لطفا کمي صبر کنيد...

به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست -- عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
سرگذشت عجیب بنجامین باتن(The Curious Case of Benjamin Button)

نام فیلم: سرگذشت عجیب بنجامین باتن (The Curious Case of Benjamin Button)
کارگردان: دیوید فینچر (David Fincher)
نویسنده: اریک راث
بازیگران: براد پیت، کیت بلانشت
تاریخ اکران: ۲۵ دسامبر ۲۰۰۸ (۵ دی ۱۳۸۷)
ژانر: درام، فانتزی، مرموزانه، عاشقانه
درجه فیلم: PG-13
زمان فیلم: ۱۵۹ دقیقه
نامزد دریافت ۵ جایزه گلدن گلوب
صدمین فیلم برتر در لیست ۲۵۰ تایی های سایت آی ام دی بی
داستان درباره شخصی به نام بنجامین (بنیامین) باتن است که سرگذشتی عجیب دارد او در حالتی متفاوت از دیگران متولد می شود. او پیرمرد به دنیا می آید و هر چه از عمرش می گذرد جوان تر می شود. این سرگذشت عجیب برای او دردسر هایی ایجاد می کند. او نمی تواند زمان را متوقف کند . زمان هر چه می گذرد از سن او کاسته می شود واین کاهش سن تقریبا در همه زمینه ها برای او مشکل ساز می شود، حتی درباره عشقش…
در سال ۱۹۹۴ شرکت فیلمسازی قصد اقتباس از این داستان که برگرفته از داستان کوتاهی با همین عنوان اثر اسکات فیتز جرالد است را داشت که این فیلم در آن زمان ساخته نشد تا اینکه در سال ۱۹۹۸ نویسنده ای این داستان را برای رون هاوارد به فیلمنامه تبدیل کرد و قرار شد تا جان تراولتا در آن به بازی بپردازد.

این فیلم همچنان ساخته نشد و افراد دیگری نیز به سراغ این فیلمنامه رفتند که از میان آنها می توان به چارلی کافمن اشاره کرد. در نهایت هم در سال ۲۰۰۴-۲۰۰۵ تیم فعلی برای این فیلم انتخاب شد و “سرگذشت عجیب بنجامین باتن” ساخته شد.
منتقدان این فیلم را در کل ستوده اند و بیشتر نقدهای مربوط به آن مثبت بوده است. بسیاری از این منتقدین به این نکته اشاره کرده اند که داستان فیلم اگر چه زمینه هایی از عشق و درام را در خود دارد اما در واقع داستانی است درباره زمان و اهمیت آن.
منتقد هالیوود ریپورتر در باره این فیلم می گوید که اثری عالی و موثر است که با بازی خوب براد پیت همراه شده. این منتقد از ۱۰۰ امتیاز ممکن به سرگذشت عجیب بنجامین باتن ۱۰۰ میدهد. اما این فیلم در کل از منتقدان مورد نظر سایت متاکریتیکز امتیاز ۶۹ را گرفته است.
پیشنهاد می کنم حتما این فیلم را ببینید چون حتما قدر زمان را می دانید و دیگر هیچ زمانی را از دست نمی دهید.
گرد آورنده:محمد علی نادری نژاد
میلیونر زاغه نشین، اثری در خور اسکار
دنی بویل کارگردان “میلیونر زاغه نشین” پیش از این فیلم پر سر و صدایی نداشت. معروفترین اثری که من از او دیده بودم، “بیست و هشت روز بعد” بود که فیلمی در ژانر وحشت با مضامین زامبی ها و ویروس های خطرناک بود. فیلمی با درجه اعتبار متوسط! اما حالا شاید بتوان گفت که دنی بویل نیز مانند کاراکتر فیلمش یک شبه مسیر چند ساله را طی می کند. فیلم او در جشنواره ها و رقابت های مختلف جایزه میبرد و در لیستهای مختلف مکانهای عالی را مال خود می کند.
جیمز براردینلی در نقد خود بر این فیلم به نکته قابل توجهی اشاره می کند و آن هم زبان فیلم است. استفاده نابهجا از زبان و یا زیر نویس، در فیلمها اگر به خوبی انجام نگیرد میتواند کل اثر را زیر سوال ببرد. او مینویسد که پیش از این قرار بود که اکثر دیالوگهای این فیلم به زبان انگلیسی باشد که البته هم همین طور بود اما نمیشد از ورود زبان هندی به فیلم جلوگیری کرد و از طرفی با زیاد شدن صحنه هایی که به زبان هندی در آنها تکلم میشد، معضلی به نام زیرنویس به وجود می آمد. کارگردان برای این مشکل راه حل خوبی پیدا کرد. زیر نویسهای رنگی در سراسر فیلم کمک می کرد تا هم نوشتهها راحتتر خوانده شوند و هم اینکه در ذهن بیننده باقی بمانند. این منتقد در ادامه نوشته اش به نکته جالب دیگری اشاره کرد که برای خود من پیش از تماشای فیلم جای سوال بود. وقتی فهمیدم که درجه این فیلم R است واقعا تعجب کردم چون بر اساس چیزهایی که از فیلم میدانستم به نظر نمی آمد که اثری نامناسب باشد. اما همان صحنه اول فیلم به ما این نکته را گوشزد می کند که درجه فیلم بی جهت بالا نیست. ایستگاه مخوف و نمناک پلیس بمبئی و نوجوانی که حال و روز مناسبی ندارد، باز جوییهای پیاپی و البته تحریک برای گرفتن جواب. مطمئنا با این منتقد هم نظریم که صحنه وارد کردن شوک به متهم صحنه مناسبی برای سنین پایین نیست.
جمال مالک کودک فقیری که در بمبئی زندگی می کند و در جوانی ناگهان خود را بر روی صندلی مسابقه “چه کسی میخواهد میلیونر شود؟” می بیند. او به سوالات، یکی پس از دیگری پاسخ میدهد و تا سوال یکی مانده به آخر پیش میرود اکنون او ۱۰ میلیون روپیه برده است اما وقت برنامه اجازه نمیدهد تا سوال بعدی پرسیده شود. پس همه باید تا فردا تحمل کنند اما کار برای جمال از دیگران سختتر است. او شب را در مقر پلیس میگذراند چون آنها اعتقاد دارند که یک جوان تقریبا بیسواد تنها از طریق تقلب میتواند در مسابقهای اینچنینی پیروز شود. بعد از شکنجه برای اعتراف، جمال شرح میدهد که چگونه توانسته است به سوالات پاسخ دهد. هر توضیح جمال همراه است با فلاش بکهایی درباره زندگی گذشته او. در این تصاویر بهتراز هر مستندی با واقعیت زندگی در هند آشنا می شویم کشور پر جمعیتی که کلاسهای درسش مملو از دانش آموز است و آنقدر جمعیت زیاد است که گویی زمین برای زندگی کم است و انگار خیلی ها جای دیگران را تنگ کردهاند.
در فلاش بکهای جمال دو کاراکتر محوری دیگر نیز حضور دارند. یکی سلیم برادر تند خوی جمال و دیگری دختری که او دوستش دارد. آنها با یکدیگر رشد میکنند و بزرگ میشوند. اما این وضعیت درباره لاتیکا صادق نیست. جمال چندین مرتبه او را گم می کند و دوباره پیدا می کند و دوباره از دست میدهد و باز مییابد و اصلا فلسفه حضورش در مسابقه “چه کسی میخواهد میلیونر بشود؟” سودای ثروت نیست. او ابدا به پول توجهی ندارد و به لاتیکا نیز در جایی از فیلم می گوید که با عشق زندگی می کنیم. او در مسابقه و در برابر دوربین های تلویزیونی حاضر شده است تا لاتیکا را دوباره بیابد.
به نظر من دنی بویل قصد داشته است تا از طریق این فیلم و به نمایش گذاشتن محدودیت های جمال از کودکی تا سنین جوانی، پرده از روش زندگی محرومین در هند بردارد. وضعیت اقتصادی بد، فاجعه آموزش و همچنین فساد اجتماعی که در بدنه جامعه سنتی هند ریشه دوانده تا حدی که پلیس هم نمیتواند و یا نمیخواهد به آن خاتمه دهد از مفاهیم اصلی مورد نظر داستان بوده است. یادآوری صحنه ای که در آن پیروان دینی غیر از اسلام به ساکنان مسلمان منطقه ای یورش میبرند و مادر جمال و سلیم در آنجا از بین میرود و سپس جمال و سلیم در برابر کامیون حامل سربازان می ایستند و تنها با بی توجهی نیروهای نظامی روبرو میشوند موکد همین مسئله است.
اقتصاد پر از آفتی که در آن اکثریتی در فقر به سر میبرند و ثروت های عمومی تنها در اختیار عده ای کم است و تازه آنها نیز از راه مشروع و قانونی این ثروت را جمع آوری نکرده اند نیز آینهی حال و روز هند، در این فیلم است. وقتی اوضاع به اینجا کشیده شود کودکان، بی پناه ترین و ضعیف ترین افراد هستند که آسیب میبینند و مورد سواستفاده قرار میگیرند. همه اینها مسائلی است که میلیونر زاغه نشین به خاطر آن ساخته شد اما در خلال این ماجرا داستان فرعی پر رنگی نیز جریان دارد. قصه قدیمی عشقی که همیشه با موانعی روبرو بوده است. شاید بویل این داستان فرعی با اهمیت را برای آن در داستان قرار داده تا نخست، از تلخی واقعیت بکاهد و توسط این داستان عاشقانه گریزی به رویا بزند و دیگر اینکه به نوعی امضای داستان های هندی را بر پای اثر خود داشته باشد. داستانهایی که روایت عشقی، جزیی جدا نشدنی در آن است.
جیمز براردینلی اعتقاد دارد که میلیونر زاغه نشین تمام المانها و خصیصههای لازمه را دارد تا اثری در خور اسکار شناخته شود. به نظر این منتقد در این فیلم شاهد بازی های خوب و عالی و فیلمبرداری زیبا و لوکشین های زشت و در عین حال زیبا هستیم. مکانهایی که نمایان گر واقعیت زشت فقر و تبعیض است اما به خوبی در یک اثر سینمایی گرد آمده تا انتقال مفهوم از سازننده به بیننده را آسان کند.
Dev Patel بازیگر نقش جمال که از همان ابتدای فیلم به خوبی نقش جوان محجوب هندی را ایفا میکند. همچنین Anil Kapoor که در سینمای هند (بالیوود) چهرهای شناخته شده است و در این فیلم نقش ی مجری بامزه تلویزیونی را بسیار زیبا به تصویر کشیده از عوامل موفق در بازیگری فیلم هستند.
این فیلم در نوروز ۸۸ از شبکه یک سیما پخش خواهد شد پیشنهاد می کنم حتما این فیلم را ببینید.
گرد آورنده: محمد علی نادری نژاد

هارولد کریک کارمند منظم و وظیفه شناس اداره مالیات است.کارن ایفل بعد از 10 سال بالاخره در حال اتمام رمان آخر خود است.کارن دنبال یافتن روشی برای کشتن قهرمان داستان خود است.قصه کارن بطرز عجیبی روایتی از زندگی واقعی هارولد کریک است.هارولد با شنیدن صدای کارن در فکر خود مبنی بر اینکه بزودی خواهد مرد تلاشی را برای تغییر سرنوشت آغاز می کند...
همانطور که مشخص است فیلم دارای دو قصه است که با یکدیگر مرتبط می شوند.قصه اول قصه یک کارمند اداره مالیات (هارولد) است که دچار روزمرگی شده است.هارولد از زمان بیداری تا زمان خواب دارای یک زندگی از پیش مشخص شده و تکراری است که توسط ساعت شگفت انگیزش کنترل می شود.هارولد که در ریاضی دارای تخصص زیادی است بسیار وظیفه شناس است در حین انجام وظیفه با یک دختر نانوا به نام آنا که دارای روحیه ایی متضاد هارولد است درگیر یک پرونده مالیاتی می شود.آنا دارای حس و خویی آنارشیستی و نامنظم است.تا اینجا قصه فیلم یک داستان کلیشه ایی با شوخی ها معمولی است و مخاطب می تواند کل داستان را تا آخر، که هارولد عاشق آنا خواهد شد و سرانجام داستان روشن است، پیش بینی کند.ولی زمانیکه هارولد متوجه صدایی در ذهن خود می شود که در حال روایت زندگی هارولد است و به یکباره صدا اشاره می کند تا چندی دیگر هارولد می میرد" فیلم از یک قصه معمولی به یک قصه عجیب، به داستانی فلسفی و استعاری از زندگی انسان تبدیل می شود.زمانیکه هارولد منشا صدا را می یابد که نویسنده ایست در حال نوشتن قصه و قصه آن دقیقا قصه زندگی هارولد است فیلم مفاهیم عمیق انسانی را نشانه رفته، مرز خیال و واقعیت را می شکند و خیال را به واقعیت عینی تبدیل می کند.

این مفاهیم و ایده بکراصلی فیلم، داستان را از یک فیلمنامه معمولی و کلیشه ایی به یک تفکر جدید و جذاب تبدیل می کند.همچنین با افزودن شخصیتهای مکمل قدرتمند به شخصیتهای اصلی داستان فیلمنامه بهتر نیز می شود.ورود ایده بکر پنی اشر نماینده ناشر با عنوان "رفع گیر فیلمنامه"نزد کارن برای کمک به اتمام هر چه سریعتر داستان و شخصیت عجیب غریب و بامزه پروفسور جولس هیلبرت –استاد ادبیات-فیلمنامه را چند لایه و بسیار غنی کرده است.وجود خط دراماتیک خوب و روایت مناسب، گفتگوهای هوشمندانه و شخصیت پردازی عالی در کل فیلمنامه برجسته اثر را پدید آورده و آن را نقطه قوت اثر تبدیل کرده است بطوریکه مجله ورایتی از زاک هلم فیلمنامه نویس جوان آن به عنوان یکی از 10 فیلمنامه نویس آینده دار امریکا نام می برد.
عجیب تر از قصه در عین ساختار مدرن خود بازگشتی موفق به کلاسیک های موفق سینمای هالیوود است .بازگشت به سینمای قصه گو.سینمای قصه گویی که در آن روابط لطیف عجیب ولی کاملا ملموس گنجانده شده است.از رابطه انسان با ضمیر ناخودآگاه خود تا رابطه خالق و مخلوقی که همگی دارای لطافت و شاعرانه خاصی هستند.عجیب تر از قصه در عین داشتن موضوعی بسیار فلسفی، روایت ساده ایی داراست.مارک فورستر فیلمساز اکنون مطرح آلمانی -آمریکایی به مانند آثار موفق پیشین خود و بالاخص در جستجوی نورلند Fiding Neverland به ادبیات و آثار ادبی و خالقان آثار ادبی ادای دین می کند.وی سبکی ساده و و ریتمی جذاب برای فیلم خود بر می گزیند.
از ایجاد سکانسهای خسته کننده و طولانی اجتناب می کند وسعی می کند در طول فیلم صرفا به بیان واقعیتهای زندگی بپردازد.فیلمنامه درخشان اثر را به صورت فانتزی –رومانتیک ارایه میکند و از تکنیک و جلوه های ویژه برای بیان بهتر قصه استفاده می کند و فورستر نشان می دهد که یک فیلمساز تاثیر گذار شده است.

ویل فرل هنرپیشه کمدی هالیوود بهترین بازی عمرش را انجام می دهد.چهره و بازی مکانیکی ابتدایی او تا زمانیکه دچار یاس و نامیدی مرگ می شود ادامه می یابد.و بعد از آن نیز تلاش وی برای یافتن حقیقت و تغییر سرنوشتش بسیار با ظرافت خاصی اجرا می شود.بیشتر منتقدین بازی فرل را بهترین بازی او می دانند.داستین هافمن اهمیت و ویژگی نقش پروفسور هیلبرت را افزایش داده و از یک نقش فرعی به نقشی غیر قابل حذف و تاثیر گذار تبدیل می کند.مگی گاینهال شاید کمترین مانور را در شخصیتش دارد و بیشتر نقش امید و وصل کردن هارولد به زندگی را داراست بسیار پرشور و حرارات است.ولی بی شک بهترین بازی و تاثیر گذارترین آن اما تامپسون در نقش کارل ایفل نویسنده و خالق قصه داخل فیلم است.در لحظه به لحظه بازی او احترام به ادبیات و زندگی دیده می شود.او با بازی درخشان خود در زمان جستجوی راه حل برای مرگ قهرمان خود، به ستایش زندگی می پردازد.تردید وی در زمانیکه پرفسور هیلبرت و خود هارولد به او اشاره می کنند که مرگ هارولد بهترین پایان برای قصه اش است بسیار زیباست .تامپسون به زیبایی تردید در خلق یک شاهکار ادبی یا زنده نگه داشتن هارولد در چهره و رفتارش دیده می شود.توان بالای تامپسون در نویسندگی نیز قطعا در ایفای نقش به کمکش آماده است.
عجیب تر از قصه، قصه تقدیر و نقش تقدیر در زندگی ماست.قصه زمانهای نامیدی و غم است.زمانیکه نامید از همه چیز و همه کس بریده ایم، دارای یک زندگی یکنواخت شده ایم، در عین نامیدی می توانیم اگر بیشتر به اطراف خود بنگریم شیرینی های زندگی را با اشاراتی که خداوند قرار داده ببنیم که گاها این اشارات می توانند حتی بسیاری از رخدادها و رفتارهای معمولی ما باشند.می توانیم یاد بگیریم که خداوند بسیاری رخدادها را در اطراف ما برای شاد کردن ما آفریده است.
فیلم عجیب تر از قصه در ستایش زندگی است.فیلم عجیب تر از قصه زندگی را در ادبیات می بیند.نشان می دهد زندگی هریک از ما می تواند یک اثر برجسته ادبی باشد.پایان و تقدیرمان نیز هرچند نوشته شده باشد می توانیم با تلاش زیاد آن را زیبا کنیم.فیلم در ظاهر دارای قصه فانتزی –رومانتیک و کمدی است ولی در اصل قصه انسان است.قصه اخلاقیات و زندگی انسان معاصر است.فیلم شخصیت سیاه و سفید ندارد و مخاطب با همه شخصیت های داستان می تواند همذات پنداری کند.نکته قابل تامل فیلم انتخاب نام خانوادگی شخصیت هاست .نام تمامی آنها از دانشمندان، مهندسین، هنرمندان و شخصیتهای مطرح جهانی بود.و به نوعی ادای دین به آنها بود.
در صورتی که تمایل به دیدن یک فیلم راحت و لطیف دارید عجیب تر از قصه پیشنهاد خوبیست.
مارک فورستر متولد 1969 در اولم آلمان است.وی در کودکی به همراه والدین خود به سوئیس نقل مکان می کند و درسال 1990 برای تحصیل سینما به دانشگاه نیویورک رود .پس از تحصیل به لس آنجلس رفته و به یک فیلمساز هالیوودی تبدیل می شود.از مشهورترین آثارش می توان به Monster's Ball و Finding Neverland اشاره کرد.وی توانسته تاکنون جوایز مختلفی را کسب کند.از وی به عنوان یکی از استعداد های درخشان سینمای جهان یاد می کنند و منتقدین فیلمهای فورستر را با عنوان "حتما باید دید" معرفی می کنند.مارک فورستر در حال حاضر فیلم بادبادک باز که اقتباسی از کتاب پرفروش بادبادک باز خالد حسینی است را بازی همایون ارشادی و فیلمنامه ایی از دیوید بنیوف (نویسنده تروی) در نوبت اکران دارد و جزو اکران های کریسمس است.

این فیلم ،فیلنامه ای متفاوت با فیلمنامه های قبلی هالیوودی داردوسبک جدیدی دارد و پیشنهاد می کنم این فیلم را ببینید.
گرد آورنده :محمد علی نادری نژاد
مناظره کننده های بزرگ : The Great Debaters
کارگردان : Denzel Washington نویسنده : Robert Eisele . Robert Eisele
بازیگران :
Denzel Washington ... Melvin B. Tolson
Nate Parker ... Henry Lowe
Jurnee Smollett ... Samantha Booke
Denzel Whitaker ... James Farmer, Jr
و.............. سال : 2007 مدت : 123 دقیقه
ژآنر : درام
درجه سنی : PG-13
محوریت فیلم : / مناظره / دهه ی 30 میلادی / دانشگاه / پروفسور /
در سال 1935 ملوین تولسون که پروفسور زبان دانشگاه ویلی در تگزاس بود شاگردان شکست خورده خود را برای یک مناظره و سخنرانی بزرگ برای مسابقه با دانشگاه هاوارد اماده می کند و........
" مناظره کننده های بزرگ " بر اساس یک رویداد واقعی که در سال 1935 اتفاق افتاد ساخته شده است . البته کاری که تولسون در امریکا کرد در کشور ما چندان به ان اهمیتی نمی دهند ! یا اصلا نمی دانند ان چیست !! .
مناظره بین دانشگاهی ( یا بحث های غیره و..... ) کلا مسئله ای نیست که ما به ان اهمیت دهیم این کار یکی از بهترین روشها برای ساختن و مواجه یک جوان دانشگاهی با محیط اجتماعی است . در واقع این کار یک جور اعتماد به نفس را به شخص القا می کند و.... ولش کن بابا !!!.
دنزل واشینگتن یکی از معدود بازیگرانی است که همیشه چه در جلو و چه در پشت دوربین عالی است . در نگاه اول به نظر می رسد که این فیلم مثل یک فیلم ورزشی باشد که مربی ان را قهرمان خواهد کرد ولی این فیلم بسیار فراتر از یک فیلم تکراری و خسته کننده است .
این فیلم به جای نشان دادن چگونگی قهرمان شدن تیم در پی نشان دادن این است که بهترین راه برای مقابله با نژاد پرستی و تحقیر اجتماعی شرکت در این مناظره است و مهم نیست که کی طرف انهاست حتی دانشگاه هاروارد .
گروه مناظره کننده نیز شامل چهار نفر است که همگی بازی های خوبی از خود نشان داده اند همچنین واشینگتن نیز از قهرمان نشان دادن شخصیت های فیلم خودداری کرده و همه انها را انسانهایی عادی و مثل مردم نشان داده است .
" مناظره ..." دارای نقش افرینی های فوق العاده ای است دنزل واشینگتن که احتمالا به خاطر " گنگستر امریکایی " کاندید اسکار خواهد شد در این فیلم نیز بسیار پر قدرت ظاهر شده است بعلاوه اینکه فارست ویتاکر و چهار جوان فیلم نیز بسیار پر قدرت ظاهر شده اند .
این فیلم برنده جوایز بسیاری شده است.
در سکانس های آخرین فیلم یک دیالوگ بسیار قشنگ که می گوید:داور کیست ؟می گوید خدا.می گوید پس او تعیین می کند کی برنده وبازنده است .می پرسد رقیب کیست؟می گوید هیچکس.
" مناظره کننده های بزرگ " بسیار فیلم بزرگی است امیدوارم این فیلم حتما ببینند .
گرد آورنده :محمد علی نادری نژاد
تصادف همیشگی حق و باطل
کارگردان: پل هاگیس. فیلمنامه: رابرت مورسکو، پل هاگیس. مدیر فیلمبرداری: دانا گونزالس، جیمز مورو. تدوین: هیوز واینبورن. موسیقی: مارک ایشام. طراح صحنه: لارنس بنت. بازیگران: ساندرا بولاک( جین کابوت)، دان چیدل( کارآگاه گراهام واترز)، مت دیلون(گروهبان رایان)، جنیفر اسپوزیتو(ریا)، ویلیام فیچنر(جک فلانگان)، برندان فریزر(ریچارد کابوت)، تندی نیوتن(کریستین)، رایان فیلیپه(سرکار هنسون)، شاون توب(فرهاد). ١١٣دقیقه . محصول ٢٠٠٤ آمریکا، آلمان.
نمایی از داستان: دو کاراگاه پلیس که عاشق همدیگرند، یک مغازه دار ایرانی عصبی ، یک زن خانه دار و همسرش که دادستان است، یک کارگردان سیاه پوست و همسرش، یک قفل ساز مکزیکی و دختر کوچکش، دو سارق سیاه پوست اتومبیل، یک زوج میان سال چینی و یک پلیس تازه کار و همکار نژاد پرست اش ...کسانی که درون زندگی یکنواخت لس آنجلس بی خبر از هم زندگی می کنند و امکان بسیار ضعیفی وجود دارد که زندگی هایشان با هم تداخل پیدا کند؛ اما یک تصادف همه چیز را عوض می کند.
همیشه فیلم هایی را که در خلاف جهت تصور تماشاگر حرکت می کنند، دوست داشته ام و معتقدم کسی که می خواهد با انتظارات تماشاگر بازی کند، باید از نظر دراماتیک کارش خوب بلد باشد. تصادف یکی از این فیلم هاست و کارگردانش نشان می دهد که به کار خویش وارد است. از نام فیلم آغاز می کنم، که در ذهن تماشاگر این تصور را ایجاد می کند که باید با تصادف های معمول رانندگی در فیلم روبرو شود، اما در طول فیلم آن چه با یکدیگر تصادف می کنند، اتومبیل ها نیستند، بلکه احساسات شخصیت هاست که با یکدیگر برخورد می کنند. در اجرا نیز هاگیس تماشاگر را آن قدر با وقایع غیر منتظره روبرو می کند که در پایان، از نظر دراماتیک لزوم چندانی به گره گشایی حس نمی شود.
همیشه فیلم هایی را که در خلاف جهت تصور تماشاگر حرکت می کنند، دوست داشته ام و معتقدم کسی که می خواهد با انتظارات تماشاگر بازی کند، باید از نظر دراماتیک کارش خوب بلد باشد. تصادف یکی از این فیلم هاست و کارگردانش نشان می دهد که به کار خویش وارد است. از نام فیلم آغاز می کنم، که در ذهن تماشاگر این تصور را ایجاد می کند که باید با تصادف های معمول رانندگی در فیلم روبرو شود، اما در طول فیلم آن چه با یکدیگر تصادف می کنند، اتومبیل ها نیستند، بلکه احساسات شخصیت هاست که با یکدیگر برخورد می کنند. در اجرا نیز هاگیس تماشاگر را آن قدر با وقایع غیر منتظره روبرو می کند که در پایان، از نظر دراماتیک لزوم چندانی به گره گشایی حس نمی شود.
تصادف اولین فیلم پل هاگیس در مقام کارگردانی است، او قبلاً برای فیلمنامه تیکه میلیون دلاری کاندید اسکار بوده و چندین جایزه برای فیلمنامه هایش گرفته است. هاگیس در تیکه میلیون دلاری نشان داد که در لمس فشارهای درونی آدم ها و تبدیل آنها به عناصر دراماتیک تا چه حد تواناست و نتیجه کارش مانند مشتی بر روی معده بیننده بود. هاگیس این بار فقط مشت های دراماتیک پرتاب نمی کند، بلکه تکنیک نشان دادن راست و زدن به چپ را نیز به آن اضافه کرده است. او وقایع را به شکلی عادی به تماشاگر عرضه می کند، اما در میانه راه مسیر را عوض کرده و ضربه هایی در جهت عکس به تماشاگر وارد می کند. این عمل باعث می شود شوک شدیدی به تماشاگر ، هم چون شخصیت های فیلم ، وارد شده و در نتیجه اعتقاد تماشاگر به پیش فرض هایش را زیر سوال ببرد.
این که چگونه پیش فرض ها در جامعه تبدیل به هیستری می شود، و این که تحت تاثیر واقعه یازده سپتامبر چگونه اقلیت مسلمان به چشم دشمن نگریسته می شود؛ موضوع تازه ای نیست. اما هیچ کس، حتی کسانی که دارای این پیش فرض ها هستند، متوجه نیستند که در امنیت قرار ندارند و برای همین است که فیلم هاگیس واجد اهمیت است.
در تصادف انسان هایی حضور دارند که به پیش فرض های خود چسبیده اند و متوجه پیرامون خود نیستند، اما نیاز به امنیت را حس می کنند و از این که زخمی و رنجیده شوند حیرت می کنند. هدف هاگیس زدن ضربه ای به این آدم هاست و یقین دارم کسانی که رنجیده شده اند، پس از گذراندن تجربه ای متفاوت در زندگی ، این که چقدر آسان از چنگ پیش فرض هایشان خلاص شده اند، خواهند خندید ، اما در فیلم تصادف همه به راحتی نمی توانند بخندند.
مضمونی که هاگیس برای کار خود انتخاب کرده، هم چون قطعات نامفهوم و شاید شوک آور یک پازل است. انسانهایی از نژادهای مختلف که به جای شناخت یکدیگر باید به نیاز مراقبت از همدیگر پی ببرند. اما برای رسیدن به منزل مقصود راهی سخت در پیش است. به نظر هاگیس تمامی شخصیت های تصادف دچار پارانویا هستند مانند:
کامرون ، کارگردانی که شاهد دستمالی و در واقع تجاوز پلیسی نژاد پرست به همسرش به بهانه بازرسی بدنی می شود، قفل سازی مکزیکی که دختر پنج ساله اش از ترس گلوله ای که شاید از پنجره اتاقش به درون بیاید در زیر تختخواب پناه گرفته است، جین همسر دادستان محلی که اتومبیلش به زور سلاح غصب می شود و فقط به صرف این که از قیافه قفل ساز خوشش نیامده دستور می دهد تا دوباره قفل های منزل تعویض شوند. این پارانویا در دو صحنه اثرگذار به اوج می رسد ، ابتدا در آنجا که هنسون اسلحه کشیده و سیاه پوست جوان را به قتل می رساند و دوم آنجا که کریستین ، همسر کارگردان ، بعد از تصادف در اتومبیل به دام افتاده و تنها پلیس نزدیک به محل حادثه کسی نیست جز همان مامور نژاد پرستی که او را دستمالی کرده است. وحشت او از دیدن مامور آن چنان زیاد است که ترجیح می دهد در اتومبیل که تا دقایقی دیگر منفجر خواهد شد، به حال خود رها شود.
اما برای من تاثیر گذار ترین لحظه فیلم فریاد جگر خراش قفل ساز مکزیکی در لحظه ای است که می پندارد دخترش مورد اصابت گلوله فرهاد مغازه دار ایرانی قرار گرفته است. اما نترسید معجزه ای رخ داده است، دختر فرهاد قبلاً گلوله های واقعی را با گلوله های پلاستیکی عوض کرده تا پدرش در اوج خشم جان انسانی را نستاند.
از دید هاگیس آمریکایی ها همه دچار بیگانه هراسی شده اند ، هیچ کس نمی خواهد طرف مقابل را درک کند، نمی خواهد بداند که او واقعاً چگونه انسانی است، همین قدر که بیگانه باشد برای دوری گزیدن و نفرت ورزیدن کافی است. حتی سیاه پوست جوانی که خود اسیر بیگانه هراسی سفید ها ست ، هنگام تصادف با مرد میان سال چینی ، او را به دلیل این که یک چشم بادامی است و متعلق به نژادی پست تر، در میانه خیابان رها می کند.
برای کسانی که مغازه فرهاد را نیز تخریب کرده اند ،او یک عرب است. تعجب فرهاد هنگام گفتن " از کی ایرانی ها عرب شده اند؟ " به همسرش که دیوارها را تمیز می کند دیدنی است. شاید او نیز اعتقاد دارد که ایرانی ها از اعراب برترند؟
حتی هنسون نیز پس از جنایت از تمامی اصول اخلاقی خود عدول کرده و اتومبیل را هم چون سرباز آمریکایی حاضر در عراق به آتش می کشد تا ردی از جنایت خویش برجای نگذارد. یا مرد چینی میان سال که حتی به هم نژاد خود رحم نکرده و یک خانواده مهاجر قاچاق را در وانت خود محبوس کرده تا بعداً آنها را در ازای نفری پانصد دلار بفروشد.
البته لحظات نه چندان امید بخشی هم در فیلم وجود دارد ، مانند پیچیدن پای جین در منزل و این که کسی غیر از خدمتکار لاتینی وجود ندارد تا به او کمک کند. جین به او می گوید " تو تنها دوست نزدیک منی " این جمله نشان دهنده تنهایی عمیقی است که بعد از یازده سپتامبر گریبان آمریکایی ها را گرفته است. مردم آمریکا خود را بیش از پیش در خطر حس می کنند، اما باید پرواز اعتماد را با همدیگر تجربه کنند .
در آغاز گفتم که هیچ کس در امنیت کامل قرار ندارد، ما همه در یک کشتی قرار داریم و انتخاب هایی که می کنیم ، زندگی دیگر انسان های درون کشتی را تحت تاثیر قرار می دهد. اما ظاهراً هیچ کس متوجه این نیست که همگی در یک کشتی قرار داریم، همه تلاش می کنند که قفل ها را عوض کنند، اما تعمیر در را فراموش می کنند. اگر در را تعمیر کنند، این بار در اتومبیل به دام خواهند افتاد. راه در امنیت زندگی کردن از آموزش مغزها می گذرد، اما هاگیس ترجیح می دهد این حرف را در پایان فیلم نگوید و روش تز گونه بودن فیلم را رد کرده و آن را در طول فیلم کم کم توضیح می دهد.
هاگیس ساختار دراماتیک را خوب می شناسد، بنابر این در آفریدن لحظه های دور از انتظار یگانه عمل می کند. مانند صحنه ای که مغازه دار عصبی ایرانی پس از ریختن زباله ها به داخل مغازه اش برمی گردد. دوربین به جای تعقیب او روی زباله ها زوم می کند. گوش ها و مغز تماشاگر منتظر شنیدن صدای شلیک گلوله ای به قصد خودکشی است، اما مغازه دار برمی گردد و زباله ها را به هم می ریزد تا آدرس قفل ساز مکزیکی را پیدا کند.
یا لحظه ای که کامرون ، کارگردانی که از سوی همسرش به دلیل نداشتن شهامت مورد تحقیر قرار گرفته، به پشتوانه سلاحی که به چنگ آورده برای پلیس هایی که محاصره اش کرده اند، رجز خوانی می کند، اما چیزی که انتظارش را دارید، به وقوع نمی پیوندد و سلاح هرگز کشیده نمی شود.
فیلم هاگیس مسلماً به عنوان یکی از بهترین فیلم های اول هر کارگردانی در یادها خواهد ماند. سناریوی خوب با نگاهی هوشمندانه و بازی هایی کوتاه ، اما عالی از بازیگران نامدار مانند برندان فریزر، مردی برای تمام نقش ها، از نقاط قوت فیلم است؛ یا دان چیدل در نقش کارآگاه پلیس که با بازی خود قدرت سکوت را به نمایش می گذارد و بد نیست به ترنس هاوارد در نقش کامرون هم اشاره ای بکنم که در صحنه رویارویی با پلیس با چشمانی اشک آلود ، در نقش شوهری که غرورش جریحه دار شده ، آن چنان اثرگذار بازی می کند که نمی توانید فراموشش کنید.
تصادف در مقیاس کوچک نشان دهنده آمریکا و در مقیاس بزرگ تصویر کننده جهان پیرامون ماست. دنیایی که آدمی در آن اسیر ضعف ها ، پیش فرض ها و حوادثی است که به نتایجی دور از انتظار ختم می شوند . استفاده نمادین هاگیس از برف- از سال ١٩٨٩ تاکنون در لس آنجلس برف نباریده است- به مثابه عاملی وحدت بخش نشان می دهد که بلا بر سر ما یک سان می بارد. تصادف ادیسه ای اخلاقی از زندگی انسان معاصر و مملو از خوادث غیر مترقبه، تقدیر و سرنوشت و نیاز به عشق در روابط انسانی است. تصادف قصه ای غمگنانه درباره دوران ماست؛ دورانی که فردیت، از خود بیگانگی و نفوذ رسانه ها در آن موج می زند. ریشه این بحران ها در دیدگاه مادی گرایانه لجام گسیخته ای نهفته که بر ما تحمیل شده است. سخن بر سر این است که قبل از مرگ نیاز داریم تا آرامش و صلح را تجربه کنیم، راستی برای رها شدن از اسارتی که ما را از انسانیت تهی ساخته، برای اصلاح خطاهای خود چقدر زمان داریم؟
آیا ما نیز هم چون رایان فرصتی خواهیم داشت تا در عین ناباوری از چنگ پیش فرض های غلط خود رها شویم.
در آغاز فیلم رایان پلیس باتجربه ، اما نژاد پرست بازوی پلیس تازه کار را گرفته و فشار می دهد و از وی سوال می کند " می دونی کی هستی؟ " . جوان تصور می کند می داند کیست، اما در واقع نمی داند. رایان به او می گوید " اگر می خوای بدونی کی هستی، یه کم دیگه کار کن " به این گونه سعی دارد دلیل رفتار ناشایست خود را هم چون یک معذرت خواهی به همکار جوانش بفهماند " یک روز تو هم شبیه من می شی " . اما چند دقیقه بعد، رایان که نفرتی عمیق به سیاه پوست ها دارد مجبور می شود زنی سیاه پوست را که قبلاً به شکلی شدید رنجانده بود، از مرگی حتمی نجات دهد. تماشاگران تعجب می کنند، خود رایان هم همین طور. هاگیس در این جا تعجب رایان را که به سوپرمن تبدیل شده، به تماشاگر منتقل می کند و به احساسی عالی دست می یابد و به پیش فرض هایی که این بدن را اسیر خود ساخته اند می گوید که نمی توانند همیشه بر آن حاکم باشند.
گفتن این که ابتدا چه کسی بود که ساختن فیلم هایی با این ساختار دیداری / شنیداری پازل گونه را آغاز کرد، سهل نیست. در ١٩٩٩ پل تامس اندرسن با ماگنولیا و سال بعد اینیاریتو با Amores perros شخصیت های فیلم شان را با زنجیره ای از تصادفات به هم پیوند دادند. البته رابرت آلتمن در دهه هفتاد کوشش هایی در این زمینه انجام داده و در ١٩٩٣ برش های کوتاه را ساخته بود. تک ستاره جان سیلز را نیز نباید فراموش کرد. اما تصادف ساخته هاگیس درباره مهم ترین موضوع جهان در هزاره سوم است و از این رو با دیگر فیلم های مشابه خود تفاوتی عمیق دارد. در فیلم تصادف آن چه که با هم تصادف می کنند فرهنگ ها و نژاد هاست، یعنی برخورد تمدن ها.
تصادف به اندازه ماگنولیا محزون، به اندازه خوشبختی خشن و بیش از زیبای آمریکایی دراماتیک است. توانایی هاگیس در چیدن شخصیت هایش در جاهای مناسب و به رخ کشیدن بی پروای حقایق است؛ او راه حل های ساده ارائه نمی دهد؛ امید بیهوده به تماشاگر ارزانی نمی کند ؛ از نظر او رستگاری رویایی گریزپاست. آمریکایی که او تصویر می کند بعد از فاجعه انهدام برج های دوقلوی مرکز تجارت جهانی دیگر مهد آزادی نیست ، بلکه مهد ترس هاست.
نیاز به امنیت بودن مفهومی است که در مغز شکل می گیرد و در همان جا نیز بایستی حل شود
کار اسرائیل مقابل مرمان مظلوم غزه نوعی نژاد پرستی می باشد که همه مردم جهان با آن مخالف هستند.
توصیه می کنم اگر این فیلم را ندیده اید، حتما ببینید
گردآورنده: محمد علی نادری نژاد
جنگ هایی که قهرمان ندارند

عنوان فیلم: مجموعه دروغ ها
(Body of Lies)
کارگردان: ریدلی اسکات
نویسندگان: ویلیام موناهان (فیلمنامه)، دیوید ایگنیشس (رمان)
تاریخ اکران: ۱۰ اکتبر ۲۰۰۸ (۱۹ مهر ۱۳۸۷)
ژانر: درام، هیجان انگیز
بازیگران: گلشیفته فراهانی، لئوناردو دی کاپریو، راسل کرو، مارک استرانگ، مایکل گستون، کریس ون هوتن
درجه فیلم: R (به دلیل خشونت زیاد که شامل شکنجه هم می شود و صحبت های نامناسب در جریان فیلم)
محصول: ایالات متحده
آهنگساز: مارک استریتن فیلد
کمپانی: Warner Bros.
«ریدلی اسکات» دوباره اثر قابل تحسینی ارائه داده است. این اثر از هر لحاظ یک فیلم درجه یک محسوب می شود. بازی، کارگردانی، تصویر برداری، داستان، موسیقی و دیگر عوامل دست به دست هم داده اند که فیلم در حدی فراتر از انتظار ظاهر شود. فیلم داستان ماموری را روایت می کند که در زیر لایه پنهان جنگ عراق و در قلب حوادث دل به دختری می بندد ولی سیاست و جنگ او و زندگیش را در کام خود می بلعد. فیلم با نگاهی تقریبا واقع بینانه به موضوع جنگ عراق دربیان واقعیت های پنهان این جنگ گام مهمی بر می دارد. اصولا در این موارد نشان دادن چهره یکی از طرفین جنگ به عنوان خوبی مطلق و طرف دیگر به عنوان بدی مطلق برگ سوخته ایست که فیلم های زیادی را درگیر خود کرده است. اما «مجموعه دروغ ها» با نگاهی واقع بینانه خود را از این کلیشه می رهاند. اگر فیلم «کتاب سیاه» را دیده باشید نگرش واقع بینانه اش به هر دو طرف جنگ جهانی دوم را حتما پسندیده اید.
اسکات را باید کارگردان فیلم های خوش ساخت نامید. با نگاهی به تک تک آثار او نوعی سینمای پخته را می بینید که هم توجه تماشاگران عادی را جلب کرده است و هم منتقدان سخت گیر را. جلوه های ویژه فیلم با وجود کم بودنشان بسیار زیبا کار شده اند و تدوین اثر هم با ادامه راهی که «التیماتوم بورن» آن را بنا نهاده است چشم گیر و زیباست که البته بیشتر در صحنه های اکشن فیلم خودنمایی می کند. موسیقی با هماهنگی کامل با موضوع فیلم یک برگ برنده دیگر محسوب می شود و هم چنین فیلمنامه با شخصیت پردازی های قوی بیننده را تحت تاثیر قرار می دهد. اما نکته مهم، بازی های خوب و تاثیر گذار آن است. «راسل کرو» با وجود اینکه کم تر دیده می شود ولی حضوری قوی در سراسر زمان فیلم دارد. «لئوناردو دی کاپریو»، فیلم به فیلم پخته تر می شود و هر چه بیشتر از جوانک احساساتی تایتانیک فاصله می گیرد. دی کاپریو این بار محوریت داستان را در دست دارد و باید گفت که شاهکار کرده است. و اما «گلشیفته فرهانی» آنها را زیبا ولی در حد تئاتر می دانم. بازیگری که احساساتش را قوی ابراز می کند ولی همیشه می دانید که دارد نقش بازی می کند. اما این بار هم سایه اسکات بر روی فیلم سنگینی می کند. اسکات در سینمای هالیوود بیشترین شهرتش را در گرفتن بازی های خوب از بازیگرانش به دست آورده است. اینجا هم او گلشیفته را کنترل می کند و بازی خوب و تاثیر گذار از او گرفته است. هر چند که نقش او در فیلم به زور به پانزده دقیقه می رسد ولی یکی از قطب های مهم داستان به شمار می رود. و در مورد کارگردانی هم فقط آوردن اسم «ریدلی اسکات» کافیست.
با وجود این همه نکته مثبت در فیلم ریتم کند آن تا حدودی کسل کننده می شود. سیاست بازی هایی که بیشتر زمان فیلم را گرفته اند شاید حوصله مخاطبی را که به انتظار اکشن نفس گیر به تماشای می نشیند را سر ببرد. اما برای اشخاصی که از دیدن ترفند های سیاسی که در جنگ ها، طرفین برای پیش برد اهداف خود به کار می برند خسته نمی شوند فیلم یک شاهکار است. با اینکه فقط در یکی دو سکانس شاهد صحنه های خشن هستیم ولی همین سکانس های کم هم فیلم را بسیار خشن کرده اند. البته نمی توان خشونت را در سینما منفی حساب کرد.
در پایان این یک اثر خوش ساخت دیگر در کارنامه اسکات محسوب می شود. تلاش فیلم برای نشان دادن چهره ای واقع بینانه و روشن از جنگ های مدرن قابل تحسین است. به عبارت دیگر فیلم تعریفی اصولی از جنگ های جدید ارائه می دهد. جنگ هایی که نه تنها پیروزی ندارند، بلکه زندگی افراد درگیر آن را به جهنمی ابدی تبدیل می کنند. جنگ هایی که قهرمانی ندارند.
گرد آورنده :محمد علی نادری نژاد
چند روز پیش اسکات پیترسون برای تهیه گزارش از روند تولید فیلم به دفتر آمده بود.مصاحبه ای طولانی شد که شاید در آینده و پس از چاپ در کریستین سایز مانیتور در وبلاگ هم درج خواهد شد .اما یکی از نکات مهمی که در این گفتگو برایم جالب آمد خبری بود که اقای پترسون در مورد پژوهش این خبرنگار و نشریه در مورد دفاع مقدس داد.پیترسون می گفت ما این کار را خیلی وقت است شروع کرده ایم و الان تمام مستند های روایت فتح را ترجمه کرده ایم.پیتر سون می گفت من در اتاقم سه عکس را به دیوار زده ام که حس عجیبی را به من منتقل می کنن و باعث شده اند من این پژوهش را با انرژی و جدیت بیشتری دنبال کنم.یکی عکی شهید مرتضی آوینی است و یکی عکس ماشین حاجی بخشی که در سه راه مرگ شلمچه هدف قرار گرفته و داماد او در ماشین در حال سوختن است و حاج بخشی می خواهد آن را خاموش کندو...
راستش شناخت این آمریکایی از زوایای مختلف جنگ و سینمای جنگ و شخصیت های آن بسار عجیب بود .شناختی که به مراتب از بسیاری از مدعیان فرهنگ و هنر و رسانه کشور خودمان عمیق تر و دقیق تر بود...
مشروح این گفتگو سخنان عجیب پیتر سون را بعدا درج خواهم کرد .ناگفته نماند که اسکات پیترسون از طرف همایش مهدویت به خاطر در مقاله ای در کریستین سایز مانیتور با محوریت نگاه تطبیقی به موعود گرایی در باورهای بوش و آقای احمدی نژاد به ایران سفر کرده بود...
بابل دایره بسته ای به فراگیری مسائل بشر مدرن.

الخاندرو گونزالس ایناریتو پس از همکاری موفق با گی یرو آریاگا، فیلمنامه نویس "21 گرم" که خالق اثری نامتعارف و مدرن در حیطه روایت و کارگردانی شد، این بار در "بابل" همان ساختار روایی را به گونه ای متعادل در خطوط قصه ای به نسبت پراکنده تر اعمال می کند.
هر چقدر که در "21 گرم" خطوط سه گانه داستانی درهم پیچیده، وابسته و به نوعی برخاسته از یکدیگر بودند و ساختار متقاطع روایت، این درهم پیچیدگی را عمق و معنا می بخشید، در "بابل" پیچیدگی خطوط چهارگانه داستانی کمرنگتر شده و با فاصله گرفتن نقاط حساس هر خط قصه از دیگری، به نوعی کار هنرمندانه فیلمنامه نویس در ایجاد پیوند میان آنها برجسته تر و مفاهیم مطرح شده ملموس تر می شوند.
ادامه نقد فیلم در ادامه مطلب....