات بچه ها روبرو شد. و بسیاری از موارد دیگر. سوال و جواب ساعت 11:15 تمام شد . بخش سوم تریبون آزاد بود، که بعد از نماز ساعت 2 قرار شد. در کل جلسه ای جنجالی بودولی بچه ها سیر خوابیدند. با پایان جلسه ، کلاس ها ادامه پیدا کرد . البته ترکش های سخنرانی ایشان ادامه داشت. گروهان ما هم تمرین رژه داشت ولی چون تیر اندازی شبانه داشتیم تمرین رژه منتفی شد. آقای کوهستانی که فرماندهی با تجربه و مجرب بودند مطالبی را در مورد این برنامه مطرح کردند.قبل از اذان مغرب حرکت کردیم موقع نماز مغرب رسیدیم همانجا نماز را خواندیم . کم کم آماده تیر اندازی شدم بچه ها بترتیب برای تیر اندازی بصف می شدند .شام مرغ بود وبسیار گرسنه بودم. علی رضا با خدا که یکی از دوستانم بود نیمی ازغذایش را به من داد. برای تیر اندازی، 10 فشنگ رسام تحویل گرفتم مثل همه بچه ها ، فشنگ ها به کوه می خورد و صحنه قشنگی را بوجود می آورد. امشب هم گذشت...
اندر حکایات آموزشگاه نظامی (پادگان) هاشمی نژاد نیشابورکدآموزشگاه123
در بهترین موقعیت جغرافیایی قرار دارد . منطقه ای خوش آب وهوا با چشم اندازی زیبا. می گفتند که بهترین آموزشگاه ( پادگان ) سپاه است.دوران آموزشی ام را در این آموزشگاه گذراندم. دو ماه آموزشی پر از خاطره . قصد دارم مقداری از خاطراتم را با شما در میان بگذارم. بچه هایی که در یک یگان افتاده ایم باهم خاطرات دوران آموزشی را مرور می کنیم و لذت می بریم .در ابتدا اشعاری را که در همین حال وهوا سرودم، در اختیار شما قرار می دهم و ان شاء الله در روزهای آینده خاطرات را نقل می کنم.......
"خداحافظ همین حالا"
دوستان گرامی و فرهیخته
دسترسی به این سایت تا اطلاع ثانوی امکان پذیر نمی باشد.
پی نوشت:در این مدت با دوستان فرهیخته زیادی اشنا شدم از همین جا از همه آن بزرگواران کمال تشکر را دارم . امیدوارم بزودی برگردم![]()
نامه مصطفي محقق داماد به هاشمي شاهرودي درزمان شما،اين رکن اساسي امنيت اجتماعي نه تنها متزلزل بلکه در ملأعام ويران شد |
سيدمصطفي
محقق داماد، استاد كرسي فقه و حقوق و فلسفه، با ارسال نامهاي سرگشاده
خطاب به هاشمي شاهرودي، رئيس دستگاه قضايي، از عملکرد وي در دوران 10ساله
حضور در اين سمت به ويژه عملکرد وي در قبال حوادث پس از انتخابات انتقاد
کرد و خطاب به او گفت: «ايکاش در حوزه علميه به کار تدريس و پژوهش ادامه
داده بوديد.» اين نامه روز گذشته در روزنامه اطلاعات به چاپ رسيد. نظر به
اهميت آن اينك متن كامل آن آورده ميشود.
محقق داماد در نامه خود خطاب به هاشميشاهرودي آورده است: به خاطر
دارم نيمه ارديبهشت 1358 براي زيارت عتبات عاليات به نجف اشرف مشرف شدم.
در بدو ورود مرحوم شهيد آيتالله سيد محمد باقرصدر طاب ثراه نگارنده را
سرافراز فرمودند و به همراه يکي از دوستان مشترکمان به محل اقامت اينجانب
تشريففرما شدند و زيارت ايشان نصيبم شد. چه مبارک سحري بود و چه فرخنده
شبي که هرگز از خاطرم نميرود. ايشان از مباحثات با ابن عمشان امام موسي
صدر و يادداشتهاي درس مرحوم والدما، آموزگار جاودان فقاهت مکتب قم
«آيتالله سيد محمد محقق داماد» و نظريات جديد مطروحه در اين مکتب سخن
گفتند. از استاد مرتضي مطهري که شهادتشان تازه رخ داده بود و نظراتشان
گفتوگو به ميان آمد. آنگاه ايشان خطاب به اينجانب فرمودند: «اين روزها
آقاي سيد محمودهاشمي که گويي فرزند من است براي حفظ جانش عراق را به قصد
قم ترک کرده است و نويد دادند که ايشان ميتواند صديق همفکر گرانبهايي
براي شما باشند». من که ناديده خريدار شده بودم نخستين بار که جنابعالي را
در قم زيارت کردم، درست همان يافتم که فرموده بودند. اينک به حکم ولايت
دوستي و با استفاده از حقوق شهروندي، مايلم که بي پرده سطور زير را به عرض
برسانم:
حضرت آيتالله
به عقيده اينجانب بالاترين و بزرگترين رهاورد تحولات قرن حاضر براي
بشريت معاصر قواعد جزاي عمومي و آيين دادرسي کيفري است. اين گفته
حقوقدانان جهاني به هيچوجه گزاف نيست که ارزيابي نظام قضايي و حقوقي يک
جامعه بر محور قواعد جزاي عمومي و آيين دادرسي کيفري و اجراي آن در جامعه
دور ميزند و برهمين محور بايد سنجيده شود. به موجب اينگونه اصول قانوني
است که اشخاص ميدانند چه عملي جرم است تا اگر مرتکب شوند مجازات ميشوند
و اگر اجتناب کنند با خيال راحت ميتوانند در کنار خانواده با آرامش به
زندگي ادامه دهند و کسي به آنان کاري ندارد؟ و در فرض ارتکاب به چه
مجازاتي مجازات ميشوند و چگونه و با چه آداب و موازيني مجازات بر آنها
اجرا ميگردد؟ و اگر متهم شدند از چه حقوقي برخوردارند و چگونه در دوران
اتهام با آنان برخورد ميشود و چگونه آنان ميتوانند دفاع کنند؟ معتقدم
اين نظامنامهها هرچند نگارش و تنظيم آن در قرن حاضر انجام گرفته، ولي
مباني و اصول آن چنان عقلاني است که نميتواند با تعليمات راقيه اسلام
متکي بر اجتهاد مفتوح شيعي منطبق نباشد. بنابراين در دوران سابق مورد
تاييد فقيهان بزرگ زمان خويش نظيرآيتالله نائيني و آيتالله مدرس
اعليالله مقامهم و خوشبختانه پس از انقلاب اسلامي مورد تاييد مراجع رسمي
قرار گرفته است. معتقدم که محور اصلي خواسته ملت ايران در انقلاب مشروطيت
تحت عنوان تشکيل عدالتخانه در واقع تقنين همين اصول و موازين بوده و در
انقلاب اسلامي هم، ما شاهد بوديم که يکي از انگيزههاي خيزش مردمي نقض
همين اصول در بيدادگاههاي اختصاصي بود.
جناب آقاي هاشمي شاهرودي
تحمل بفرماييد که به صراحت به حضورتان عرض کنم که در زمان شما، نه
نظرا بلکه عملا، اين رکن اساسي امنيت اجتماعي نه تنها متزلزل بلکه در
ملأعام ويران شد، و اين بهاي کمي نبود که ملت ايران پرداخت کرد. توجيه
شرعي نقض قواعد عمومي جزا و اصول محاکمات توسط برخي از دوستان، که فقاهت
آنان را اگر بپذيرم درايت و آگاهي آنان را هرگز نخواهم پذيرفت، هرچند ممکن
است ارائه و برآن اصرار شود. ولي شما مرا ميشناسيد که فرزند فقاهتم و
ديرينه اين درگاهم، فقيهان واقعي را از فقهيان رسانهاي بهخوبي تشخيص
ميدهم. با شناختي که اينجانب از جنابعالي دارم، شما از آن دسته فقيهان
نيستيد، و امکان ندارد که از نظر فکري بتوانيد با آناني همراه شويد که
توجيهگر شرعي اينگونه نقض قوانينند. چند روز پيش در جلسهاي با حضور چند
نفر از مسوولان نسبتا بالاي نظام سخن از اخبار وقايع اسفبار روز و ستمي که
بر مردم رفته است، در ميان بود. اخباري که بهطور مستفيض و بلکه متواتر
اجمالي ثبوت آن مسلم و انکار آن غير ممکن بود،(باز هم خدا کند دروغ باشد).
ناگهان يکي از ذوات محترم سکوت را شکست و با نگاهي عاقل اندرسفيه رو به من
کرد و با پوزخندي معنيدار گفت اين اعمال که توجيه شرعي دارد!!! خدا
ميداند چنان مغز استخوانم را سوزاند که هنوز بيقرار و ناآرامم. ياد جمله
حضرت مولا(ع) افتادم که فرموده است: ولوکان امرءا مسلما مات من بعد هذا
اسفا ما کان عندي ملوما بل کان عندي جديرا.(نهج البلاغه. مورخين آوردهاند
که وقتي حجاج بن يوسف ثقفي بهدستور عبدالملک مروان خليفه اموي، براي
ايجاد خفقان و اسکات معترضين، همراه چند جلاد وارد کوفه شد مستقيما به
مسجد آمد و مردم را فراخواند سپس بالاي منبر رفت و اعلام داشت «هان اي
مردم! نه به کودکانتان رحم ميكنم ونه به پيرانتان! بيگناهتان را به جاي
گناهکار مواخذه خواهم کرد و به صرف گمان تحويل جلادان خواهم داد(آخذ
بالتهمه واقتل بالظنه)، همه اينهااز اختيارات من است و هرچه من مصلحت
بدانم عين شرع است!!!» تفکر فوق دقيقا همان بافته و تافته تفقه مبتني بر
کلام اشعري است که نتيجهاش در کتاب المستظهري غزالي به خوبي مشهود
ميگردد. اگر خداي ناکرده قواعد عمومي جزا و اصول محاکمات رعايت نشود و يا
نقض قوانين با توجيهات ضداخلاق انساني موجه گردد، زندگي به همين شرايط تلخ
(العياذ بالله) باز ميگرددکه مرگ بهتر ازآن زندگي است. ما که به پيروي از
اهل بيت عصمت و طهارت(ع) و اجتهاد مفتوح مبتني برکلام عدليه مبتهج و بر آن
مفتخر و شاکر اين نعمت بزرگ هستيم، هرگز مجاز نيستيم که در تشخيص حسن
عدالت و قبح ستمگري که مردم خردمند ملتمان خودشان به بداهت درک ميكنند
قيمومت شرعي نماييم و تفکر آنان را تعطيل کنيم.
حضرت آيتالله
حضرتعالي خدمات شگرفي در دستگاه قضايي البته که انجام دادهايد که
انکار آن ناسپاسي است، ولي با کمال تاسف وقايعي در دوران رياستتان به
خصوص در روزهاي اخير رخ داد که ملت ايران طعم تلخش را هيچگاه از ياد
نخواهد برد. وقايعي که چه به دست کارگزاران قوه مجريه انجام يافته باشد و
چه بهدست ضابطين قضايي و چه بهدست دارندگان پايه قضايي همه و همه مسوولش
قوه قضائيهاي است که شما مسووليتش را به عهده داشتيد.
حضرت آيتالله!
مطمئن باشيد شما در راس قوهاي قرار داشتيد که بهرغم همه ويرانيها و
خرابيها به دليل طبع کار و ساختار باقيمانده از پيش هنوز هم قضات شجاع،
متشخص، پاکدامن و داراي وثاقت قضايي وجود دارند. شما ميتوانستيد با حمايت
از استقلال قضايي بسياري از مشکلاتي که ساعتها وقت قوه مقننه را ميگرفت
و از کارهاي مهمتر باز ميداشت به آساني حل کنيد که نکرديد. شما در حوادث
اخير ميتوانستيد آمرين قانوني در هر پست و مقامي که هستند و ماموران
متخلف از موازين اخلاقي را به دست قضات شريف آگاه به قوانين محاکمه کنيد
که لااقل تا امروز که واپسين روزهاي رياستتان است، نکردهايد. شگفتا! کار
قوه قضائيه به جايي رسيده که از يکسو توسط ائمه جمعه موقته توصيه به
بيرحمي شوند و حديث شريف لا دين لمن لا رحم له را فراموش کنند و يا به
«گرفتن اعتراف!!» مفتخر گردند و از سوي ديگر توسط رياست قوه مجريه به
رعايت رأفت اسلامي و کرامت انساني مورد خطاب قرار گيرند. البته بسيار خوب
سفارشي بود که ايشان فرمودند-شکرالله سعيهم- ولي آيا بهتر نبود که
رئيسجمهور دولت نهم به جاي چنين خطاب بشر دوستانه به جنابعالي يا لااقل
در جنب آن، عتاب قانوني به وزير کشورشان ميكردند و وي را تحويل دستگاه
عدالت ميدادند؟ وزيري که تحت مسووليت وي چنين وقايع [...] اتفاق افتاده
است، مگر ميتواند مسوول نباشد؟ آيا اين نتيجه تاخير حضرتعالي در اقدام
قضايي نيست؟ به موجب قوانين مدون مملکتي تمامي زندانهاي کشور زير نظر قوه
قضائيه اداره ميشود و مسووليتش با اين قوه ميباشد. آيا بهتر نبود که قبل
از صدور فرمان مقام معظم رهبري مبني بر تعطيل «زندان کهريزک»، شما خودتان
دستور بازرسي صادر ميفرموديد و چنانچه آن را فاقد معيارهاي لازم ميديديد
مبادرت به تعطيل آن ميكرديد؟ [...] از منبع موثقي شنيدم که يکي از مراجع
تقليد معاصر که از راه دور محاکمهاي که از سيماي ايران پخش ميشد، پيگيري
ميكردند، به همان منبع فرموده بودند که بهتر است لااقل اين محاکمات [...]
تلويزيون پخش نشود. عزيزاني که با زندگي صاحب اين قلم آشنايند ميدانند که
صراحت وي تازگي ندارد و سوابق اوراقي که تحت عنوان گزارش خطاب به شوراي
عالي قضايي وقت و يا صاحبان مناصب اجرايي نگاشته شده و در بايگاني سازمان
بازرسي کل کشور عليالقاعده موجود است، گواه و اثبات کننده اين مدعاست.
صاحبان مناصب اجرايي آنزمان که در عمل به گزارشهاي اين ناصح مشفق
و درخواست خالصانه وي مبني بر اجراي صحيح قوانين را اهتمام نکردند و
آنروز او را در پافشاري بر نهادينه کردن زندگي مدني و تحت لواي قانون را
ياري ننمودند، امروز گرفتار کمند نقض قوانين شدهاند و باز هم معتقدم نقض
قانون به نفع هيچکس نخواهد بود هرچه در آن تاخير شود، ظلم و ستم به همه
است. از اينکه سخن به درازا کشيد عذر ميخواهم. آنچه عرض شد در اين روزهاي
آخرين مسووليت حضرتعالي هر چند نوشداروي پس از مرگ سهراب است، ولي به
هرحال اين سطور شايد براي آيندگان مفيد و براي شما نقطه افسوسي باشد که
ايکاش در حوزه علميه به کار تدريس و پژوهش ادامه داده بوديد و هرگز به
اين ورطه خطير پاي نمينهاديد و به همان نقطه اميد استاد شهيد بزرگوارتان
واصل ميشديد. عريضه را با بيتي از غزل خواجه شيراز به آخر ميبرم:
به قد و چهره هرآن کوکه ماه مجلس شد
جهـان بگيـرد اگر دادگستـري دانـد
مذهب خصوصی چیست؟
برای طی کردن مسافتی ، سوار آژانس شدم. بعد ازسلام واحوالپرسی مدتی در سکوت سپری شد. مدتی که گذشت راننده از گرمی هوا شروع کرد که فکر می کنم ،دم دست ترین موضوع برای شروع یک بحث جدی باشد. همانطور که انتظار داشتم پیش آمد. از گرمی هوا شروع شد و با تنوع طلبی انسان ادامه پیدا کرد. می گفت چون انسان تنوع طلب است و از یکنواختی بیزار ، خداوند فصول چهارگانه را قرار داده است.(الله اعلم)
کم کم این تنوع طلبی دامنۀ خودش را به مذهب کشاند. می توانم بگویم که نظری که در مورد مذهب از این راننده شنیدم ، نظر بسیاری از مردم است. او البته هیچ تعریفی از مذهب ارائه نکرد فقط از تشبیه (این آرایه ادبی بصورت خیلی قدرتمند در روابط اجتماعی مردم سایه افکنده است) برای توصیف مذهب مورد علاقه خود استفاده کرد. این تشبیه بنظرم گویا ترین توصیف از این مذهب است که نشان از استحاله مذهب نزد مردم دارد. در این نگاه، مذهب به روابط خصوصی بین زن ومرد تشبیه شده است که هیچگاه بروز داده نمی شود و کسی حق دخالت در این روابط را ندارد. آنچه برایم مهم جلوه کرد چند نکته است:
الف- می توان دین خصوصی را اولین گام در این موضوع دانست .بی شک مذهب خصوصی وجودش را وامدار دین خصوصی است چراکه، کسی که به مذهب خصوصی معتقد باشد بی شک وفاداری خود را به دین خصوصی اعلام کرده است.
ب- نقش تشبیه واستعاره در دین شناسی و الهیات جدید بسیار زیاد است تا آنجا که برخی اندیشمندان غربی مانند برگسون و گاست تصویر سازی ناشی از استعاره را ابزاری مهم در " شناخت" بشمار می آورند.
ج- ایشان در بیان مصادیقی از مذهب خصوصی به مصادیقی اشاره کردند که کاملا اجتماعی و صبغه اجتماعی داشت ونمی توان مصادیق را با مذهب ادعایی ایشان درتناسب دید.
د- ونکته آخر اینکه متاسفانه قبول یا رد بی منطق مکاتب اخلاقی و عرفانی در جامعه ما به یک موضوع غیر قابل انکار تبدیل شده است. البته نخبگان در این رد وقبول نقش بسزایی ایفا می کنند. مذهب ادعایی ایشان چون از تشبیه استفاده شده است، میتوان نتایجی را از آن استنباط کرد.
بنظر می رسد ایشان از مذهب خصوصی دو مفهوم را مدنظر داشته اند:
1-مفهوم آرام بخشی مذهب که همانند بودا و سایر مکاتب مشابه ، بدنبال آرام بخشی روان خود از سنگینی های روانی به انسان است.
2- مفهوم بعدی مخلوط کردن دو موضوع است یکی پاکی فردی یا بقول ایشان درخشندگی شخصی و دیگری داشتن یک شیوه و مرام عقیدتی است که ازسوی ایشان نادیده گرفته شده است.

گفت و گو با سید ابوالقاسم دیباجی، دبیرکل کنفرانس شورای جهانی فقه اسلامی
«تجدیدنظر، شأن اندیشمندان اسلامی است»
دومین کنفرانس شورای جهانی فقه اسلامی ،در شهر استانبول ترکیه با حضور جمعی از فقهای کشورهای مختلف برگزار شد.
گفتگو کننده: سید سراج الدین میر دامادی
ابتدا از آیتالله دیباجی پرسیدم عنوان کلی این سمینار و موضوعاتی که مدعوین حول آن به بحث و تصمیمگیری ميپردازند چیست؟
عنوان کلی کنفرانس «فقه و چالشهای پیش رو یا چالشهای عصر ما» است. اولین موضوع و محوری که ما درباره آن بحث میکنیم عبارت از مسأله وطن و ملیگرایی است که از نظر اسلامی معنی وطن و مواطنه چیست، حدود آن چیست و ضوابطی که ما از نظر شرعی و فقهی داریم چه خواهد بود.
میدانید که امروز میلیونها مسلمان در دنیا تابعیتهای دیگر گرفتهاند. آیا میتوانیم بگوییم که جزو آن کشور حساب میشوند و التزاماتی که در آن کشور دارند چیست. این یک موضوع است.
به طور طبیعی میدانیم که مسأله وطن رابطهای بین انسان (هر انسانی) و جایی که به دنیا میآید، رشد میکند و علایقی که در آنجا دارد است.
موضوع دوم دموکراسی در فقه اسلامی است. اساساً دموکراسی برای یک انسان از دیدگاه فقه و مسایل فقهی چیست؟ موضوع سوم عبارت است از مسأله حقوق خانمها و حقوق زن که مسأله بسیار مهمی است.
به این دلیل که نباید انکار کنیم بیش از نصف جمعیت دنیا را خانمها تشکیل میدهند و اگر فرض کنیم اینها یک روز دست از کار بکشند، خیلی از چیزها مختل خواهد شد. این یک واقعیت است.
امروز دنیا تبدیل به یک دهکده شده است، با چه دیدگاه جدیدی و با چه اندیشه جدیدی راجع به زن و شخصیت زن برخورد میکنیم. موضوع چهارم فقه بین گذشته (اصالت فقه، فقه سنتی و مبادی فقهی) و بین حوادثی که امروز در دنیا به وجود میآید، است.
اساساً فقه باید بین گذشته و حال بررسی شود که فقه چگونه میخواهد با حوادث و چالشهایی که روبهرو میشود، برخورد بکند. مثلاً یک نمونه آن همین اهانت به رسول خدا بود. در این رابطه اندیشهها مختلف بود.
گروهی میگفتند به طور کلی باید (با این کشورها) قطع رابطه شود، باور عدهای بر خاتمه روابط اقتصادی بود، یک گروه معتقد بودند که باید با آنها برخورد فرهنگی صورت بگیرد. به هر حال اندیشههای مختلفی بود.
اساساً چه موضعی باید در برابر حوادثی که به عنوان مثال عرض کردم اتخاذ کرد، باید چه برخوردی داشته باشیم که دوگانگی نباشد. امروز در دنیا بیش از هفت میلیارد انسان زندگی میکنند. ما (مسلمانها) یک پنجم آنها را تشکیل میدهیم.
نمیتوانیم دور آنها یک دایره بکشیم و خودمان را در زاویهای قرار بدهیم و توجهی به این مسایل نداشته باشیم. بدون تردید باید فقه برای این مسأله راهی پیدا کند. ما فکر کردیم اولین راه این است که اختلافات بین خودمان را حل بکنیم.
به همین دلیل مذهبها و اندیشههای مختلف اینجا حضور دارند تا بتوانیم با غرب رابطه جدیدی ایجاد کنیم و ذهنیت جدیدی از اسلام به آنها بدهیم.
از چه کشورهایی در این سمینار شرکت کردند؟
نزدیک ۴۰ کشور از بسیاری کشورهای اروپایی و کشورهای عربی در این سمینار شرکت کردند.
آیا جمع این قابلیت را دارد که در خصوص مسایل مهمی مثل سنگسار، قطع دست و سایر مجازاتهای خشن در احکام حدود اسلامی هم تصمیمگیری کند و یا تجدیدنظری را به عمل بیاورد؟
بله، بدون تردید تجدیدنظر و رأی دادن، شأن اندیشمندان اسلامی و فقهای اسلامی است. بدون تردید این صلاحیت را دارند و اگر بنا باشد و یا فرصتی پیش بیاید و مناسبتی باشد در این زمینه تجدیدنظر میکنند و نظرشان را خواهند گفت.
منبع : رادیو زمانه

چراگاه
در جستجوی احوال خودش چرخ می خورد. گوشه گیر نبود اما تنهایی عجیبی داشت .همیشه آرزوی بهترین را در همه چیز داشت حتی در صرف کردن عمر. می گفت دوست داره شبیه احوالاتش را در قصه ها و داستان ها پیدا کنه . نمی دانم به آرزوش رسید یا نه؟ قبض وبسط روحی عجیبی داشت. هر موقع کتابی را باز می کرد دنبال گمشده ای در کتاب ، با عجله کتاب را تورق می کرد .یاد آن عبارت، مثل فیلم کوتاه زود از ذهنش می گذشت « طوری که انگار آن مرد در آن لحظه دچار چنان غلیانی از عواطف تند شده که نتوانسته است......» تا همینجا او پشت کلمات ، خودش را حفظ کرد . گمان می کرد با این کار، عمرش مبدل به چراگاه نشده؟
یک لحظه بخودش آمد: " آیا خدا و شیطان مرا به بازی گرفته اند؟!
شروع یک بازی !!!
حس می کرد آنچه به آن فکر میکنه ویا می نویسه خیلی مهم هستند؟
با این فکر، مدار تنهایی خودش را گرفت تا ببیند تنهایی خودش را با شیطان تقسیم کرده یا.....
آسیب شناسی انتخابات دهم ریاست جمهوری
علی مطهری
بدون شك انتخابات دهم رياستجمهوري از نظر ميزان مشاركت مردم افتخاري براي جمهوري اسلامي ايران بود اما حوادث تلخي كه پس از آن رخ داد آسيبشناسي اين انتخابات را ضروري مينمايد تا درسهاي عبرتي براي آينده بگيريم.
بيترديد آقاي احمدينژاد در اين انتخابات پيروز شد اما بايد قبول كنيم كه اصولگرايي شكست خورد، همچنان كه به موازات شكست آقاي موسوي جريان اجتماعي اصلاحطلبي نيز شكست خورد زيرا هر دو طرف بر اصول و معيارهاي خود پايدار نماندند. نگاهي به نحوه و محتواي تبليغات و نيز رفتار دو طرف بعد از انتخابات، اين حقيقت را آشكار ميكند. نحوه و ادبيات مناظره آقاي احمدينژاد كه به جاي پرداختن به عملكرد گذشته و برنامههاي آينده خود، كار خويش را با افشاگري و متهم كردن برخي شخصيتها و فرزندانشان آغاز كرد و فاقد متانت يك رئيسجمهور بود، اولين گام در راه احساسي كردن فضاي انتخابات بود.
در مقابل، آقاي موسوي در مناظرات خود چنان بر مساله دروغگويي اصرار داشت و تكرار ميكرد كه شكي باقي نگذاشت كه اين يك ترفند انتخاباتي و استفاده از اصل رواني تلقين است براي به در كردن حريف از ميدان و بهرهبرداري بعد از اعلام نتيجه انتخابات. شاهد ديگر بر شكست اصولگرايي و اصلاحطلبي در انتخابات اخير اين است كه همه نامزدها خصوصا آقايان كروبي، موسوي و احمدينژاد براي جلب آراي بخشي از جامعه در انكار برخي احكام اسلام از يكديگر سبقت ميگرفتند.
در برنامه مستند آقاي كروبي از حجاب اختياري و نفي تعدد زوجات در ايران سخن رانده شد و هر سه نفر از مخالفت با گشت ارشاد سخن راندند بدون آنكه روشن كنند اگر طرح ارتقاي امنيت اخلاقي اشكالاتي در اجرا داشته است آنها چه طرح جايگزيني دارند و مثلا براي بهبود پوشش اسلامي كه در چند سال اخير انحطاط يافته چه تدبيري انديشيدهاند و اصولا آيا وظيفهاي براي دولت از نظر اجراي بخشي از امر به معروف و نهي از منكر قائل هستند يا نه؟ همچنين هر سه، مميزي كتاب را انكار كردند و اين يعني مثلا آزادي نشر رمانهاي خانمانبرانداز كه ريزترين روابط جنسي را تشريح كردهاند. چگونه اينها با اصولگرايي و اصلاحطلبي سازگار است؟ سخنان فمينيستي در برنامه مستند آقايان موسوي و كروبي كه طي آن اعلاميه جهاني حقوق بشر بر احكام اسلام ترجيح داده ميشد، شاهد ديگري بر شكست اصلاحطلبي است، همچنان كه توزيع گسترده سهام عدالت و كمكهاي نقدي در روستاها توسط دولت در آستانه انتخابات، يا فرصت ندادن به آقاي هاشمي رفسنجاني براي دفاع از خود در صداوسيما در مقابل اتهامات وارده به ايشان شاهد ديگري بر شكست اصولگرايي است.
اين است كه از نظر نگارنده آقاي احمدينژاد در انتخابات دهم رياستجمهوري پيروز شد اما اصولگرايي شكست خورد و جريان سياسي اصولگرايي بايد به بازسازي خود بپردازد. اما حوادث ناگوار و تلخ بعد از انتخابات نيز ناشي از اشتباهات دو طرف بود گرچه طرف اصلاحطلب سهم بيشتري داشت. نامه سرگشاده آقاي هاشمي رفسنجاني به رهبري در واقع يك هشدار و تهديد بود گرچه ميتوان آن را عكسالعمل طبيعي ظلمي دانست كه در جريان مناظرات بر ايشان روا داشته شد. اين سخن آقاي موسوي در اواخر ساعات رايگيري كه من پيروز انتخاباتم و اگر غير از اين اعلام شود تقلب شده است، به معني كاشتن تخم آشوب و شورش بود.
بعد ازآن نيز بيانيههاي ايشان مشوق حضور در خيابانها بود. به نظر ميرسيد كه آقاي موسوي نميتواند از نيروي اجتماعي پديد آمده در جريان انتخابات و به قول خودش موج سبز و به تعبير ديگر از اين انرژي متراكم بگذرد و خود را در قامت رهبر يك نهضت اجتماعي ميديد نه صرفا يك معترض به نتيجه انتخابات، همين امر باعث شد بسياري از كساني كه به ايشان راي داده بودند اعلام ندامت كنند و از آن نيروي اجتماعي كاسته شود، نيرويي كه ميتوانست با هدايت درست آقاي موسوي مانعي براي تخلفات دولت دهم و عاملي براي هدايت آن باشد. در واقع آقاي موسوي دچار يك توهم شد و يك فرصت تاريخي را از دست داد.
اما از آن طرف، نظام جمهوري اسلامي برخورد با موج اعتراض را ميتوانست بهتر از آنچه گذشت تدبير كند. دولت نبايد همه اعتراضات را در قالب پروژه ببيند كه مثلا اعتراض به نتيجه انتخابات بخشي از يك پروژه است كه هاشمي صحنهگردان آن است و موسوي و كروبي و خاتمي ژنرالهاي آن و جوانان احساسي پياده نظام آن و آمريكا و انگليس و اسرائيل و شبكههاي ماهوارهاي نيز عقبه اين اعتراضات هستند، پس هركس در آن سو قرار گرفته باطل مطلق و ما حق مطلقيم، بلكه فرضا چنين پروژهاي در كار باشد، بايد ميان ظاهر و باطن قضيه تفكيك قائل شد. ظاهر قضيه اين است كه عدهاي از مردم درباره نتيجه انتخابات به هر دليلي از جمله نحوه اعلام نتيجه و قطع شدن پيامكها و تعطيلي برخي پايگاههاي اطلاع رساني و همچنين القائات برخي نامزدها مسالهدار شدند، با اينها چه بايد كرد؟ آيا بايد در صدد اقناع آنها بود يا بايد فضا را امنيتي كرد؟
البته روشن است كه هميشه در اينگونه وقايع، اشرار و جانيان و تروريستها نيز وارد صحنه ميشوند و ماهي خود را از آب گلآلود ميگيرند و باز روشن است كه جدا كردن آنها از مردم و برخورد متفاوت با ايندو كار بسيار مشكلي است. اما بايد اذعان كنيم كه برخي از نيروهاي ضدشورش ما آموزش كافي براي اين روزها را نديدهاند و گاهي با زود وارد شدن به معركه مشكلآفرين ميشوند، چنانكه در كوي دانشگاه، مجتمع سبحان و مجتمع سعادتآباد شاهد بوديم، ضمن اينكه اساسا استفاده از لباسشخصيها خلاف قانون است و فقط افراد نيروي ويژه و نيروي انتظامي حق ورود در اينگونه حوادث را دارند. بايد به اين نيروها آموزش داد كه صرف شعار دادن مجوزي براي حمله به افراد نيست و مادام كه قصد تخريب يا آتشزدن در كار نباشد نبايد فردي مورد ضرب و شتم قرار گيرد.
آسيب ديگر در اين انتخابات اعلام موضع برخي اعضاي شوراي نگهبان به طرفداري از آقاي احمدينژاد، قبل و بعد از انتخابات بود، در حالي كه آنها بايد حافظ جايگاه داوري خود باشند و نظر خود را آشكار نكنند. همچنان كه در تركيب هيات رفع اختلاف خود بايد از اصلاحطلبان معتدل نيز استفاده ميكردند تا اين هيات مورد قبول كانديداهاي معترض نيز واقع ميشد. اما بديهي است كه آثار مثبت اين انتخابات بيشتر از آثار منفي آن بود. رشد اجتماعياي كه مردم در جريان تبليغات انتخاباتي پيدا كردند و شناختي كه از ماهيت شبكههاي ماهوارهاي به دست آوردند سرمايهاي است كه در آينده به كار آنها خواهد آمد. همچنين افتخاري كه براي ايران از نظر شكستن ركورد مشاركت در انتخابات رياستجمهوري حاصل شد امر كوچكي نيست اگرچه هستند افرادي كه براي اولين بار به نيت بركناري احمدينژاد راي دادند و راي آنها باعث افزايش مشاركت و بالا رفتن اعتبار نظام جمهوري اسلامي شد و احمدينژاد نيز بركنار نشد و اين امر موجب آزردگي آنها گرديد. به هر حال بايد مزايا و نقاط مثبت اين انتخابات را سرمايه پيشرفت كشور قرار داد و معايب و آسيبهاي آن را مايه عبرت براي آينده تا ديگر چنين حوادثي تكرار نشود.
آسيب ديگر در اين انتخابات نوع رفتار اكثر اصولگرايان براي وارد كردن كانديداي جديد بود. آنها به جاي آنكه دنبال تشخيص اصلح باشند به دنبال كشف نظر رهبر بودند و برداشت غلط آنها از رابطه ولايت فقيه و انتخابات هرگونه ابتكار عمل را از آنها سلب كرد و اكثر آنها با چشماني گريان به آقاي احمدينژاد راي دادند در حالي كه راه براي ورود فردي مانند آقاي ولايتي باز بود و اگر ايشان زودتر وارد ميدان ميشد و رهبري احساس ميكرد كه وي راي قابل توجهي دارد مخالفتي نداشت و از آن سو نيز احتمال عدم ورود آقاي موسوي زياد بود. به هر حال اصولگرايان بايد يك بازنگري در اصول فكري خود خصوصا برداشت خويش از ولايت فقيه داشته باشند تا ابتكار عمل و تحرك لازم را در جريانات اجتماعي به دست آورند.
پی نوشت: البته هیچگاه پنج انگشت یکجور نیست و زاویه اختلافی هم با برخی بندهای این مکتوب دارم ولی در کل آسیب شناسی قابل قبولیست.

برای اسماعیل فصیح...
اسماعیل فصیح از میان ما رفت تا از این پس جلال آریان پررنگ تر و موثر تر به زندگی خویش در دنیای ادبیات ادامه دهد. دنیایی که گاه از دنیای واقعیت واقعی تر و نیرومند تر است....آخرین رمان اسماعیل فصیح" تلخکام" پیام رفتن او را فریاد می زد....همان آخرین آواز قو و صدای بال آتش فشان ققنوس...
تلخکام هنگامی منتشر شد که فصیح در اغما بود. در فصل چهاردهم " تلخکام" جاوید پیروز پور برای همیشه به اغما می رود. مثل ثریا در اغما. اغمای جاوید اغمای یک شخصیت داستانی نیست، نشانه ای از اغمای یک ملت و سرزمین و تاریخ است. پیش از آن با جاوید در داستان جاوید آشنا شده بودیم. این هنر فصیح است که شخصیت های داستانی او در تمام آثارش جاری هستند. هر رمان مثل شهری ست و شخصیت ها از این شهر به ان شهر سفر می کنند و مثل رشته ای از آشنایی شهر ها را در گستره ایران و جهان و نیز درژرفای تاریخ به هم پیوند می زنند.
نام ها در رمان های او پرچم حرکت و نشانه اند...جاوید و جلال؛ آریان و پیروز پور...می توان بر هر نامی درنگ کرد و ریشه ها و تار و پود تاریخ و فرهنگ یک ملت بزرگ تاریخی و یک سرزمین شگفت انگیز-ایران- را در آینه نام ها دید، به شوق آمد و از شور و شادی به فریاد آمد و نیز از درد گریست...درد اغمای ثریا و اغمای جاوید...
گونتر گراس برای آخرین رمانش که در حقیقت داستان زندگی رمان نویس است؛ نام اندیشه برانگیزی برگزیده است. کندن پوست پیاز!
پیاز را پوست می کنیم و لایه لایه با چشمان پرسوز و اشک آلود تا آخرین لایه پیاز می رویم...تلخکام اخرین لایه پیاز بود...
این هم گویی نشانه ای است...در روزهایی که به تعبیر نیما:
خانه ام ابری است
یکسره روی زمین ابری است با ان
ازفرازگردنه – خرد و خراب و مست
باد می پیچد :
یکسره دنیا خراب از اوست
و حواس من :
ای نی زن . که تورا آوای نی برده است دور از ره – کجایی ؟
فصیح همان نی زن است، که در نای خود سال های سال دمید. گاه از نفس و از پای افتاد، اما باردیگر دم زد و اخرین آوایش را برای ما به یادگار نهاد. اغمای جاوید پیروز پور و رنج بسیار ویران کننده جلال آریان؛ که چشمانش همان برق چشمان اسماعیل فصیح را داشت... و صدایش طنین آوای او را...در جستجوی شادی گمشده بود، مثل همه ما، که گاه سرودمان خاکستر می شود و در بهت فرو می مانیم. انگار با جاوید و ثریا به اغما رفته ایم...
بنقل از سایت" مکتوب"
پی نوشت: اسماعیل فصیح (1313 ش) در رشتههای شیمی و ادبیات انگلیسی از دانشگاههای آمریکا فارغالتحصیل شد و به کار ترجمه برای مؤسس انتشارات فرانکلین و شرکت نفت پرداخت. دستاورد ادبی او، علاوه بر داستانهای کوتاه و رمان،چند ترجمه ادبی است که از جمله آنها میتوان به استاد استادان (1353)، بازنویسی ویلمونت باکستون از داستانهای شاهنامه با عنوان رستمنامه (1373)، کتاب شکسپیر شامل زندگینامه شکسپیر و چکیدهای از آثار او، خواهر کوچیکه (1377) و چندین کتاب دیگر اشاره کرد. باید اشاره کرد که رمان تلخکام آخرین رمان این نویسنده معروف اما مظلوم ایران زمین است. یادش گرامی
سرگذشت عجیب بنجامین باتن(The Curious Case of Benjamin Button)

نام فیلم: سرگذشت عجیب بنجامین باتن (The Curious Case of Benjamin Button)
کارگردان: دیوید فینچر (David Fincher)
نویسنده: اریک راث
بازیگران: براد پیت، کیت بلانشت
تاریخ اکران: ۲۵ دسامبر ۲۰۰۸ (۵ دی ۱۳۸۷)
ژانر: درام، فانتزی، مرموزانه، عاشقانه
درجه فیلم: PG-13
زمان فیلم: ۱۵۹ دقیقه
نامزد دریافت ۵ جایزه گلدن گلوب
صدمین فیلم برتر در لیست ۲۵۰ تایی های سایت آی ام دی بی
داستان درباره شخصی به نام بنجامین (بنیامین) باتن است که سرگذشتی عجیب دارد او در حالتی متفاوت از دیگران متولد می شود. او پیرمرد به دنیا می آید و هر چه از عمرش می گذرد جوان تر می شود. این سرگذشت عجیب برای او دردسر هایی ایجاد می کند. او نمی تواند زمان را متوقف کند . زمان هر چه می گذرد از سن او کاسته می شود واین کاهش سن تقریبا در همه زمینه ها برای او مشکل ساز می شود، حتی درباره عشقش…
در سال ۱۹۹۴ شرکت فیلمسازی قصد اقتباس از این داستان که برگرفته از داستان کوتاهی با همین عنوان اثر اسکات فیتز جرالد است را داشت که این فیلم در آن زمان ساخته نشد تا اینکه در سال ۱۹۹۸ نویسنده ای این داستان را برای رون هاوارد به فیلمنامه تبدیل کرد و قرار شد تا جان تراولتا در آن به بازی بپردازد.

این فیلم همچنان ساخته نشد و افراد دیگری نیز به سراغ این فیلمنامه رفتند که از میان آنها می توان به چارلی کافمن اشاره کرد. در نهایت هم در سال ۲۰۰۴-۲۰۰۵ تیم فعلی برای این فیلم انتخاب شد و “سرگذشت عجیب بنجامین باتن” ساخته شد.
منتقدان این فیلم را در کل ستوده اند و بیشتر نقدهای مربوط به آن مثبت بوده است. بسیاری از این منتقدین به این نکته اشاره کرده اند که داستان فیلم اگر چه زمینه هایی از عشق و درام را در خود دارد اما در واقع داستانی است درباره زمان و اهمیت آن.
منتقد هالیوود ریپورتر در باره این فیلم می گوید که اثری عالی و موثر است که با بازی خوب براد پیت همراه شده. این منتقد از ۱۰۰ امتیاز ممکن به سرگذشت عجیب بنجامین باتن ۱۰۰ میدهد. اما این فیلم در کل از منتقدان مورد نظر سایت متاکریتیکز امتیاز ۶۹ را گرفته است.
پیشنهاد می کنم حتما این فیلم را ببینید چون حتما قدر زمان را می دانید و دیگر هیچ زمانی را از دست نمی دهید.
گرد آورنده:محمد علی نادری نژاد
علي نامه (منظومه اي کهن سروده سال 482) (مشتمل بر 12 هزار بيت)
علی نامه منظومه ای است کهن که در سال 482 سروده شده و سراینده آن که ناشناخته مانده شخصی متخلص به ربیع است. یک نسخه از این اثر در ترکیه برجای مانده که در کتابخانه و موزه قونیه است و حدود سده هفتم کتابت شده است.
از تاریخ سرایش آن به دست می آید که فاصله آن با شاه نامه نزدیک است و قرابت نام آن به علی نامه نوعی بستر فرهنگی واحد را با دو نگاه متفاوت نشان می دهد. سالها پیش استاد شفیعی کدکنی مقاله ای در باره این کتاب که اکنون متن تصویری کامل آن یعنی سیصد برگ که ششصد صفحه می شود منتشر شده، نوشتند که در نشریه دانشکده ادبیات دانشگاه مشهد منتشر شد. همان مقدمه طبعا با اصلاحاتی در مقدمه این متن چاپی نهاده شده است. عبارت نخست آن چنین است: تا به چشم خود ندیدم باور نکردم. شما نیز حق دارید که باور نکنید: یک حماسه منظوم پارسی. در مناقب و مغازی امام علی بن ابی طالب (ع) از قرن پنجم، یعنی حدود نیم قرن بعد از نشر شاهنامه فردوسی و در حج حدود دوازده هزار بیت با اسلوبی کهن و نوادری از لغات و ترکیبات که گاه در فرهنگها شواهد آن را به دشواری می توان یافت.
این مقدمه از صفحه یازده آغاز و تا صفحه هفتاد و پنج ادامه می یابد.
مقدمه دیگری از آقای امیدسالار با عنوان ملاحظاتی در باره نسخه خطی علی نامه از صفحه هفتاد و هفت تا هشتاد و هشت آمده است. پس از آن متن تصویری کتاب آمده که 300 برگ است و در پایان فهارس کتاب آمده است.
کتاب به لحاظ محتوای تاریخی مشتمل بر جنگ جمل و صفین است و به صورت مجلس مجلس ادامه می یابد. هشت مجلس از حرب جمل آمده و در صفحه 122 (برگ 62) پایان می یابد. سپس حرب صفین آغاز می شود که آن هم دوازده مجلس است.
اما این که این کتاب برابر شاه نامه سروده شده از اشعاری از آن کاملا آشکار است:
به شه نامه خواندن مزن لاف تو
نظر کن در آثار اشراف تو
تو از رستم و طوس چندین مگوی
درین کوی بیهوده گویان مپوی
که مغ نامه خواندن نباشد هنر
علی نامه خواندن بود فخر و فر
ره پهلوانان مکن آرزوی
بپرهیز از راه بی دین روی
که کرامیان از حسد را چنین
کتابی نو انگیختند بعد از این
بماند ز تو یادگاری دراز
میان خلایق بدان عز و ناز
علی نامه و حمزه نامه بچند
بخوانند که این هست بس ناپسند
بفرمود فردوسی آن را زمان
که تصنیف کن تو کتابی چنان
ز شاهان پیشین سخن یاد کن
دل غمگنان را بدان شاد کن
بکن شاهنامه مرو را تو نام
به رغبت نمایند همه خاص و عام
بدین ترتیب عقیده سراینده علی نامه آن است که سلطان محمود غزنوی که کرامی است و کرامیان شهرت به دشمنی با اهل بیت در خراسان داشتند به تشویق فردوسی در سرایش شاهنامه پرداخته اند تا گفتار اهل دین به فراموشی سپرده شود.
تشکیل حزب= پیگیری حقوق مردم
حکومت مردمسالاری بدون سازماندهی وبرنامه و تحزب، تعارفی بیش نیست. مگر آنکه مرادمان از مردمسالاری ، همان حضور نمایشی و البته مدیریت شده در استقبال و بدرقه باشد. چنین حضوری را می توان ، حضور درسطح خواند. حضور دیگر، حضور تاثیر گذار مردم در تصمیم گیری هاست که این خود بزرگترین نعمتی است که خدای متعال به هر کسی که خواهان تعیین سرنوشت خود می باشد ارزانی داشته است. پرونده انتخابات ریاست جمهوری دهم، با همۀ فرازو فرودش به پایان رسیدو فصلی جدید را درعرصۀ سیاسی و فرهنگی و اجتماعی ایران گشود.
در خبرها بود که( البته تکذیب هم نشد!) آقای مهندس موسوی در صدد تاسیس و راه اندازی حزب هستند که این خود می تواند فصلی نو در عرصۀ سیاسی ، فرهنگی و اجتماعی ایران بگشاید. اصل 26 فانون اساسی جمهوری اسلامی می گوید: « احزاب ، جمعیتها، انجمن های سیاسی و صنفی وانجمن های اسلامی یا اقلیت های دینی شناخته شده آزادند، مشروط به اینکه اصول استقلال ، آزادی ، وحدت ملی ، موازین اسلامی و اساس جمهوری اسلامی را نقض نکنند.هیچکس را نمی توان از شرکت درآنها منع یا به شرکت در یکی از آنها مجبور ساخت»
بی شک آقای موسوی از دوستان انقلاب هستند ونمی توان همان رای و نظری که برای دشمنان و بد خواهان نظام داشت برای دوستان انقلاب استفاده کرد.ممکن است دوستان هم در کردارو گفتار دچار لغزش شوند که طبیعی است ولی قرار نیست از کاه، کوه ساخته شود. اگر کسی هم علیه شخصی سخنی دارد باید مطابق اصل 37 قانون اساسی در دادگاه طرح و ثابت شود.
گفته شد که بهترین راه دستیابی به حقوق مردم، تحزب است. چرا که بنا بر اصلی روشن، برنامه وبرنامه ریزی بهترین دلیل ، بر دستیابی به حقوق مردم است. البته نقش مجریان صالح و مدبر را نباید نادیده گرفت ولی این در درجۀ دوم است.
مرحوم مطهری در کتاب سیری در نهج البلاغه می فرماید:
«احتیاجات بشر در آب و نان و جامه وخانه خلاصه نمی شود. یک اسب و یا یک کبوتر را می توان با سیر نگه داشتن و فراهم کردن وسیلۀ آسایش تن ، راضی نگه داشت ولی برای جلب رضایت انسان ، عوامل روانی به همان اندازه می تواند موثر باشد که عوامل جسمانی.
حکومت ها ممکن است از نظر تامین حوائج مادی مردم، یکسان عمل کنند، در عین حال از نظر جلب و تحصیل عمومی ، یکسان نتیجه نگیرند، بدان جهت که یکی حوائج روانی اجتماع را برمی آورد ودیگری بر نمی آورد. یکی از چیزهایی که رضایت عموم بدان بستگی دارد اینست که حکومت با چه دیده ای به تودۀ مردم وبه خودش نگاه می کند؟ با این چشم که آنها برده ومملوک و خود، مالک وصاحب اختیار است؟ ویا با این چشم که آنها صاحب حقند و او خود تنها وکیل و امین و نماینده است؟ در صورت نخست هر خدمتی انجام دهد از نوع تیماری است که مالک یک حیوان برای حیوان خودش ، انجام می دهد، ودر صورت دوم از نوع خدمتی است که یک امین صالح انجام می دهد، اعتراف حکومت به حقوق واقعی مردم و احتراز از هر نوع عملی که نشانی بر نفی حق حاکمیت آنها باشد ، از شرایط اولیۀ جلب رضا و اطمینان آنان است»
بی شک دستیابی به حوائج روانی و حقوق واقعی جز با مدیریت جمعی و سازماندهی امور میسر نمی شود. ودر شرایط فعلی بهترین الگو برای رسیدن به این مهم ، تحزب وحزب است. امیدوارم دوستداران نظام و انقلاب و مردم با لحاظ کردن حقوق واقعی و حوائج روانی مردم در کردار وگفتار خود، گامی بلند در رسیدن به ایران آباد و آزاد بردارند.
سالها باید که تا یک سنگ اصلی ز آفتاب
لعل گردد در بدخشان یا عقیق اندر یمن
سنایی
گام اول : نفس
از منزل کفر تا به دین یک نفس است
وز عالم شک تا به یقین یک نفس است
این یک نفس عزیز را خوش میدار
کز حاصل عمر ما همین یک نفس است
گام دوم : خونخوار
ای مفتی شهر از تو پرکارتریم
با اینهمه مستی، زتو هشیارتریم
تو خون کسان خوری وما خون رزان
انصاف بده کدام خونخوارتریم؟
گام سوم: سرگردان
اجرام که ساکنان این ایوانند
اسباب تردد خردمندانند
هان تا سر رشتۀ خرد گم نکنی
کآنان که مدبرند سرگردانند
گام چهارم: ؟
قومی متفکرند در مذهب و دین
جمعی متحیرند در شک ویقین
ناگاه منادیی برآید زکمین
کای بی خبران راه نه آنست و نه این!
پی نوشت: نامگذاری گام چهارم با خوانندگان فهیم می باشد.
افكار ملتها در آينۀ گوگل
گوگل، نيرومندترين پايگاه جستجوي اينترنتي، از يكي از نهانيترين رازهايش پرده برداشته است: چه ملتي در گوگل دنبال چه مي گردد؟ كدام ملت مشتاقانه دنبال دمكراسي است؟ چه كسي مؤمنانه دنبال الله يا مسيح است؟ چه جماعتي بيش از ديگران واژه هاي «مخدر» يا «سكس» را در سايت جستجوي گوگل تايپ مي كند؟ اسرار هيچ ملتي پرده پوشي نشده است.
بنا به گزارش گوگل، پاكستاني ها بيش از ملتهاي ديگر دنبال «كاريكاتور دانماركي» مي گردند. در تايپ واژۀ «سكس» هم از ديگران جلوترند. ملت همسايه و رقيب آنها، هند، با فاصله اي اندك در مرتبۀ بعدي جاي قرار دارد.
سايت ِ قياسي ـ آماري ِ گوگل كه به تازگي راه افتاده نشان مي دهد هر واژه يا عبارتي چند بار موضوع جستجوي كاربران چه كشور و شهري بوده است. اين فهرست قدر مطلق جستجوها، مثلا، در پي «غذاي گربه» را ثبت مي كند. سپس محاسبه مي كند ده كشوری كه بيش از عبارتي ديگر ـــ مثلا «غذاي سگ» ــــ دنبال اين واژه بوده اند كدامند.
احتمال دارد سايت محاسب گوگل سبب واكنشهايي آميخته به بهت و حيرت، شرمندگي و خنده در سراسر جهان شود. در حالي كه گوگل بر تلاش خويش براي حفظ موضوعهاي خصوصي اشخاص پاي مي فشرد، سايت جديد محرميت جمعي ملتها را، اگر چنين چيزي وجود خارجي داشته باشد، ذرّه اي پنهان نمي كند ــــ مثلا رعايت اين حق كه بريتانيايي ها نخواهند كسي بداند چقدر دنبال واژۀ «دستنبند پليس» مي گردند، يا رهبران چين نخواهند كسي بفهمد زبان ماندارين پس از انگليسي دومين زباني است كه تكرار جستجو براي واژۀ «دموكراسي» در آن غالب است، يا تمايل مقامهاي جاهاي ديگر كه نخواهند كسي بو ببرد كاربران عرب زبان ندرتـاً دنبال واژۀ «دموكراسي» مي گردند.
گوگل علاقه به سياستمداران را هم ـــ در كنار كشورها، مارك كالاها و هر چيزي كه مردم به دنبال دانستن آن مي گردند ـــ رده بندي مي كند. اكنون كساني كه خيلي از خودشان خوششان مي آيد (و مردم مدام اسمشان را در گوگل جستجو مي كنند) مي توانند ببينند چند نفر اهل كجا اسمشان را تايپ كرده اند، و مهمتر اينكه اسم آنها را بيشتر تايپ كرده اند يا اسم رقيبانشان را.
در هند اين گمان كه سونيا گاندي قدرت پشت ِ مانموهان سينگ، نخست وزير، است با نتايج رده بندي گوگل تقويت مي شود. گاندي به عنوان رهبر حزب كنگره 50 درصد بيش از سينگ جستجوكننده دارد.
رفتار كاربران فرانسوي هم كشمكش بر سر قدرت را روشن مي كند. نيكلاس ساركوزي، وزير كشور، يكتنه به اندازۀ مجموع رقيبانش، پرزيدنت ژاك شيراك و نخست وزير دومينيك دو ويلپن، جستجوكننده دارد.
شاخص گوگل مي تواند براي سياستمداراني كه شمار آرايشان رو به كاهش دارد مايۀ قوت قلب باشد زيرا نشان مي دهد افراد چند بار دنبال يك اسم گشته اند، نه اينكه آيا صاحب آن اسم را دوست دارند يا نه. به عنوان مصداق حرف ماكياولي در عصر وب، اگر قرار بر انتخاب ميان محبت يا كنجكاوي باشد، بهتر است مردم دنبال اسم شهريار ــــ يا رئيس جمهور يا نخست وزير ـــ بگردند تا اينكه دوستش داشته باشند.
جرج بوش در ميان جستجوگران روسي دست كم هفت بار بيش از همتايش در خود روسيه، ولاديمير پوتين، خواستار دارد. در ميان كاربران فرانسوي پنجاه درصد بيش از شيراك، و در ميان ايرانيان دو برابر محمود احمدي نژاد جستجوگر دارد.
تمام داده هاي اين سايت خلاف انتظار نيست. مردم شهرهاي بستن و مينياپوليس در آمريكا، و هاليفاكس و نوا اسكوشا در كانادا بيش از ديگران دنبال اطلاعات مربوط به دستكش مي گردند. اهالي دوبلين ظاهرا بيش از ساير خلايق حواسشان پي آبجو گينس است، و مردم پاكستان و هند ركوردداران جهان در جستجو براي جهيزيه اند.
برخي يافته هاي ديگر عجيب تر و توضيح آنها دشوارتر است. در عربستان گرچه همجنسخواهي مجازات مرگ دارد، آن كشور در ميان جستجوگران «همجنسبازي» بعد از فيليپين در مرتبۀ دوم است. و نگاه كنيم به فهرست مردمان كشورهايي كه پي واژۀ «عشق» به زبان فرانسه مي گردند. نام شهر پاريس كه به مأمن عشاق شهرت دارد در اين فهرست ديده نمي شود. مرتبۀ اول تا سوم ده نام فهرست عشق جويان از آن ِ شهرهاي رباط در مراكش، الجزيره و تونس است.
يافته هاي ديگر همان است كه انتظارش مي رود. بيشترين جستجوكنندگان كلمۀ الله از كشورهاي اسلامي اند اما با نقل مكان واقعيتهاي اجتماعي، اين كلمه بيشتر در گوگل به زبان هلندي جستجو مي شود تا در زبان عربي. سايتهاي نروژي، فرانسه، هلندي، سوئدي و آلماني بيشترين جستجو براي الله را در خود ثبت كرده اند.
در هند و پاكستان كه اغلب گمان مي رود از امتياز صحبتكردن به انگليسي با لهجۀ بريتانيايي، گرچه بدون زيورها و پيرايه هاي زباني ِ آن گويش، برخوردارند، سايت گوگل نشان مي دهد اين امتياز تا چه محدود به نخبگان شهرنشين است و چه شمار عظيمي از مردم براي به دست آوردن مشاغلي در مراكز ارتباطات جديد منطقه دلمشغول بالابردن سطح زبان خويش اند. اين دو كشور از نظر جستجو براي «بهبود انگليسي» و «آموزش ارتباطات» در صدر فهرست شاخص گوگل جاي دارند.
گرچه گمان مي رود واژۀ «تفنگ» مترادف نام ايالات متحدۀ آمريكا است، شمار فزايندۀ آدم ربايي و قتل در آمريكاي لاتين شايد سبب كشاندن جستجوگران اين كلمه به سايت گوگل شده باشد. شهر بوئنوس آيرس در آرژانتين در صدر شهرهاي تفنگجو، و خود كشور از اين نظر از ايالات متحده جلو زده است. شيلي، مكزيك و پرو هم در فهرست ده كشور مشتاق اطلاعات دربارۀ سلاح قرار دارند. و گرچه دولت جديد شيلي اعلام كرده است خشونت گروههاي نئونازي را سركوبي خواهد كرد، اين دار و دسته ها در شهر سانتياگو و كلا كشور شيلي بيش از هر جاي ديگر جستجوكننده دارند.
از سيستم گوگل مي توان خواست دربارۀ تك تك كشورها اطلاعات خواست تا بتوان مثلا نتيجه گرفت مردمان افغانستان، ايران، عراق و عربستان سعودي تا چه اندازه دنبال كلمۀ «دموكراسي» مي گردند. دولت بوش احتمالا از پاسخ گوگل به درخواست چنين محاسبهاي براي هر يك از اين كشورها خشنود نخواهد شد: «واژۀ مورد نظر شما» ــــ يعني دموكراسي در فارسي يا عربي ـــ «به آن اندازه جستجو نشده كه بتوان براي آن نمودار رسم كرد.»
بنقل از سایت آقای محمد قائد

|
انجيل نادرشاهي |
|
در سال 1375 ش انجیل خاتون آبادی را که ترجمه انجیل عربی به فارسی توسط یکی از علمای بزرگ عصر صفوی بود چاپ کردم (میراث مکتوب) و از همان زمان در پی انتشار یکی دو ترجمه دیگر که توسط علمای آن عصر و پس از آن عصر نادری و قاجاری صورت گرفته بود، بودم. پی نوشت: این شخص همان منشي الممالك و مورخ تواناي عصر افشاريه،هنرمند ، اديب شاعر و رفيق گرمابه و گلستان نادر شاه ، سرسلسه دودمان افشاريه مي باشد. |
مرگ چنين خواجه نه كارى است خُرد
محمد حقوقي، شاعر و منتقد ادبي، به علت نارساييهاي قلبي و كليوي عصر دیروز در سن 72 سالگي در يكي از بيمارستانهاي شهر اصفهان درگذشت.
حقوقي به دنبال مشكلات كليه و كبد، در بيمارستان خورشيد اصفهان در حالت نيمه هوشيار به سر ميبرد.
يكي از پرستاران اين بيمارستان گفته بود كه كليههاي حقوقي به سمت نارسايي رفته و هپاتيت وي نيز عود كرده و باعث سيروز كبد نيز شده بود.
حقوقي سالها قبل نيز دريچه قلبش را عمل كرده بود.
محمد حقوقي شاعر و منتقد ادبي در سال 1316 در اصفهان متولد شد.
عمده آثار وي در نقد و معرفي شاعراني نظير نيما يوشيج، سهراب سپهري، احمد شاملو، مهدي اخوان ثالث و فروغ فرخزاد است.
پی نوشت: برای اطلاع بیشتر از این شاعر و منتقد گرانمایه خوانندگان فهیم می توانند به آرشیو ،قسمت چهره مهر مراجعه فرمایند. اینجانب این فقدان را به خانواده ادبیات و شعرمعاصر تسلیت عرض میکنم.
مصلحت ، عدالت و حرامزادگی؟؟؟
در داستانهای کهن آمده است روزی پادشاهی برای حضور در انظار عمومی قصد داشت بهترین لباس را بپوشد وبه کسی که بتواند زیباترین لباس را برای شاه بدوزد، تحفه ای بزرگ بدهد. همه خیاط های آن سرزمین به جنب وجوش افتادند و هرکسی به ظن خود بهترین مدل لباس را برای پادشاه انتخاب کرد. خیاطی پیدا شد که ادعا می کرد لباسی برای پادشاه می دوزد که هم از ابریشم است وهم نا مریی ست و فقط حلال زادگان می توانند لبلس را مشاهده کنند. ماهها گذشت تا بالاخره لباس کذایی آماده شد . قرار شد که پادشاه آن لباس را در میان مردم بپوشد . خیاط با شیادی کامل ، پادشاه را لخت ما در زا د کرد و بظاهر آن لباس را بر تن پادشاه پوشاند. شاه با تفاخر در میان مردم راه می رفت و چاپلوسان و اطرافیان شاه از ترس اینکه مبادا کسی آنان را متهم به حرامزادگی کند مدام در حال تعریف و تمجید از لباس جدید شاه بودند. شاه بیچاره هم عرق شرم بر پیشانی اش نقش بسته بود و جرئت نمی کرد حرفی بزند تا بالاخره کودکی که همان نزدیکی ، روی شاخه درختی مشغول بازی بود نگاهش به شاه افتاد وبا تلخندی کودکانه فریاد کشید: پس کو لباس جدید شاه ...!؟ شاه که لباس ندارد؟!
تقریبا 30 سال است که لباس مصلحت و عدالت را در اقسام مختلفش بر تن نظام جمهوری اسلامی کرده اند وبه اشکال مختلف این لباس را بر تن سایر اجزاء حکومت پوشاندند وهمه بخاطر حفظ نظام لب فرو بستند . اما نتیجه؟
ای کاش حداقل مصلحت ما رنگ وبوی علوی داشت . مصلحت ما، 180 درجه مخالف عدالت و حکمت حرکت کرد و بر ضد خودش تبدیل شد تا انتخابات 22 خرداد 1388.
آن کودک داستان ما، انتخابات بود.
باید پس از این تعریفی نو وجدید از مصلحت و عدالت عرضه کرد.تمام مشکلات ما از آنجا ناشی می شود که قوه قضاییه ما مستقل و کارامد نیست.سی سال در حال تعریف و تمجید و کلیشه بوده است . بدون تعارف باید گفت که مشروعیت یک حکومت به قلب تپنده آن یعنی عدالتخانه( قوه قضائیه ) است.اگر قلب از انسان گرفته شود مرده ای بیش نیست. قوه قضائیه مستقل و کارامد نیاز امروز جامعه ماست و اگر کسی خیال کند میتواند گره گشایی از دیگر اجزاء را بدون قوه قضائیه مستقل و کارامد انجام دهد، باید از خواب بیدارش کرد.
گر عنایت کنی هم اکنون کن / گر فتد در زمانه امر عجاب
نوشدارو چه سود خواهد داشت/ چون شد از ملک زندگی سهراب
حاجت موکد بشر به اخلاق(قسمت پایانی)
مساله سوم که کمتر به آن پرداخته شده است این است که فناوری کار دیگری هم میکند و آن ایجاد خواستههای جدید است. به این معنا که امروزه اکثر میلهای ما که قبلا به دلیل فقدان فناوری به فعلیت نمیرسید، محقق میشوند.
تیلور میگوید ما روزی برای رفع نیاز به سوی تکنولوژی دست دراز کردیم، اما الان میبینیم تکنولوژی هم رفع نیاز میکند و هم ایجاد نیازهای دیگر و این باعث شده است که انسان تبدیل به یک تیتان، یعنی یک موجود غولپیکر شود. نکته چهارم این است که در قدیم اگر کسی دایره مقدورات را رسم میکرد، دایره ماذونات همیشه کوچکتر از مقدورات بود. معنای این سخن این است که انسان سنتی خیلی کارها را میتوانست انجام دهد ولی به خودش اجازه انجام آنها را نمیداد. انسان سنتی معتقد بود اگر همه ماذونات تبدیل به مقدورات شود برای خودش و همچنین دیگران خطرناک است. بشر امروز اما هر چه را که قدرت انجام آن را دارد به خودش اجازه انجام آن را هم میدهد؛ به این دلیل که نوعی نیهیلیزم به معنای دقیق کلمه در ذهن و ضمیر انسان جدید پدید آمده و ارزشها بیارزش شدهاند. انسان قدیم یک ضابط و دیدهبان درونی داشت و این دیدهبان امروز از بین رفته است. اگر امروز کسانی را میبینید که هنوز دیدهبان درونی دارند به این خاطر است که هنوز امروزی نشدهاند.
این نواندیش دینی در پایان این بخش از صحبتهایش گفت که ما به این 4 لحاظ از قدیم متفاوت شدهایم و اینها باعث میشوند که توجه بیشتری به اخلاق داشته باشیم. او علت این امر را چنین میداند: اگر اخلاق نداشته باشیم از آبا و اجدادمان که بیاخلاق بودهاند هم خطرناکتر میشویم و نوادگان ما هم از "ما"ی بیاخلاق خطرناکتر میشوند؛ چون این عوامل دائما درحال بسطاند. ملکیان در ادامه باز هم تاکید کرد که به علل مختلف امروزه اخلاقی زیستن دشوارتر شده است و انسان جدید کمتر میتواند تن به ضوابط اخلاقی بدهد.
وی علل آن را چنین برشمرد: در عمده تاریخ گذشته بشر، دین ضامن اجرای اخلاق بوده است. مردم به جهت اینکه متدین بودند، اخلاقی زندگی میکردند. بسیاری از ناقدان دین میگویند خود دین هم یک سری «بیاخلاقی پیشگیهایی» دارد. مثلا میگویند دیانت، تعصب، جزم، جمود و پیشداوری را زیاد میکند. کاری به صحت و سقم این مدعا ندارم ولی به هرحال گفتهاند. اما دین اگر این عیوب را هم داشت، بزرگترین پشتوانه اخلاقی زیستن انسان قدیم بوده است. ضمانت اخلاقی از ناحیه دین، در سادهترین وجهش در بهشت و جهنم قابل مشاهده است. شخص تصور میکرد اگر اخلاقی زندگی نکند خودش را از بهشت محروم میکند و البته پشتوانههای عمیقتر از این هم داشت. کسانی ممکن بود پروای بهشت و جهنم را هم نداشته باشند ولی باز هم اخلاقی زندگی میکردند؛ چون کسب رضای خدا برایشان مهم بود. اما آهسته آهسته دین به جهات مختلفی در نظر انسان کمرنگ شد.
ملکیان گفت که در اینباره قضاوتی ندارد و اشاره کرد که در همه جا آن صولت و احتشامی که دین در اذهان و نفوس مردم داشت، بهتدریج کم شد. او در ادامه این بحث گفت: پدیده دین متوقف بر این امر بود که خدا علاوه بر اینکه رب تکوینی ماست، رب تشریعی ما هم هست. یعنی علاوه بر اینکه خدا کل جهان هستی را خلق کرده است، در مورد انسانها یک استثنا قائل شده و آن اینکه بعد از اینکه کل جهان را خلق کرد و تکوینا رب آن است ولی در مورد شئون موجودات دیگر مداخله نمیکند، اما در مورد انسان میخواهد ربوبیت تشریعی هم اعمال کند. یعنی امر و نهی میکند و به همین دلیل اطاعت و عصیان پیش میآید و به تبع آن ثواب و عقاب. این دیدگاه البته مخالفان و موافقان فراوانی هم پیدا کرد. مخالفان معتقد بودند خدا فراتر از آن چیزی است که بخواهد در شئون و امور دخالت کند. مصداق این دخالت هم نبوت است. هیمنه دین به تدریج کمرنگ شد و همینطور نبوت. متقابلا ادیانی هم که قائل به نبوت و وحی بودند ضعیف شدند. وقتی هم که پشتوانه دین از دست رفت، اخلاق هم در خیلیها از بین رفت.
مصطفی ملکیان سپس مساله کثرت ارتباطات را هم وارد بحث خود کرد و گفت: در گذشته امکان داشت کسی در دهی زندگی کند و شیعه باشد و چند ده آن طرفتر کسانی زندگی کنند که سنی باشند. بنابراین امکان داشت انسانی در مذهب و دین خودش به دنیا بیاید و رشد کند و در همان مذهب هم زندگیاش به پایان برسد.
در چنین محیطی میشد دم از حقانیت دین «تو» زد و دم از کاملتر بودن دین «تو»، چون انسان ساده بدون ارتباط گسترده، جنس دیگری ندیده بود که دست به مقایسه بزند. بنابراین در گذشته که محدودیت در ارتباطات وجود داشت، بهتر میشد دعوی بهترین و کاملترین دین را داشت، اما به مجرد اینکه انسان با دینهای دیگر آشنا شد دو واقعیت گریزناپذیر است: یکی اینکه میفهمد اگر فلان دین را دارد فقط به این دلیل است که در فلان مکان به دنیا آمده است. به سخن دیگر وقتی انسان بفهمد دینش به دلیل زادگاهش است، ابهت آن دین نزدش کم میشود. البته استثناهایی هم وجود دارند که بسیار محدودند. اما واقعیت دوم اینکه همه کارکردهایی که یک دین برای عدهای دارد، دین دیگر هم برای عده دیگر چنان کارکردهایی دارد. به عنوان مثال مسلمان با نماز آرامش پیدا میکرد، بودایی هم با مدیتیشن. هندو با یوگا و مسیحی با اشعار ربانیاش. کدام کارکرد در دین "من" وجود دارد که پیروان سایر ادیان از آن مینالند؟ ما چنین چیزی نداریم. از آن طرف اگر در دینی نقطه ضعفی وجود داشت در دین دیگر هم نقطه ضعفی بود. این مساله به نوعی کثرتگرایی دینی منجر شد. این کثرتگرایی دینی هممرز با نسبیگرایی دینی است. بدین معنی که خوب و بد ادیان نسبی است. وقتی نسبیگرایی پیش آمد دیگر انتظار شخص نسبت به دین قبلیاش مثل سابق نخواهد بود. التزام شخص به همان قرص و محکمی سابق نخواهد بود و این باعث میشود که آنچه دین برای انسان تامین میکرد، دیگر به آن قوت تامین نکند و یکی از آن چیزها اخلاق است. زمانی که دین در نظر فرد سست شد و یا لااقل سستتر از سابق شد، آنگاه اخلاق کارکرد سابق را نخواهد داشت.
این مشکلی است که در حال حاضر هم وجود دارد. پدران و مادران ما اگر خوبی هم داشتند آن را به دینشان نسبت میدادند.
دین، آنها را از رذائل اخلاقی باز میداشت اما امروزه دیگر ما نمیتوانیم صرفا به عذاب اخروی و هراس از آن اکتفا کنیم و باید پشتوانههای دیگری فراهم بیاید و این مساله دیگر آن ابهت و بازدارندگی سابق را ندارد.
این امر در واقع یک مشکل است، بگذریم که این مساله آثار منفی دیگری را هم برای اخلاق دارد.
ملکیان در جمعبندی صحبتهایش گفت: پس تضعیف دین باعث شد اخلاقی زیستن دشوارتر از سابق شود. عامل دوم فردگرایی است. تمدن جدید غرب تمدنی فردگراست. به زبان ساده یعنی پیش از مدرنیته هر کسی در هر جای جهان زندگی میکرد خودش را سلول یک بدن میدانست که اسم آن بدن «جامعه من» بود. همه چیز اینگونه معنا پیدا میکرد و هرکسی جزو یک کل بود و نیز مصالح و مفاسد او مصالح و مفاسد کل بود.
وی بین فردگرایی و جمعگرایی تفاوت مهمی قائل است به عقیده ملکیان در جمعگرایی قدیم هر فردی سلولی از بدن به نام جامعه به حساب میآمد. همه وقت میبایست از کیان جامعه در برابر تعرضات فرد جلوگیری میشد تا مبادا به پیکر صدمه بزند و حقوق و اخلاق هم در قدیم بر این اساس تنظیم شده بود. او ادامه داد: وقتی فردگرایی به وجود آمد، باید از تعرضاتی که جامعه میخواهد به حقوق فرد وارد کند جلوگیری کرد. به همین دلیل اخلاق و حقوق قدیم کلا با اخلاق و حقوق جدید متفاوت است. نظام قدیم تکلیفمحور بود و نظام جدید حقمحور است. فرد باید در این سیستم به گونهای رفتار کند که کسی به حقوق او تعرض نکند و هر کسی یک تکلیف دارد و آن هم دفاع از حقوق خودش است!
اما یک مشکل سومی هم وجود دارد و آن برابریگرایی است. این برابریگرایی، اخلاقی بودن را در میان ما دشوار کرده است.
در جامعه پیشامدرن چون برابریگرایی نبود و ما قبول میکردیم که از ما بهترانی وجود دارند، همین اقرار به وجود افرادی با فهمتر از ما جامعه را اخلاقی میکرد.
در بین این افراد بافهمتر از بقیه اول از همه پیامبران بودن و اگر دعوت به کاری میکردند همه قبول میکردند. عارفان هم آتوریته و اقتدار داشتند و خیلی از مسائل و مشکلات جامعه را حل میکردند. دسته سوم نه پیامبر بودند و نه عارف به آنها فرزانه مردان میگفتند. مثال بارز این دسته کنفوسیوس بود که نه عارف بود و نه پیغمبر بلکه یک فرزانه بود. دسته چهارم پیران بودند که در اکثر فرهنگها آنها را کامل میدانستند و به دلیل تجارب گذشته اقتدار پیدا میکردند.
مصطفی ملکیان روشنفکر و استاد دانشگاه در پایان سخنانش این 4 آتوریته را عاملی دانست که جامعه را در چنبره اخلاق نگه میداشت اما برابریگرایان را به عنوان کسانی معرفی کرد که معتقدند هیچکس بر دیگری رجحان ندارد.
او گفت: به عقیده برابریگرایان حرف آن پیغمبر یکی است، حرف من هم یکی است و هکذا عارف و پیر و فرزانه. اگر هریک از اینها بخواهد حرفش مقبول بیفتد باید قدرت امتاع داشته باشد. در صورتی که در قدیم این چنین نبود. پیرمرد فقط کافی بود رایش را اظهار کند.
وقتی آن آتوریتهها از بین رفتهاند دیگر آن شیرازه هم از هم پاشیده میشود و ما را به چنبره اخلاقیبودن نمیکشاند.
آخرین بخش از صحبتهای استاد مصطفی ملکیان در مورد تقسیم اخلاق کنونی به دو بعد بود. او در اینباره چنین گفت: یک بعد این است که فرد آن قدر جلو میرود تا جایی که قانون جلویش را بگیرد و دیگر اینکه آن قدر جلو میرود تا آنجا که منافع شخصیاش اقتضا کند.
در چنین جامعهای اخلاقیزیستن واقعا دشوار میشود. اینجاست که باید به دنبال راهی گشت که باز هم اخلاق به صحنه اجتماع باز گردد. یعنی اخلاق از منفعت جدا شود و نیز از حقوق. ما صرفا با حقوق نمیتوانیم یک جامعه را اداره کنیم. باید به دنبال انسانهایی باشیم که حقوقشان تحتتاثیر اخلاقشان باشد نه اخلاقشان تحت تاثیر حقوقشان.

حاجت موکد بشر به اخلاق(۱)
ملکیان در ابتدای سخنانش گفت احتیاج بشر به «اخلاقیزیستن» در روزگار کنونی به مراتب بیشتر از روزگاران قبل از ماست. در همه طول تاریخ بشر نیازمند به اخلاقیزیستن بوده است و هیچ وقت نبوده است که اخلاق و اخلاقیزیستن برای بشر در حکم امر زائدی باشد، اما در روزگار جدید یعنی بعد از جنگ دوم جهانی این احتیاج بیشتر از گذشته شده است.
به عبارت دیگر این نیاز، مبرم و موکد شده است و از سوی دیگر هم توام با دشواریهایی است. او تاکید کرد که به همین دلیل در این روزگار، رجوع به اخلاق و هم ژرفکاری در آن هر دو به مراتب باید بیشتر مورد تاکید متفکران و مصلحان و دلسوزان وضع بشری باشد. احتیاج امروز ما به اخلاق مثل این است که شما بعد از ساعت 3 نیمهشب به پزشک احتیاج پیدا میکنید، از سویی نیازتان مبرمتر از هر وقت دیگر است و از طرفی هم دسترسی به پزشک دشوارتر از هر زمان دیگر است.
ملکیان قبل از پرداختن به این مساله به 4 نکته اشاره کرد: اول اینکه وقتی ما از اخلاق سخن میگوییم، بحث ما اخلاق به معنای دقیق کلمه است و این اخلاق را نباید با حقوق خلط کرد. این دو با هم تفاوت دارند. اخلاقی زیستن یک مساله است و قانونی زیستن مسالهای دیگر. دوم اینکه اخلاق با عرف و عادات هم نباید خلط شود. نکته سوم هم مساله آداب معاشرت است و این هم غیر از اخلاق است. چهارم اینکه با فقه هم کاری نداریم. اگر به فقه نگاه کنیم میبینیم ترکیبی است از اخلاق، حقوق، آداب و رسوم؛ و اینها کم و بیش در فقه با هم آمیخته شدهاند.
این استاد دانشگاه در ادامه به 3 کارکرد اخلاق اشاره کرد و گفت که ما البته به دو تای آنها میپردازیم. او بحثش را چنین ادامه داد: وقتی ما اخلاقی زندگی میکنیم اثر و نتیجه اخلاقیزیستن ما میتواند سه نوع باشد. گاهی اخلاق کارکردش تامین مطلوبهای اجتماعی است؛ اگر همه شهروندان یک جامعه اخلاقی زندگی کنند؛ مطلوبهای اجتماعی به طریقی بسیار سهلتر، مطمئنتر و بیعوارضتر پدید میآید. 5 تا از مطلوبهای اجتماعی از بقیه مهمترند مثل نظم، امنیت، رفاه، عدالت و آزادی. کارکرد دوم تامین مطلوبهای روانشناختی است. یعنی فردی که اخلاقی زندگی میکند علاوه براینکه مطلوبهای اجتماعی را برآورده میکند، مطلوبهای روانشناختی خودش را هم برآورده میکند. یعنی انسانی که اخلاقی زندگی میکند از درون هم وضعش با کسی که اخلاقی زندگی نمیکند متفاوت است. این مطلوبها عبارتند از: آرامش، شادی درونی، رضایتباطن و معنایافتگی زندگی.
اما اخلاقیزیستن کار سومی هم میکند و آن اینکه به تحول روحانی انسان میانجامد.
این تحول مسالهای فوق آرامش و رضایت باطن است. یعنی انسان از وضع کنونیاش به انسانی دیگر تبدیل میشود. مثلا وقتی به کسی صدقه میدهید کارکردهای اجتماعی دارد: کمی به طرف مقابلتان به لحاظ رفاهی و امنیت خاطر کمک کردهاید. اگر آن فقیر را از خودتان رانده بودید آرامش از شما میرفت و جای آن اضطراب در وجودتان مینشست. دیگر اینکه با این کار به تدریج علاقه شما به مال و دنیا کم میشود. این یک تحول روحانی است که انسان کمکم علقهاش به دنیا، ثروت و مادیات و شهرت کم میشود. به این ترتیب انسان رشد معنوی پیدا میکند و ظرفیتهای وجودیاش بیشتر میشود.
مصطفی ملکیان در مورد علت نیاز بیشتر بشر به اخلاقی زیستن در مقایسه با گذشته گفت: بعد از جنگ دوم جهانی ابتدا تحولاتی در غرب رخ داد و سپس با درجات مختلف به تمام جهان نفوذ کرد و سبب پیدایش وضع کنونی شد. در روزگار گذشته، اخلاق برای "کیفیت" زندگی بشر لازم بود. یعنی جامعهای بدون اخلاق کم و بیش امکان بقا «کمیاش» وجود داشت. اما اگر میخواست بقا «کیفیاش» را تضمین کند نیاز به اخلاق داشت. میشد جامعهای وجود داشته باشد که ضوابط اخلاقی کمتر در آن رعایت شود. اخلاق اما به زندگی کیفیت میداد. اما امروزه اصولا اینگونه نیست. امروز اگر بشر تصمیم بگیرد که اخلاقی زندگی نکند، مسمومیت هوا به حدی میرسد که بقا «کمی» ما دیگر امکانپذیر نخواهد بود. همچنین آلودگی آب، از دست رفتن جنگلها و مراتع هم از عوارض آن است. آلودگیهای جدید بیماریهای جدید میزاید و این بیماریها فقط به قیمت ایجاد بیماریهای جدیدتر، قابل درمان هستند.
نکته دیگر اینکه پیشرفت فناوری در روزگار ما باعث شده است که قدرت دخالت انسان در زندگی دیگران بیشتر از گذشته باشد. اگر شما در خانهتان نشسته باشید تضمینی وجود ندارد که مصون باشید و دیگران میتوانند به راحتی حتی از آن طرف کره زمین به شما تعرض کنند. این خاصیت تکنولوژی است که هرگونه بعد مکانی و زمانی را کم میکند.
به همین خاطر امروز، اگر کسی بنایش بر این باشد که اخلاقی زندگی نکند آزار و آسیبش به بقیه هم میرسد.
نقد و بررسی داستان رستم و شغاد
کارهای آقای دکتر راشد محصل، برای اهل فرهنگ و زبان و ادب آشناست. کارهای ایشان بیشتر در حوزه فرهنگ و زبانهای باستانی منتشر شده و دکترای فرهنگ و زبانهای باستانی دارند. از سال ۱۳۵۱ در فرهنگستان زبان و ادب فارسی سابق مشغول به کار بودند. کارهایی که از از ایشان منتشر شده «دستور زبان اوستایی»، «نجات بخشی در ادیان»، «کتیبههای ایران باستان» و چندین مقاله درباره شاه نامه در مجلات مختلف علمی است.
کنون کشتن رستم آریم پیش زدفتر همیدون به گفتار خویش
مرگ رستم یکی از داستانهای خواندنی شاهنامه است. مرگی که برادر رستم، شغاد باعث آن است. مرگ برادر به دست برادر. اما شغاد نباید از قتل رستم که قهرمان بزرگ شاهنامه است، به راحتی عبور کند. شغاد هم به دست رستم میمیرد و این داستانپردازی بزرگ را فردوسی به بهترین شکل انجام میدهد.
در میان کنیزان زال، کنیزی بود هنرمند که این کنیز برای زال پسری به دنیا میآورد. زال او را شغاد مینامد. کودک پس از چند سال به نوجوانی بدل میشود و به دربار کابل فرستاده میشود.
شغاد پس از چند سال، جوانی برومند میشود. شاه کابل دخترش را به او میدهد و هدایا و جهاز بسیاری را نیز همراه دختر میکند. شاه کابل از این وصلت، دو هدف را دنبال می کرد. اول اینکه به نژاد خود اصالت بیشتری ببخشد و دوم اینکه گمان میکرد پس از این وصلت، کابل از پرداخت مالیات به سیستان معاف خواهد شد. اما این گمان شاه کابل خیالی بیش نبود و سیستان به گرفتن مالیات و باج ادامه داد.
شغاد از این عمل سیستان که در رأس آن رستم قرار دارد، تحقیر میشود. او عصبانی از این عمل حکومت سیستان، به صورت پنهانی با شاه کابل دست به کار دسیسهای میشوند تا رستم را از پیش رو بردارند.
از این رو بزمی میسازند و در آن بزم شاه کابل شغاد را در میانه مستی و در حضور دیگر بزرگان سرزنش میکند و به او و دودمانش توهین میکند. شغاد هم وانمود میکند که برافروخته شده است و مجلس بزم را ترک میکند و به همراه یاران خود روانه زابل میشود و از چند و چون ماجرا، زال و رستم را مطلع میکند. رستم لشکری عظیم را آماده حمله به کابل میکند و به برادر میگوید من شاه کابل را از تخت به زیر میکشم و تو را بر سر تخت مینشانم.
اما شغاد در اجرای توطئه شومش با بیان سخنانی از این دست که شاه کابل حتماً تاکنون از کرده خود پشیمان شده و شاید اکنون در تدارک پوزشگری باشد از رستم میخواهد که از لشکرکشی به کابل صرف نظر کند.
رستم پیشنهاد برادر را میپذیرد و به همراه برادرش زواره و یکصد سوار برگزیده و یکصد سرباز پیاده و کارآزموده رو به سوی کابل مینهد. در این فاصله که شغاد به فریب برادر مشغول است، شاه کابل نیز مقدمات قتل رستم را در شکارگاهی مهیا میکند.
در ادامه داستان رستم به کابل میرسد. شاه کابل به پوزشخواهی نزد او میآید و رستم چنانکه از او میسزد، شاه را می بخشد.
بعد از چند روزی استراحت در کابل و شرکت در مجالس بزم، رستم به پیشنهاد شاه کابل برآن میشود که به شکارگاهی که وی مهیا کرده است، برود. رستم و زواره به همراه شغاد و دیگر همراهان به شکارگاه میروند و هر یک برای به چنگ آوردن شکار به سویی میروند و همه ایشان بیخبر از چنگ مرگ هستند که کمی آنسوتر در کمین ایشان نشسته است.
رخش پس از مدتی متوجه دام میشود و از رفتن تن میزند. رستم او را به زور به حرکت وامیدارد ناگهان رخش و رستم هر دو به درون چاهی میافتند. تن هر دو پاره پاره میشود. رخش در همان دم چشم از جهان فرومیبندد و رستم به مدد نیروی مردانگیاش به زحمت تن مجروحش را از چاه بیرون میکشد. ناگهان شغاد را پیش رو میبیند و همه چیز را آنچنان که باید، درمی یابد.
رستم دست به چارهاندیشی میزند و از شغاد میخواهد تا کمانش را به زه کند و آن را به همراه دو تیر در دسترسش قرار دهد تا بتواند پیش از مرگ خود را از هجوم شیران گرسنه در امان بدارد و شغاد نیز چنین میکند و با لبخندی بر لب، این آخرین خواسته برادر در حال مرگش را میپذیرد.
رستم بیدرنگ، کمان را به دست میگیرد و به مدد تیری برادر را نشانه میرود. شغاد از ترس پا به فرار میگذارد و پشت درختی تنومند پناه میگیرد رستم تیر را از شست رها میکند. تیر درخت و شغاد را به هم میدوزد. شغاد در دم جان میدهد.
دکتر راشد در ابتدا با اشاره به نظرات بسیاری که در ارتباط با داستان رستم و شغاد مطرح شده، گفت: این داستان بخش حماسی شاهنامه را پایان میدهد و وارد بحث تاریخی میشود.
وی در ادامه با اشاره به نقش رستم از دیدگاه فردوسی افزود: اینها عواملی هستند که صحنهآرایی داستان شاهنامه را عوض میکند، فردوسی را غمی فرامیگیرد و از این روست که در آغاز آن داستان از تنگحالی و اندوه سخن میگوید و کوتاه بیان میکند و زمینه را برای بیان مرگ رستم آماده میسازد.
نویسنده کتاب «نجاتبخشی در ادیان» که در نهمین مجموعه از درس گفتارهای فردوسی سخن میگفت، یادآور شد: داستان رستم و شغاد به دنبال داستان رستم و اسفندیار میآید. در داستان رستم و اسفندیار، بحثی وجود دارد که کسی که اسفندیار را از بین ببرد، خاندانش از بین خواهد رفت. به نظر برخی ممکن است که این قضیه برگرفته از اعتقادات دینی هم باشد که چون اسفندیار حامی دین زرتشت بوده، این نکته گفته شده است.
بنابر این تحقق، مساله ای که در نبرد رستم و اسفندیار پیشبینی میشود، داستان رستم و شغاد است که مکمل آن است و در حقیقت با این داستان، بحث خاندان رستم و دوره پهلوانی هم تمام میشود.
این داستان به نوعی کاملکننده دو حرکتی که رستم انجام داده و شایسته پهلوانی او نبوده است. یکی کشتن فرزندش سهراب و دوم کشتن اسفندیار. این نشان میدهد که بعضیها از رستم این چیزها را انتظار نداشتهاند. در متون دینی زرتشتی آن کسی که اسفندیار را بکشد، گرفتار میشود.
دکتر راشد، با اشاره به نقش تقدیر از دیدگاه فردوسی افزود: رنگ «تقدیری» در این داستان است. رستم هیچوقت، با رخش، رفتاری که در این جا دارد را نشان نمیدهد.
رخش در همه جا یاور رستم است و در بسیاری از جاها جان رستم را نجات داده است و مثل یک دوست صمیمی با او رفتار کرده است. ولی در اینجا وقتی که رخش میخواهد که او را برگرداند، به او تازیانه میزند.
در ابتدای داستان گفته میشود که وقتی که شغاد متولد شد، گفتند که او خانواده را به باد میدهد، ولی وقتی که میآید از مهتر کابل شکایت میکند، رستم بیآنکه فکری کند، راه میافتد و وقتی که شغاد می گوید که ۱۰۰ نفر کافی است، رستم قبول میکند. اینها اشارات خود فردوسی به مساله تقدیر است.
عضو هیأت علمی پژوهشگاه علومانسانی و مطالعات فرهنگی، در انتها خاطرنشان کرد: به هر حال برای اینکه یک قهرمانی هست باید آغاز زندگی او را تا پایان در کنار هم گذاشت و این شخصیتی که تجلی هویت ایرانی است، از آغاز تا فرجام ساخته شود و عواملی که در این داستان شکل پیدا میکند، از داستانی شکل میگیرد که متعلق به شهریار آرمانی مردم ایران باشد.
عدالت منهای حقوق مخالفان عدالت نمی شود(۴)
سومین مطلب حقوق است. یعنی در ساز و کار عدالت باید حقوق هم تعریف بشود. حقوق انسان ها، حقوق حیوان ها، حقوق نباتات، حقوق مخالفان، حقوق موافقان، حقوق شهروندان، حقوق کار، حقوق مسئولیت، حقوق مالی، حقوق سیاسی اینها باید تعریف شده باشد و روشن شده باشد و با تحقق اینها است که عدالت برپا می شود. یک جمله ای دارند امیرمومنان(ع) در خطبه 216 نهج البلاغه می فرمایند که اگر حقوق رعایت بشود، آن وقت عدالت معنا پیدا می کند و گسترده و جاری می شود. اصلا بدون حقوق عدالت بی معنا است. عدالت منهای حقوق موافقان، منهای رعایت حقوق مخالفان، منهای رعایت حقوق زنان، منهای رعایت حقوق کودکان عدالت نمی شود. تعبیر حضرت این است: می فرمایند اگر می خواهید عدالت پیاده کنید راهش این است. حقوق به خصوص حقوق متقابل مردم و زمامداران رعایت شود. "و اعتدلت معالم العدل". آن وقت است که نشانه های عدالت برپا می شود. تا حقوق رعایت نشود، نشانه های عدالت معنا پیدا نمی کند. آنجا که حقوق زیر پا گذاشته می شود، چه اتفاقی می افتد؟ "ظهرت معالم الجور" نشانه های ستم همه جا دیده می شود. بنابراین شناخت حقوق، تعریف حقوق و همینطور تعریف حدود لازم است. هر جایی که دوطرف وجود دارد حقوق دوطرفه است. یعنی حق و تکلیف با هم است. حقوق و حدود با هم است. اینها باید با هم دیده بشود. من به عنوان مثال عرض می کنم.
امیرمومنان(ع) می خواهد از مجرای حقوق عدالت پیاده کنند. طلحه و زبیر آمدند نزد حضرت و می خواستند بروند در مکه فتنه بکنند. امیرمومنان(ع) هم می دانند. حضرت به طلحه و زبیر فرمودند که "ما لاتریدان العمره" شما نمی خواهید عمره بروید."بل تریدان الغدره" می خواهید بروید پیمان بشکنید. گفتند: نه آقا. حضرت اجازه دادند رفتند. ابن عباس آمد که حضرت چرا دستگیرشان نکردید؟ حضرت فرمودند مگر می شود اینطوری کسی را دستگیر کرد؟ اینها هنوز کاری نکردند. گفت شما که می دانید. فرمودند می دانم ولی هنوز که کاری نکرده اند. یعنی مخالفان حضرت تا زمانی که دست به اقدام عملی نزده بودند، حضرت با آنها برخورد نکرد و جلوی آنها را نگرفت. نه اینکه مراقب نبود، نه اینکه هشیار نبود. حواسشان جمع بود. می دانستند. همه چیز زیر نظر امام بود. اما اینجوری حقوق آنها را پاس می داشتند. یا نمونه خوارج. هیچ حکومتی با یک گروه مخالف مثل خوارج رو به رو نبوده که امیرمومنان(ع) بوده است. یعنی آن مقدار که آنها در حکومت امیرمومنان(ع) مشکل ایجاد کرده اند، برای هیچکس دیگری نکرده اند. خوارج مخالفت کردند و می دانید که چه کردند. امیرمومنان(ع) را تکفیر کردند، مشرک خواندند و با ایشان مقابله کردند، حرف های زشت زدند، نماز جماعت با امام(ع) را ترک کردند و در نماز ایشان اختلال ایجاد کردند. جالب این است که حضرت این ها را جمع کرده اند و به آنها فرموده اند که" ان لکم عند نا ثلاثه". شما مخالفان ما بر گردن ما 3 حق دارید. به مخالفان حقوقشان را آموخته اند. چون ممکن است بلد نباشند و حقوقشان به وسیله دولت و قدرت تضییع بشود. باید حقوق را یادشان بدهد که شما حق دارید. فرمودند که اولین حقتان این است که مادامی که در جامعه هستید، با ما هستید، زندگیتان را می کنید و در جامعه همراه مایید، شما را از مساجدمان و مجامعمان منع نمی کنیم. تریبون به شما می دهیم. یعنی تریبون دارید حرف بزنید. بلندگو دارید نظرتان را بدهید. دهنتان را نمی بندیم. دوم حقوق مالی شما را قطع نمی کنیم. این حقوق مالی هم فیئ است. یعنی آن چیزی که از غنیمت یا درآمد عمومی به آنها داده می شود نه کارشان. کارشان و شغلشان را داشتند. آن پولی که باید اضافه به شما بدهیم هم می دهیم. سوم اگر با ما سخن بگویید، با شما سخن می گوییم. احتجاج کنید، با شما احتجاج می کنیم. ولی اگر بر ما شمشیر بکشید، بر شما شمشیر می کشیم. امام(ع) حقوق را در همه زمینه ها این گونه پاس می داشته است.
امکان ندارد که عدالت به درستی برپا بشود مگر با قانون مداری
چهارم قانون است. امکان ندارد که عدالت به درستی برپا بشود مگر با قانون مداری. با بی قانونی نمی شود، با فوق قانون بودن عدالت پیاده نمی شود. آن موقع امیر مومنان(ع) قانون را از کجا شروع می کند؟ از خودش. روز اولی که مردم در مدینه با حضرت امیر(ع) بیعت کردند، حضرت فرمود بدانید من بی اجازه شما درهمی را خرج نمی کنم. بدون اجازه یعنی باید طبق قانون باشد. یعنی من نمی گویم که زمامدارم، بیت المال در دستم است، به هرکسی خواستم می بخشم. دستور می دهم به آن این مبلغ را بدهید، به دیگری این مبلغ را بدهید. نه! از این عدالت در نمی آید. چرا امیرالمومنین(ع) عقیل را مجازات کرد؟ آن داستان معروف برای چیست؟ این است که عقیل مثل بقیه سهمش را گرفته است، منتها معتقد است که من برادر خلیفه ام و باید سهم ویژه داشته باشم. سهم ویژه بی سهم ویژه. در عهدنامه مالک اشتر، حضرت به مالک می فرماید که هر زمامداری که سر کار بیاید "فان للوالی خاصه و بطانه". یک خواصی و یک نزدیکانی دارد، یک هوادارانی دارد که با کمک آن عده سر کار آمده است. آن وقت اینها میل به چی دارند؟ میل به ستم، میل به زورگویی و میل به بهره کشی دارند. چه باید کرد؟ یک دستوری می دهند که ما باید با این دستور هم افق بشویم. اگر شدیم، آنوقت از آن عدالت در می آید. می فرماید:" فاحسم " قطع کن. ببر." ماده اولئک بقطع اسباب تلک الاحوال." با از ریشه زدن زمینه ها و سبب های چنین مسائلی. ریشه های اینها را بزن. یعنی چی ریشه های اینها را بزن؟ یعنی یک سر سوزن امکان سوء استفاده برای کسانی از نزدیکانت، خویشاوندانت، دوستارانت، حزبت فراهم نکن. یک سر سوزن. جالب این است که یک نامه ای در نهج البلاغه داریم. در این نامه امیرمومنان(ع) یک حرفی می زند، خیلی آموزنده است. ما باید با این ها طراز بشویم. حضرت می فرماید که سیره ی پیامبر(ص) این بود که در جنگها وقتی جنگ سخت می شد "و کان رسول الله (ص) اذا احمرالبعث" وقتی جنگ شدید می شد داغ می شد "و احجم الناس" و دشمن هجوم می آورد. پیامبر(ص) چکار می کرد؟ "قدم اهل بیته". اهل بیتش را مقدم می داشت. " فوقی بهم اصحابهم" اصحابش را با اهل بیتش حفظ می کرد. پیامبر(ص) یک جا خویشاوندانش را جلو می انداخت و اینجا بود. ولی آنجا که پول بود، عقب می انداخت. سیره امیر مومنان(ع) هم اینطور است. آنجا که سختی است، می فرماید فرزندان من آنجا باشند. آنجایی که راحتی است می فرماید مردم جلو بیایند. حتی حضرت معتقد بودند که خانواده ایشان آخر همه باید سهم ببرند. گاهی سهم عمومی بود. یعنی به همه سهم می رسید. به خانواده حضرت هم سهم می رسید. حضرت می فرمودند وقتی همه سهمشان را گرفتند و تمام شد، شما سهم می برید و اگر اینها می خواستند زودتر بگیرند، حضرت توبیخ می کردند. این را می گویند قانون.
یا مثلا فرض کنید مساوات در برابر قانون. همه در برابر قانون نزد حضرت مساوی بودند. نجاشی شاعر امیرمومنان(ع) بود. در دفاع از حضرت شعر گفته است. شعر عالی مثل این می ماند که بگوییم دستگاه تبلیغاتی حضرت است. چون شاعر در آن دوره دستگاه تبلیغاتی بود. این نجاشی در ماه رمضان شراب خورد و داخل خیابان آمد و سر و صدا کرد. گرفتنش و نزد حضرت آوردند. چون خلاف کرده است، حضرت 100 تا تازیانه به او زدند. نجاشی گفت چرا 100 تا؟حد شرب خمر 80 تا است. حضرت فرمود حرمت ماه رمضان را شکستی 20 تا هم برای آن است. خانواده و قبیله نجاشی آمدند اعتراض کردند که ما ندیده بودیم که زمامداران عادل، یعنی مدعیان عدالت با خویشاوندانشان، نزدیکانشان، هوادارانشان اینجوری رفتار کنند. بالاخره منظورشان این بود که آنها نسبت به نزدیکانشان زیرسبیلی در می کردند. خویشاوندیم، هم حزبیم، رفیقیم، خلاصه هوادار ما بوده و پول برای ما خرج کرده است. حضرت فرمودند" انها لکبیره الا علی الخاشعین". بله قانون سنگین است مگر برای خاشعان در مقابل خدا. بعد اینها فرار کردند؛ نزد معاویه رفتند. حضرت فرمودند: همه در برابر قانون مساویند. نزدیکترین فرد به من اگر خلاف قانون بکند مجازاتش می کنم. به همین دلیل وقتی که ام کلثوم دختر حضرت یک گردنبند را به عنوان عاریه ضمانت داده (مضمونه) از بیت المال گرفت؛ حضرت وقتی دیدند، توبیخشان کردند که مگر همه دختران مدینه چنین امکانی را دارند؟ وقتی همه دختران مدینه این امکان را ندارند تو به چه حقی این امکان را برای خود گرفتی؟ بعد حضرت فرمود اگر ضمانت نداده بودی؛ نخستین زن هاشمی بودی که دستت را قطع می کردم. با قانون عدالت برقرار می شود.
عدالتی که نقد نمی شود، در آن فساد پیدا می شود(۳)
اول ما باید این نگاه را ایجاد بکنیم و دریابیم؛ با حضرت هم افق بشویم. اگر با حضرت هم افق شدیم و فهمیدیم که باید با یک برنامه عدالت در واقع ظلم ها را زدود؛ ساختار فراهم کرد و مناسبات را اصلاح کرد؛ آن وقت چندتا سوال را باید جواب بدهیم.
یک سوال اینکه این عدالتی که امیرمومنین(ع) می فرمایند لوازمش چیست؟ با چه لوازمی می شود این عدالت را فراهم کرد؟ آنطور که من استفاده کردم از آموزه های امیرمومنان(ع) امکان ندارد که در جامعه ای عدالت فراهم بشود مگر اینکه چهار لازمه ی آن تدارک بشود: 1- آزادی 2- اخلاق 3- حقوق 4- قانون.
نمی شود کسی سخن از عدالت بگوید؛ اما آزادی ها را بخواهد بگیرد. اصلا امکان ندارد عدالت فراهم بشود، بلکه عدالت را می کشد. به همین دلیل در بعضی از کشورهایی که سخن از عدالت زدند و آزادی افکار، آزادی انتقاد، آزادی نظر، آزادی اطلاعات را گرفتند، این ها عدالت را کشتند. تجربه نزدیک به ما هم همینطور است. 70 سال حکومت شوروی سابق نمونه همین است. جاهای دیگر هم همینطور.
هرجایی سخن از عدالت بدون اخلاق زده شده، عدالت ذبح شده است. هر جایی گفتند عدالت ولی حقوق مداری نکردند، آنجا باز عدالت تحقق پیدا نکرده است. هرجا گفتند عدالت، بدون قانون خواستند انجام بدهند نشده است. من یک توضیحی درمورد این 4 تا بگویم، بعد سوالات دیگری را مطرح می کنم.
ببینید مهمترین چیزی که در عدالت هست از کلام امیرمومنان(ع) می شود استفاده کرد این است: عدالت؛ رساندن هر ذی حقی به حقش و قرار گرفتن هرچیزی در جای خودش است و اولین حق انسان و حق جامعه آزادی است. امام راحل یک جمله ای داشتند که شاید در ذهنتان باشد. فرمودند اگر کسی بگوید که من آزادی داده ام، مجرم است. آزادی را خدا داده است. انسان ها آزادند. کسی نمی تواند بگوید که من به شما آزادی داده ام. تو چه کاره ای که آزادی داده ای؟ آزادی را خدا داده است. البته در اصل، این جمله امیرمومنان(ع) است. "ولاتکن عبد غیرک و قد جعلک الله حرا" ببینید ما آمدیم گفتیم می خواهیم عدالت پیاده کنیم، عدالتی که بگوییم با بستن دهانها، با بستن انتقادها، این عدالت تبدیل می شود به چی؟ عدالتی که نقد نمی شود، عدالتی که درموردش نظر داده نمی شود، در آن فساد پیدا می شود. مدیریتی که تحت نظارت مردم قرار نمی گیرد، این مدیریت هر اتفاقی در آن می افتد.
اگر بگوییم به ما رأی بدهید، این مقدار به شما پول می دهیم، از این عدالت در نمی آید
آمدیم مثلاً گفتیم که می خواهیم عدالت پیاده کنیم، منتها به مردم اجازه نمی دهیم که سرنوشت خودشان را، خودشان رقم بزنند و سرنوشت سیاسیشان را خودشان تعیین کنند. این دیگر ضد عدالت است. این دیگر بالاترین ظلم است. ما می گوییم عدالت و بعد مردم را در انتخابشان تحت فشار قرار بدهیم، مردم را در انتخاب سرنوشتشان آزاد نگذاریم. ببینید حضرت علی(ع) وقتی می فرماید عدالت و برای عدالت سرکار می آیند، وقتی مردم ریختند و خواستند با حضرت بیعت کنند، حضرت یک سرسوزن مردم را تحت هیچگونه فشار و محدودیتی قرار ندادند. در نامه اول نهج البلاغه حضرت افتخار می کند و می فرماید مردم در نهایت آزادی با من بیعت کردند "و بایعنی الناس غیرمستکرهین ولا مجبرین بل طائعین المخیرین" مردم با من بدون اجبار و اکراه بلکه با میل و اختیار بیعت کردند. در نامه 54 حضرت می فرمایند "ان العامه لم تبایعنی" مردم با من بیعت نکردند، از این جهت که تحت فشار قرار گرفته بودند یا تطمیع شده بودند. این دو تا نبود. ما مردم را تحت فشار قرار ندادیم، هیچگونه فشار. مثلاً ما بیائیم مردم را تحت انواع فشارهای سیاسی قرار بدهیم که رأیشان طرف خاص برود. این خلاف عدالت است. از این عدالت در نمی آید. یعنی اگر چیزی بر این اساس پا بگیرد، از آن نمی شود عدالت در آورد. ببینید تعبیر حضرت خیلی تعبیر قشنگی است:
"سلطان غالب" یعنی قدرت چیره، هر نوع قدرت چیره اگر آمد، عدالت از آن در نمی آید. مردم باید آزاد نظر بدهند "ولا لعرض حاضر ". یک چیز نقد، پولی ، وسوسه ای، وعده ای، بگوییم اگر به ما رأی بدهید، این مقدار به شما پول می دهیم، از این عدالت در نمی آید. آزاد باید رأی بدهند، نباید مردم را وسوسه کرد، نباید تحت هیچ فشاری قرار داد. بگذارید بررسی کنند، حرف ها را بشنوند، برنامه ها را ببینند، آزادانه خودشان انتخاب کنند و نگویید نمی فهمند. امیرمومنان(ع) با جامعه ای که 25 سال آن بلاها را سرش آورده بودند، اینجوری رفتار می کند. می فرماید آزاد انتخاب بکنید.
یا ما بگوییم که می خواهیم عدالت پیاده کنیم ولی آزادی نقد را بگیریم، زبان ها را ببندیم. امیرمومنان(ع) می فرمایند ما تحت هیچ شرایطی زبان ها را نمی بندیم. بلکه اصرار دارند مردم زبان هایشان باز شود. به مردم در خطبه 216 می فرماید "فلاتکفوا " خودداری نکنید، "عن مقاله بحق" که سخن حق بگوئید. "او مشوره بعدل" نظر عدالتخواهانه بدهید. عدالتخواهی از من کنید. حرف بزنید. عدالت ملازمش این چیزها است. یا به مالک اشتر می فرماید که به مردم میدان بدهید که حرف هایشان را بزنند. اصلاً اوقاتی را برای این اختصاص بده. بعد به مالک می فرماید اگر فضا را باز کنیم به مردم که حرف بزنند، حرف های بی ربط هم می زنند، بد و بیراه هم می گویند. چکار باید کرد؟ شما فضا را باز کردید، می خواهید عدالت پیاده کنید. نقد بی خود می کنند، حرف بی ربط می زنند، زشت گویی می کنند. چه باید کرد؟ می فرماید که"ثم احتمل" . توتحمل کن." الخرق منهم والعی". بد زبانی و زشت گویی و تندی آنانی که بی ربط می گویند، تو تحمل کن "والعی" برخی نمی توانند حرف درست بزنند، چون آزادی را تمرین نکردند. نمی توانند مقصودشان را بیان کنند، بد می گویند. تحمل کن تا یواش یواش درست بشود. بعد می فرمایند که:" و نح عنهم" از آنها دور کن" الضیق" تنگنا را. فضا را باز کن. " والانف"، تکبر نداشته باشید، بر مردم سفت نگیرید. استبداد نکنید. می فرماید اگر حکومتی این کار را بکند" یبسط الله علیک بذلک اکناف رحمته" خدا هم جوانب رحمت را به آن حکومت باز می کند. حکومتی که این مقدار آزادی ندهد، جوانب رحمت خدا بر او باز نخواهد شد.
در بعد دوم عدالت بدون اخلاق راه به جایی نمی برد. یعنی چه؟ یعنی شما گفتید می خواهید عدالت را فراهم کنید، ولی مردم را فریب بدهید، وعده دروغ بدهید، ریاکاری بکنید، دروغ به زبان بیاورید و بزرگنمایی کنید، منت گذاری کنید، کرامت انسان ها را زیر پا بگذارید، عدالت در آن نیست. من برایتان مثال بزنم. امیرمومنان(ع) روز اولی که حکومت را در دست گرفته اند خطبه اول حضرت در روز اول و خطبه ی دوم در روز دوم که این دو خطبه را ابن ابی الحدید معتزلی در شرح نهج البلاغه اش تقریباً کامل آورده است. حضرت در روز اول می فرماید من می خواهم عدالت را برقرار کنم. مثلا این برنامه مساوات من است. این برنامه تحقق عدالت من است. این برنامه رفتار من با بیت المال است. این برنامه من نسبت به قانون است. شریف رضی بخشی از آن را در کلام 16 نهج البلاغه آورده است. آن وقت آنجا یک جمله ای دارند. حضرت می فرمایند که: "ذمتی بما اقول رهینه". من در گرو سخنی هستم که می گویم. یعنی وعده خلاف به شما نمی دهم، وعده دروغ نمی دهم برنامه نشدنی نمی گویم. من در گرو حرفی هستم که می زنم. "و انا به زعیم." خود آن را پی گیرم. دنبال می کنم که تحقق پیدا کند. من اینجور نیست که بیایم وعده هایی بدهم که دنبال نکنم، پیگیری نکنم. بعد می رسد به این جمله می فرماید: "و الله ما کتمت وشمته و لا کذبت کذبه". به خدا قسم هرگز یک کلمه از شما پنهان نمی دارم و هیچ نوع دروغی به شما نمی گویم. عدالت را این گونه پیاده می کنند. یعنی چه چیزی را از شما پنهان نمی کنم؟ یعنی ما در این دولت، در این حکومت همه چیزمان آشکار و شفاف است، سیاست شفاف سازی. چیزی از مردم پنهان نمی داریم. درسخن دیگر حضرت فرمود ما فقط اسرار نظامی را نمی گوییم. بقیه چیزها را با شما در میان می گذاریم. چون اسرار نظامی را نمی شود گفت. اینجوری با مردم بودند. عدالت ملازمش این است. با مردم راست بودن، با مردم صادق بودن، مردم را امین دانستن، مردم را فهیم دانستن، برای مردم کرامت قائل بودن.
جالب تر این است که حضرت می فرمایند ما به شما دروغ نمی گوییم. منتها تعبیر این است که: " لا کذبت کذبه"، کذبه در عربی بر وزن فعله است. واژه وقتی می رود بر وزن فعله، به معنای هیئت انجام شدن است، نوع انجام شدن و حالت انجام شدن است. یعنی هیچ نوع دروغی نمی گویند. دروغ مصلحتی و دروغ سیاسی و دروغ مدیریتی و دروغ حکومتی، هیچ نوع دروغی به شما نمی گویم. عدالت ملازمش این است. شما اگر این را از عدالت بگیرید، دیگر عدالت نیست. عدالت منهای اخلاق عدالت منهای روابط انسانی، عدالت نیست.
امیرمومنان(ع) داشتند از صفین بر می گشتند. سوار بر اسب بودند. یک شخصیتی آمد با امیرمومنان(ع) صحبت کنند درمورد عزاداری و کارها و مراسمی که می خواستند انجام بدهند. او پیاده بود و حضرت سواره. تا آمد شروع کند به صحبت کردن حضرت فرمودند اینطوری نمی شود. من سواره ام تو پیاده. بعدا می نشینیم با هم صحبت می کنیم. اینجور سخن گفتن ذلت است برای تو، هلاکت است برای من. عدالت اینجوری پیاده می شود. عدالتی که در آن کرامت مردم زیر پا گذاشته می شود، مردم تحقیر می شوند به اسم عدالت، این عدالت نیست این عین ظلم است. و این جور مناسبات فراوان داریم.

جامعه را نمی شود با بخشش اداره کرد، جامعه باید با عدالت اداره بشود(۲)
اولاً ببینیم نگاه ما اینطوری هست یا نه؟ ما هم افقیم با امیرمومنان(ع) در بحث عدالت یا هم افق نیستیم؟ عبارتی در نهج البلاغه هست؛ مردی آمد نزد حضرت که به تعبیر مرحوم شهید مطهری معلوم می شود که این فرد بسیار زیرک بوده است؛ چون سوال، سوال زیرکانه ای است. از حضرت سوال کرد: العدل افضل او الجود. عدالت بالاتر است یا بخشش؟ ما بین مردم پول پخش کنیم و فرض کنید که مثلاً ایثار کنیم و آدم های ضعیف و گرسنه و مثل اینها را با نهادهایی تحت پوشش قرار بدهیم؛ این بهتر است یا عدالت برقرار کنیم؟ مرحوم شهید مطهری حرفی می زنند که خیلی حرف خوبی است؛ می گویند که در نگاه اول، آدم که نگاه می کند با نگاه فردی، جود بالاتر است. وقتی شما از خودت می زنی که به یکی کمک کنی خیلی با ارزش است. ولی در نگاه دوم، با یک نگاه عمیق تر و با یک دید اجتماعی اینجوری نیست.
جود، بخشش، کمک کردن به دیگران از نظر فردی با ارزش است. شما یک ارزش و یک فضیلت انسانی خلق می کنید. ولی از نظر اجتماعی، سیاسی، حکومتی ننگ برای یک جامعه است. ننگ بر یک دولت است؛ ننگ برای یک حکومت است. یعنی چه؟ ببینید انسان باید کمک کند. این نباید ترک بشود. از نظر فردی نباید رها بشود. چون یک فضیلت انسانی است. همین که آدم به این کمال برسد که از خودش بگذرد و به دیگران بدهد؛ خیلی با ارزش است. نه برای آنها، برای من، در درجه اول. پس چرا باید چنین کاری صورت بگیرد و در چه وقت این کار باید صورت بگیرد و چه وقت باید شما به یک عده ای کمک مالی بکنید؟ در نگاه امیرمومنان(ع) زمانی باید این کار را بکنید که در جامعه ظلم هست. بی عدالتی هست. ضعف مدیریتی هست. آنها را باید حل کرد. لذا حضرت در جواب این فرد فرمودند که:
"العدل یضع الامور مواضعها والجود یخرجها من جهتها". عدالت هر چیز را می گذارد سر جایش. درحالی که جود مسائل و امور را از مجرای خودش خارج می کند. یعنی اگر جود لازم است در جامعه ای صورت بگیرد، نشانه این است که مسائل در مجرای خودش نیست. ظلم هست، بی کفایتی هست. ناتوانی هست. یک بیانی دارند امیرمومنان(ع) که "سوء التدبیر مفتاح الفقر". بدی مدیریت، کلید فقر است. یعنی شما در هر جامعه ای که فقر دیدید در درجه اول بگوئید آنجا سوء مدیریت است. در درجات بعد عوامل دیگر است. نمی خواهم عوامل دیگر را نفی بکنم. کلام امام هم این را نمی خواهد برساند. ولی در درجه اول، سوء مدیریت است. بنابراین اگر در جایی فقر هست، نابسامانی هست، عده ای گرسنه به سر می برند، قطعاً ظلم است. قطعاً بی کفایتی است. قطعاً سوء مدیریت است. در کلام حضرت باز در نهج البلاغه داریم که: "ما جاع فقیر"، فقیری گرسنه نماند "الابما متع به غنی" مگر ثروتمندی از او تمتع جست؛ بهره کشی کرد. مناسبات ظالمانه است که گرسنه ایجاد می کند.
نکته دوم این است که می فرمایند: "العدل سائس عام". عدالت یک تدبیر کننده و مدبر فراگیر است. همه را تحت پوشش قرار می دهد. "والجود عارض خاص" و بخشش و کمک های اینگونه یک پدیده عارضی و ویژه است. چهار نفر را می شود؛ اینجور تحت پوشش قرار داد. جامعه را نمی شود با جود اداره کرد. جامعه باید با عدالت اداره بشود. "فالعدل افضلهما و اشرفهما". بنابراین عدالت است که برترین و بالاترین است.

نمی شود کسی سخن از عدالت بگوید؛ اما آزادی ها را بخواهد بگیرد(۱)
اشاره: آقای مصطفی دلشاد تهرانی استاد دانشگاه و مدرس نهج البلاغه در گفتگوی تفصیلی با شجر پیرامون عدالت از نگاه امیرالمومنین(ع) نظرات خود را ارائه داده اند.مشروح این مصاحبه از نظر خوانندگان می گذرد.
شجر: دولتی سر کار آمده است که مدعی است خیلی از معیارهایش با حکومت حضرت علی(ع) منطبق است. آیا چنین چیزی حقیقت دارد و چگونه می توان ارزیابی از عملکرد دولت در نسبت با حکومت حضرت علی(ع) داشت؟
استاد دلشاد تهرانی: اگر بخواهیم ملاک را حضرت امیر (ع) قرار بدهیم و بعد خودمان را با ایشان بسنجیم، منطق خوبی است و اگر این زاویه دید ما باشد که امیرالمومنین(ع) کسی است که بالاترین تربیت شده پیامبر(ص) و جلوه قرآن هستند؛ از کلام خود حضرت امیر(ع) می توانیم استفاده کنیم.
یک نکته ای که برای ما حاصل می شود، این است که ما در حوزه های مختلف خودمان را به حضرت علی(ع) عرضه کنیم. یعنی سیاستمان، حکومتمان، مدیریتمان، زندگیمان، مناسباتمان، رفتارمان، اخلاقمان را با معیارهای حضرت علی(ع) بسنجیم.
مشخصاً اگر به آن نکته ای که اشاره کردید بپردازیم اولاً امیرمومنان(ع) که حکومت را که به دست گرفته، آن قدری که حکومت خودشان را پیش برده اند؛ در آن مناطقی که برنامه شان عمل شده – چون جاهایی دست امیرالمومنین(ع) نبود، دسترسی نبود، خارج از حیطه امیرالمومنین(ع) بود - اما آنجایی که حضرت در واقع برنامه حکومتیشان را اجرا کرده اند؛ حداقل این است که فقر را زدوده است. در نهج البلاغه حضرت یک تعبیری دارند؛ می فرمایند: "والبستکم العافیه من امری"، "من از عدالتم بر شما لباس عافیت، آسایش، رفاه پوشانیده ام". یعنی اگر در جایی عدالت پیاده شود؛ منتها با برنامه و برنامه صحیح و با نگاه درست و همه جانبه که امیرالمومنین(ع) هم این طور به عدالت نگاه می کرده اند، قطعاً بعد از مدتی فقر زدوده می شود. در روایت ائمه(ع) دیگر ما، مثلاً از امام کاظم (ع) حدیثی داریم که "لو عدل فی الناس لاستغنوا"، "اگر عدالت در بین مردم پیاده شود؛ همه بی نیاز می شوند و به رفاه و آسایش می رسند". ابن ابی شیبه از بزرگان و محدثین اهل سنت است که در 235 در گذشته است؛ کتابی دارد به نام "المصنف فی الاحادیث والآثار". آن وقت جالب این است که در آن کتاب حدیثی از امیرمومنان(ع) آورده است. حدیث این است که حضرت فرمودند: "ما اصبح احد بالکوفه"، "کسی در کوفه چشم باز نمی کند - حالا کوفه جایی هست که برنامه امام(ع) پیاده شده، جای دیگر هم همینطور است - روز را آغاز نمی کند "الا ناعما"، یعنی در نعمت است. "ان ادناهم منزله"، پائین ترین مردم از نظر منزلت، شغل، کار. یعنی پائین ترین فرد در جامعه "لیاکل الخبز"، نان گندم می خورد. "ویشرب من ماء الفرات" از آب گوارا استفاده می کند "و یجلس فی الظل"، سر پناه دارد؛ خانه دارد و جالب این است که در عمل، امیرمومنان(ع) بعد از مدتی که حکومتشان جلو رفته است؛ یک فقیر را که دیده اند؛ فریاد زده اند. چون فقیر نبوده است. حدیثی را مرحوم شیخ طوسی در کتاب "تهذیب الاحکام" آورده است. مرحوم شیخ حر عاملی هم به نقل از "تهذیب" آورده است؛ حدیث این است که امیرالمومنین(ع) یک روز در خیابان می رفته اند؛ که پیرمردی را دیدند که فقیر بود و دست نیاز دراز کرده بود. تا حضرت این صحنه را دیدند فریاد زدند: "ماهذا؟" "این چه بساطی است؟" اصحاب حضرت که با حضرت بودند گفتند: آقا این نصرانی است؛ مسلمان نیست. حضرت بیشتر فریاد زدند: که عجب! این جوان بوده؛ در این مملکت کار کرده است حالا که پیر شده شما رهایش کردید. "استعملتموه" از او بهره کشی کردید؛ حالا رهایش کردید. ببرید از بیت المال تأمینش کنید. اگر این یک امر عادی بود. یعنی 2 تا، 3 تا، 5 تا ... هرجایی وجود داشت که حضرت عکس العمل اینجوری نشان نمی داد. حضرت فریاد می زند با دیدن یک فقیر.
امیرمومنان(ع) بیش از هرچیز نسبت به عدالت اقتصادی حساس بودند
اما اینکه حضرت امیرالمومنان(ع) کمک می کرده است؛ دو وجه داشته است: یک وجه اینکه بالطبع امیرمومنان(ع) آمده اند و حکومت را به دست گرفته اند، به شدت در جامعه ظلم حاکم شده بود. تعبیری دارد حضرت در خطبه شقشقیه، خطبه سوم؛ می فرمایند که این حاکم شده بوده "کظه ظالم و سغب مظلوم". می فرماید: "من حکومت را پذیرفتم که اصلاً این را بهم بزنم" "لولا حضور الحاضر و قیام الحجه بوجود الناصر و ما اخذ الله علی العلماء ان لایغاروا علی کظه ظالم و لا سغب مظلوم". "اگر مردم اقبال نکرده بودند و اگر خداوند از عالمان پیمان نگرفته بود که بر سیری ظالمان و گرسنگی مظلوم سکوت نکنند؛ من حکومت را قبول نمی کردم." یعنی حکومت را قبول کردم که عدالت را پیاده کنم به ویژه عدالت اقتصادی. امیرمومنان(ع) بیش از هرچیز نسبت به عدالت اقتصادی حساس بوده اند. در عدالت اقتصادی هیچ کوتاه نیامده اند. در یک چیزهایی امیرمومنان(ع) مصلحت اندیشی کرده و یک قدری کوتاه آمده اند؛ ولی در عدالت اقتصادی و برپا کردن عدالت اقتصادی یک قدم عقب ننشسته اند.
پس حضرت حکومت را پذیرفته اند؛ اوضاع اینجوری بوده است. تبعیض بوده است که لازمة آن این است که اولش حضرت این اقدامات را بکنند؛ رسیدگی هایی از این دست انجام دهند. اما یک قدری که حکومت جلو رفته، دیگر حضرت تقریباًَ برنامه شان هرجا محقق شده؛ بساط فقر را جمع کرده است. ولی رسیدگی های مادی فقط جنبه سیر کردن ندارد؛ یعنی به هرحال در جامعه امیرمومنان(ع) جنگ هایی پیش آمده که عده ای شهید شدند، عده ای آسیب دیده اند. امیرمومنین(ع) وظیفه خودشان می دانستند که به آنها سر بزنند و دو کار انجام بدهند: یکی اینکه با دست پر به نزد آنها بروند؛ یعنی جای خالی سرپرست خانواده را برای آنها پر کنند. نه اینکه آنها فقیر بوده اند و نه اینکه گرسنه بودند؛ چون همه آنها را حضرت تأمین کرده بودند. بلکه شما ببینید نگاه حضرت در تأمین چیست؟ عبارت هایی که مثلاً در عهدنامة مالک اشتر هست؛ که چگونه نیازمندها، یتیمان، سالخوردگان، کسانی که از کار افتاده اند باید کاملاً تأمین بشوند. آنها را تأمین کرده بود. ولی به جای سرپرست خانواده می روند. هم درواقع رسیدگی های مادی ویژه می کنند که خلاء سرپرست پر بشود. هم رسیدگی های روحی و عاطفی. نه اینکه جامعه اینجوری بوده که اینها گرسنه بودند و امیرمومنان(ع) می رفته اند و می خواسته اند آنها را سیر کنند.
این نگاهی را که امیرمومنان(ع) به عدالت دارند؛ اول ما باید بیائیم و در جایگاه نگاه حضرت بنشینیم. ببینیم به عدالت چگونه باید نگاه کرد؟ اهمیتش چیست؟ بعد بیاییم و ببینیم امیرمومنان(ع) برای این عدالتی که خیلی برایش اهمیت قائل هستند و به خصوص عدالت اقتصادی و عدالت مدیریتی چه لوازمی راتعریف می کنند؟ چون اینها به هم مرتبط هستند. عدالت اقتصادی بدون عدالت مدیریتی امکان ندارد. چون اگر شما گفتید عدالت اقتصادی، عدالت اقتصادی را نمی شود با مدیران ضعیف محقق کرد. آدم هایی که سر جای خودشان نیستند؛ نمی توانند عدالت اقتصادی بر پا کنند؛ ولو اینکه بخواهند. اینها متصل به هم هستند. ما آن نگاه را باید بفهمیم. بعد باید ببینیم امیرالمومنین(ع) با چه مدلی این نگاه را دنبال می کردند. من یک جمله ای درمورد آن نگاه بگویم. بعد یک کمی در مورد آن مدل بگویم. آن وقت ما باید خودمان را با این نگاه و با آن مدل محک بزنیم.